нαм∂αм

دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه

دخترکم... آیرای من... نور چشمانم... میخواهم گاهی پنبه بخوانمت... میخواهم قلبت چون پنبه سپید باشد... میخواهم ابریشم بگویمت... تا روحت به لطافت تار های ابریشم باشد... گاهی میخواهم مهتاب صدایت بزنم تا بدانی تو نور شبهاری تارمی... گاه آوا تو را مینامم تا در ذهنت هک شود که نغمه صدایت هر غم و اندوهی را از بین میبرد... گاه آرامش آواز میدهمت تا بدانی هم تسکینی و هم امان... آرزو و امیدم خواهی بود... باران و تبسمم... رویا و هورخشم... گاه طهورا و گاهی آوین... آرورا و جانای من..

جانکم میدانی؟ برایت آرزو ها در سر دارم... بیا زودتر بیا... زودتر از باران های پاییزی و نسیم صبحگاهی به هنگام بهار... زودتر از گرمای تابستان و برف زمستان... ماه بی همتای من بیا... نور آتشم... شاهدختم... بیا که بی تو در این تاریکی ها نمیتوانم...

جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ | 19:23 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

میگن تو دنیا جوری باشین که بودنتون چیزی به دنیا اضافه کنه و با رفتنتون بیشتر اونایی که میشناختنتون متاثر بشن و چیزی از دنیا کم بشه... همه ما دینی به دنیا داریم و باید اداش کنیم... دلم گرفته... راستش من حتی نمیدونم هدفی دارم برای زندگی یا نه؟! تا الان...؟! خب تا الان اون چیزی بودم که ازم خواسته شده... اون راهیو رفتم که بهم نشون دادن... قبول دارم زیاد سرکشی میکنم اما هیچ وقت اصل راهو تغییر ندادم... میگم بال پروازم شکستست و زندانی ام... اما... اگه در قفسو باز کنن چی؟ میگم با بال شکسته هم میپرمم... اما به کجا؟! اینه که سواله! جواب اینو نمیدونم...! به کجا میپرم؟ کی منتظرمه؟ من کسیو ندارم که با شاخه گلی چشم به انتظارم باشه...! نه اینکه آدمی برای ادامه زندگی به کسی نیاز داشته باشه، نه! اما خب اونم یه جور مقصد به حساب میاد دیگه... بیشتر از همه... من جایی برای رفتن ندارم... پر و بالمم سالم باشه... در قفس رو هم که باز کن و بگن بپر... احتمالا مغموم نگاهشون میکنم و میگم به کجا؟! راستش هنوز درگیر اینم که چی ام؟ کی ام؟ از کجام؟ من هنوز خودمو نمیشناسم... من هنوز نمیدونم از این دنیا چی میخوام؟! خیلی دوست دارم یه آدم مهمی باشم... ولی یه "اما"ی بزرگ پشت همه ی اینها میاد... من هنوز نمیدونم چیو دوست دارم؟! وارد هر چیزی که میگم بعد یه مدت میگم نه نپسنیدم بعدی...! خب اینکه نشد زندگی... فقط دارم وقتمو تلف میکنم...! مگه یه آدم چقدر زندگی میکنه؟! همین الانم هفت هزار و صد و ده روز از عمرم گذشته! چند روز دیگه باقی مونده؟! اصلا چقدر از توانایی های من برای ساختن یه زندگی خوش به وقت کهنسالی باقی مونده؟! شش ماه و سیزده روز دیگه یه جوون بیست سالم! یه جوونی که علنا تا الان هیچ کاری برای ساختن آیندش نکرده! جوونی که حتی یادش نمیاد کودکی و نوجوونی کرده یا نه؟! نمیدونه قراره جوونی بکنه یا نه؟! از ترسیدن هام بیزارم... و از همه چیز وحشت زده ام... از آینده ای که بالاخره از راه میرسه هراسونم... من واقعا چی دوست دارم؟! میخوام بعده ها از من به چه عنوانی نام برده شه؟! من به راستی چی میخوام؟ دنبال چی ام؟ راستش اونقدر ها هم توی حال زندگی کردن اوضاع جالبی نداره! من اینقدر محو میله های زندونم که یادم رفته روزی آزاد میشم و وقتی که به رهایی رسیدم نه آذوقه و توشه ای دارم و نه مکانی برای رفتن... اصلا بهتره بگم نه هدفی برای بال زدن... من از قفس بیزارم اما روحم با این میله ها عجین شده... انگار که تا ابد میخوام بشینم و ببینم کی چی میگه و برام چه تصمیمی میگیرن...! من از این زندون نفرت دارم اما ذهنمو فلج کردن! خودشون نمیدونن اما من... امروز به وضوح فهمیدم دیوار ها هم بشکنن باز هم وسط اون خرابه محزون و ناامید میشینم و قدم از قدم برنمیدارم... شاید اگه سقف فرو بریزه با غبطه و حسرت بیشتری پرواز بقیه رو نگاه کنم و بعد با افسوس نگاهی به بال های ناکارةآمد خودم بندازم و آهی از سر دلشکستگی بکشم... مثل یه پرندم که از همون اول که از تخم دراومده پیش لاکپشت ها بزرگ شده... نه تنها ذات خودش که پروازه رو یاد نگرفته بلکم از دویدن هم چیزی نمیدونه...! امروز فهمیدم مثل یه پرندم که بال هاشو هم بچینی فرقی به حالش نمیکنه آخه یه پرنده است که پرواز بلد نیست...! دل کوچیک این پرنده میخواد که فقط پنج دیقه بدون ترس از له شدن و مرگ زندگی کنه! اما خب... برای پرنده ای که پریدن رو نمیدونه توقع زیادیه! خیلی زیاد! چشامو میبندم... میخوام بدونم چی میخوام باشم... اما جز سیاهی چیزی نیست... ذهنمو کنکاش میکنم... یادمه بچه بودم کلی آرمان و آرزو در سر داشتم... به نقاشی هایی برمیگردم که چیزی جز خط خطی نیستن اما امید و شوق منو نشون میدن... یه روانشناس خبره؟ یا مدیر مهد کودک؟ یه معمار چیره دست؟ یا یه نقاش ماهر؟ یه بازیگر مشهور؟ یه کارگردان معروف؟ یا یه نویسنده بنام؟ یه پلیس پرآوازه؟ یه نوازنده حاذق؟ یا یه استاد سرشناس؟ یا... یا چی؟! واقعا من چی میخوام باشم؟! نمیدونم چرا تو هر چیزی وارد میشم دلمو میزنه؟! نمیدونم چرا پشتکارم نم میکشه؟! برای اینکه واکنشو تغییر داد باید کنشت یه چیزی غیر از اینی باشه که تا حالا انجام میدادی! اما من حتی نمیدونم تا الان داشتم چه کار میکردم و شاید هم میدونم اما یادم رفته... ذهنم محدود به قلمرو خودمه... به همین عرض شونه هام متناهی میشه... رویا های بزرگ و آفاق بلندی در سر داره اما راهشونو بلند نیست... دوست داره پرنسس قصه ها باشه... پری دریاها... شاهدخت آسمونا... دوست داره ملکه قصر خودش باشه اما قصر ساختنو بلد نیست... 

