ادامه "گمشده در جنگل..." :
هوا هر لحظه بیشتر تاریک میشد... صدای «هو هو»ی جغد ها و «جیر جیر» جیرجیرک ها می آمد... ژینوس را بیشتر به خودم چسباندم...
بغض گلویم را گرفته بود اما نمیتوانستم بشکنم... با همان سن کمم هم حامی بودم... میترسیدم مبادا دخترکم ترسم را احساس کرده باشد... شروع کردم به لالایی خواندن...
«لالا دنیا گذرگاهه
گذرگاهی که کوتاهه
یکی رفته یکی مونده
یکی الان تو راهه
لالالالا گل پونه
که دنیا یک خیابونه
یکی رفت و یکی اومد
چرا؟هیچ کس نمی دونه!»
قدم هایم را آرام و محکم برمیداشتم... دور و برم را نگاه میکردم اما تفاوتی احساس نمیکردم... انگار که فقط و فقط به دور خود میگشتم...
«لالالالا گل تازه
که شبها چشم تو بازه
ببین دنیا پر از رنگه
ببین دنیا پر از رازه
یه جا مهتابی و روشن
یه جا تاریک و بی روزن
یه جا صحرا و خارستون
یه جا باغ و یه جا گلشن»
صدای پاهایی آمد... و صدای بلندی که میگفت "کی اونجاست؟"
نفسم در سینه حبص شد... میتوانستم اعتماد کنم؟! نمیدانستم... مردد بودم... صدای شکستن شاخه ها از سمت چپم می آمد... به آؤامی پشت درختی پنهان شدم اما سایه اش را میدیدم... پسری جوان بود... میترسیدم نزدیک شوم... باز هم صدا زد... "کسی اونجاست؟" و چند لحظه ای بعد... "گمشدی؟"... من گم شده بودم و راه را هم نمیدانستم... آرام آرام به سمتش قدم برمیداشتم... پاییز بود و برگ هایی که زیر پاهایم به خش خش افتاده بودند... سرش به سمتم چرخید... منتظر هر حرکت نابهنگامی از او بودم تا پا به فرار بگذارم... حتی کجا را هم نمیدانستم... شاید فرار به ناکجا آباد...
بر روی زانوانش نشست... "بیا اینجا کوچولو" قدم هایم را کوتاه تر برمیداشتم... نزدیکش بودم و در عین حال در خیال خودم دور از او...! اگر میخواست در یک حرکت میتوانست مرا با دستانش حبس کند... اما خب میپنداشتم که نکات احتیاطی را حفظ کرده ام...
"گم شدی؟" سری به نشانه نفی تکان دادم که ندید و سوالش را طور دیگری بیان کرد... "برای بازی از مامان بابات دور شدی؟"
"آره" ای را زمزمه کردم...
"خب الان کجان؟"
تخس نگاهش کردم "خودم پیدا میکنم..."
"پس گمشدی"
رو برگرداندم "نخیر اونا احتمالا گم شدن من دارم دنبال اونا که دنبالمن میگردم" چه گفته بودم؟!... به خیال خودم داشتم گم شدنم را ماست مالی میکردم...! اما خب مسخره تر از این حرف ها کلماتم را به هم چسبانده بودم...
"اسم عروسکت چیه؟"
اخم بر چهره نشاندم "دخترمه"
"اوه خب ببخشید مامان کوچولو اسم این دختر کوچولوی بامزتون چیه؟"
"ژینوس"
"به به چه اسم خوشگلی" نزدیکتر شد و من خودم را عقب کشیدم که ایستاد... رو به عروسکم کرد... "ژینوس کوچولوی نازمیشه با مامانت آشنا شم؟!"
سرم را بالا گرفتم "ماهور خانوم هستم"
"بله بله ماهور خانوم ، منم آرشم" دستش را به سمتم دراز کرد که نگرفتم...
دوباره رویش را به سمت عروسکم برگرداند "ژینوس کوچولو میشه منم با تو و مامانت بیام دنبال مامان بابا بگردیم؟"... صورتش آنچنان مشخص نبود اما احساس میکردم که لبخند بر لب دارد...
"نه نمیشه"
نور مهتاب به چشمانش میتابید... "خب آخه من میترسم که گم شم حالا اجازه هست که منم باهاتون بیام؟!"
بالاخره اعتماد کردم و "باشه" ای زمزمه کردم و دستش را با دست دیگرم گرفتم...
*پ.ن1: داستان خیالی ^__*
*پ.ن2: شاید بعدا بازم ادامش دادم...