آتشِ مامان ، پسرکم
امروز به چشم دیدمت...
نمیدونی که چه ذوقی توی دلم بود ، پروانه ها توی دلم خودشونو به در دیوار میکوبیدن...
یه پسر حدودا نه ساله موهای لخت طلایی ، مژه های بلند بور و چشمای طوسی...
وقتی چشماتو دیدم... باد به موهای لخت طلاییت خورد و ریخت توی صورت... وقتی مامانت داشت لباسا رو سایز میزد به تنت... فقط اون بالاسری میدونه چه حسی داشتم ، روی زمین نبودم توی خیالاتم سیر میکردم ، با چشم های منتظر نگاهت میکردم و خدا خدا میکردم بار دیگه نگاهت به نگاهم بیوفته ، یه حس مادرانهٔ عجیبی بهت داشتم ، توی ذهنم فقط یک جمله میگذشت «آتشم نیست اما جلوی چشمامه»
تو بزرگ شدهٔ پسر رویاهای من بودی...
*پ.ن: شاید خیالِت ، تصور یه چهره و جزییاتش برات اشتباه باشه... اما من این اشتباهو دوست دارم🥺❤