راستش امروز فهمیدم خودمم نمیدونم دقیقا چی میخوام... حرف های خودمم با خودم در تناقضه... الحق که لقب پارادوکس برازندمه... من تا حالا با خودمم به توافق نرسیدم! اول از همه چیز باید با خودم کنار بیام!!!

جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ | 18:58 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

من میدونم قوی تر از مشکلاتم... میدونم اون بالا سری به هر کس به اندازه قدرتش سختی میده... اما نمیدونم چرا اینقدر ناامیدانه زندگی میکنم... بخدا قسم که از این حال و احوالم بیزارم اما خودمم از پس خودم برنمیام... تا میخندم حس خیانت بهم دست میده... خیانت به خودم... اما باز هم لبخند میزنم و تظاهر به حال خوب میکنم... دلم میخواد حرف بزنم اما لبهامو به هم میدوزم... صدای سکوت من شنیده نمیشه... سکوتم بلند تر از هر فریادیه اما گوش ها توانایی شنیدن صدا به این بلندی رو ندارن... مثل خودکشی... خودکشی بلندترین درخواست کمکه ولی کسی نمیشنوه... همه میگن ضعیف بود... همین؟! از نظر من ضعیف نبود... حداقل زندگی رو مردگی نکرد... درسته کم اورد و نتونست بیشتر بجنگه اما ضعیف هم نبود... هیچ کس ضعیف نیست... راستش میترسم... از چی؟! دلیل زیاد دارم... نمیدونم کدومش واقعی تره... نمیدونم کدوم اصلی تره... دلم گریه میخواد... پشت تک تک خنده هام یه بغض کهنه نشسته و میترسم که بشکنه و با شکستنش من دیگه نتونم بلند بشم... راستشو بگم؟ آخه بیشتر از این نمیتونم تو دلم نگهش دارم... جدیدا برای عزیزانمم تظاهر به حال خوب میکنم... از خودم بخاطر این شاکی ام... اما... دلم نمیخواد ناراحتشون کنم... نمیخوام ببینن اینقدر برای حال خوبم تلاش میکنن و من هنوز همونم... میدونی؟ من حتی از شادی هم هراسونم... آخه... آخه وقتایی که چشام میخنده خندشو به اشکی از خون تبدیل میکنن... خیلی ترسناکن... خیلی... من میترسم... بعضی وقتا با خودم میگم اذیت هاتون و نقشه هاتون قدیمی شده حداقل ایده های جدید به کار بگیرین... اما راستش میترسم اگه فکرای جدیدی به سرشون بزنه بدتر زخمی بشم... سرم درد میکنه... میخوام بخوابم... اما از کابوسام وحشت زده ام... خوابام اذیتم میکنن... بعد از خواب میپرم و طبق عادتم از تاریکی ها و وحشت ها به روشنایی آب پناه میبرم... بدو بدو روونه حموم میشم... توهمه یا خرافات رو نمیدونم اما حس میکنم پاکی آب میتونه سیاهی کابوسمو از بین ببره... نمیدونم پشت سرم چیا میگن... اما پچ پچ میکنن... میترسم... از افکارشون میترسم... از اینکه خوشبختی و رستگاری یه دختر تو ازدواجشه... ترسناکه مگه نه؟! خستم... از ترسیدن خستم...

پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ | 22:38 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

مردم عجیبی هستیم؛
حتی هندوانه را به شرط چاقو می‌خریم

که مبادا کال باشد و کلاه سرمان برود،

اما در افکار و عقایدی که خانواده و

جامعه  از بدو تولد به ما تحمیل کرده‌اند

، ذره‌ای تأمل و تحقیق نمی‌کنیم و

همچون هندوانه‌ای دربسته با ایمان

به شیرین و سرخ بودنش می‌پذیریم.

در حالی که هندوانه کال و

نارس آسیبی به ما نمی‌زند و در بدترین حالت

چند هزار تومان زیان مالی می‌بینیم،
ولی افکار و عقایدی که از خانواده و

محیط جغرافیایی که در آن زاده

و رشد کرده‌ایم به ارث برده‌ایم،

در صورت اشتباه بودن، زندگی و

عمرمان را تباه خواهند کرد...!

برچسب‌ها : دیگرنویس
پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ | 22:8 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

"ساختن راه های نرفته سخت است"

جمله ای بسیار ساده است... اما هضمش و علل خصوص تجربه اش تنی آهنین و صبر ایوب میخواهد... قدرت و توانی بالا میخواهد...

میدانی به مانند چه می ماند؟! انگار که بر روی زمینی پر از شیشه های شکسته و نمک قرار است راه بروی... پاهایت میبرد... میسوزد... خون فواره میزند... کف پاهایت به نبض زدن می افتد و گویی که قلبت در پاهایت است... گاهی آنقدر درد زیاد است که نمیتوانی تحمل کنی و با زانو به زمین میخوری و بیش از پیش داغان میشوی... نفست سخت میرود و دشوار تر از آن می آید... 

به نظیر این می مانده که با دستان بسته از روی پلی معلق میخواهی عبور کنی و باد و باران و طوفان بر سر راهت است و زیر را هم که نگاه میکنی آن ارتفاع و گدازه های ماگما به وحشت انداخته اند تو را... و تو میمانی که چشمانت را از ارتفاع ببندی یا باز بگذاری و تا راه را ببینی..

باید همان راه هایی را بسازی که رویات است و بگذار صادق باشم رویا را در دنیا ساختن کار آسانی نیست و امانت را میبرد... اما تو باید شکیبا باشی... تغییرات بزرگ در زمان های کوتاه اتفاق نمی افتد... تلاش و پشتکار بسیار و خویشن داری بالایی میخواهد... به قولی "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی"...

این راهی که میخواهی مثل جاده ای لغزنده و پیچ در پیچ که میخواهی با اتومبیلی بدون استاندارد های لازم طی کنی... در میان راه باید حواست را به همه جهات بدهی... مبادا شخص دیگری از تو ناشی تر باشد و به قولی در دلت بیاید و با هم قاطی باقالیا بشوید!!! (جناب فردوسی از بابت اینطور مثلا ادبی نوشتنم و به باد دادن زحمت سی سالت در سی ثانیه به شدت شرمنده ام) در طول راه ممکن است ماشینت جوش بیاورد و یا حتی چند بار بخواهی از جاده خارج شوی و به بیرون پرتاب شوی!!! جاده ای که گاهی میان کوه ها و سخره هاست و گاه از دل جنگل میگذرد... گاه ساحل و دریا را میبینی و گاه بیابان است... همه چیز خطر های خودش را دارد... خطر سیل... خطر حیوانات وحشی... و... و... و... اما خب... همه چیز مقصد نیست... باید از جاده هم لذت ببری... از زیبایی های جاده... از باران و برف و آفتابش... از جیک جیک پرندگاه و حتی جیرجیر جیرجیرک ها و هوهوی جغد ها... از تاریکی و ندیدن های شب و روز و گرمای افتاب... آخر میدانی؟! اگر همه لذت هایت را به مقصد محول کنی که نمیشود! عمرت را هدر داده ای و حتی ممکن است وقتی به هدفت رسیدی بگویی این همه سختی برای این؟! و خب لذت لازم را نبری...!

و من... این روزها را اینگونه میگذرانم با اشک میرقصم... تا شاید روی بتوانم به پرواز درآیم و رها باشم!

 

چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۹ | 21:7 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

اگر به جای شخصیت دوست داشتنی فیلم مورد علاقه ام بودم چه میکردم؟! راستش سوال سختیست برای کسی که تصمیم گیری برایش دشوار ترین کار است... حال ذهنم به تب و تاب افتاده که انتخاب کن... و از آن طرف من دیگری که گوش هایش سنگین است و از کهولت سن به آلزایمر دچار شده است فریاد میزند "چه؟ چه چیز را انتخاب کند؟" دوباره به او میگویم فیلم یا سریال یا اصلاکارتون... میگویند "وا مگر اصلا من چیزی دیده ام؟!"... از آن طرف منِ دیگری نطق میکند که "مورد علاقه؟ کدام مورد علاقه اصلا مگر تو به چیزی علاقه مندی؟" و من با خودم میگویم که خب هرگز به چیزی آنقدر علاقه نداشته ام که حتی دوبار آن را ببینمش... من از تکرار بیزارم... از روتین شدن برنامه هایم نفرت دارم... هرگز یکم دو نمیشود... حالا هرگز هم نه شاید بهتر باشد بگویم دویم ، سه نمیشود!

شاید میخواستم داستان زندگی خودم را از نو با تصورات خودم بنویسم... قول میدادم آنقدر ها هم رویایی فکر نکنم و همه چیز زیادئ از حد خوب نباشد... فقط آن را کمی بهتر تصور میکردم... شاید مثلا چون برزخ رنگی ام میپنداشتمش... نه به  مانند رویا پر از آسانی و نه به مانند دنیا پر از سختی... نامش را... آه نامش... باز هم به یک تصمیم گیری رسیدیم... من سه بار خواستم داستان زندگی ام را بنویسم اما راستش را بگویم اگر فرصتی داشته باشم برای اینکه زندگی ام چون فیلمی شود و من کارگردان آن... نامش را نه "لجبازی با تقدیر اشتباهی" میگذاشتم و نه حتی "سرنوشت غرور من" و "زندگی اجباری ، خودکشی اختیاری" ... از آن فیلم نامه ها هم هرگز استفاده نمیکردم... شاید نامش را میگذاشتم "به ماه میرسم"...

چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۹ | 20:34 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

راستش را بخواهی من کتابی را برای بار دوم نمیخوانم... از تکرار فراری ام...

کتاب مورد علاقه؟ حقیقتش چیزی به ذهنم نمیرسد... شاید هم باید بگویم ذهنم در به یاد آوردن آنچه خواسته شده کند عمل میکند... اما بگذار از رمانم بگویم... مقدمه را رمانم را اینچنین نوشته ام که این رمان بر اساس حقیقت نیست اما دور از آن هم نیست... من در جانشین سازی خودم استادم... تخیل بالایی دارم و هر لحظه ای را میتوانم متصور شوم... من میتوانم دختری مغرور و سرد شوم... میتوانم دختری آرام و عاشق باشم... میتوانم زنی ظلم دیده باشم... حتی میتوانم مردی مجنون و یا خشن باشم... من میتوانم تک تک اینها را در خیالم به تصویر بکشم...

نمیدانم دقیقا میخواهم چه باشم... اما من را مشبه به خوانده اند... من میتوانم هر کسی که اراده میکنم باشم...

سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ | 23:56 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

پرواز... راستش را بگویم پری بودن از رویاهایم است... بال پرواز گشودن آرزوی تحقق نارسیدنی ام است... آخر میدانی؟ پرواز یعنی آزادی... پرواز یعنی بی نیازی به بقیه موجودات... پرواز امید زندگی من است اما "پرکشیدن مجال میخواهد... آسمان زلال میخواهد... اشتیاق پرنده کافی نیست... چونکه پرواز بال میخواهد..." انسانم و بال پروازی ندارم اما در خیالم هم ، بال پروازم را شکسته اند و با بال شکسته در قفس محبوسم آخر پرنده در اشک و خون هم که باشد باز هم میپرد حتی اگر سقوط کند... من آزادی میخواهم... دوست دارم رها باشم! همچون پروانه های آبی و صورتی یک گلستان... میان گلها پرسه بزنم و از عطر یاس و زنبق و لاله سرمست و شادمان شوم... بال بگشایم و پرواز کنم تا فراسوی آسمان نیلگون... به ماه بروم... دوست دارم حتی پروانه ای ضعیف باشم... در کنار شمع نشینم و با سوختنش بمیرم... من از آدمهای رنگ به رنگ این شهر بیزارم... از مرگ باور ها و رویا هایم پریشانم... دلم پرواز میخواهد... راستش میترسم... میترسم دیر شود... دیگر آوازی سر ندهم و آب و دانه ای نخورم... میترسم زمانی در قفس گشوده شود که بار ها و بار ها تلاش کرده باشم برای شکستنش اما سرخورده نتوانسته باشم کاری از پیش ببرم... میترسم که زمانی در قفس را بگشایند که دیگر تمام آفاق و آرزو هایم را دفن کرده باشم و ذوق و شوقی برای پرواز نداشته باشم... میترسم میدانی؟! از گذر زمان و آینده و خودی که هر لحظه امکان دارد ناامید شود وحشت زده ام...

سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ | 21:9 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

گاهی شبها که به سختی میرسیدم میگفتم کاش تنها یک ماه فرصت برای زندگی داشتم... آنوقت میرفتم و ملتمش میشدم که بگذارید این یک ماه را بخندم... یگذارید زندگی کنم... راستش را بگویم من زیاد خسته میشوم... زیادآه و ناله میکنم زیاد حالم بد میشود اما آن وقت هایی که از دنیا میبرم و دلم هوای رفتن میکند آن زمانها در بدترین حالت خود هستم... حتی نه زمانهایی که میگوییم یک ماه بلکم زمانهایی که میسگویم ثانیه بعد را هم نمیخواهم... ان زمان هایی که فکرم چیزی جز نیست کردن خودم نیست... اما واقعا اگر لحظه بعد نباشم چه؟ اگر امشب اخرین شب زندگی ام باشد چه؟ زندگی کرده ام؟ نه... من زندگی را مردگی کردم... من خندیدم اما نقابی بیش نبود... به دل سرخ از زخم و خونم خیانت کردم و قه قهه زدم... بیشترین دروغم کلمه "خوبم" بود... خواهر فرزند نوه خوبی نبوده ام... حداقل به زبان خودشان که نه از من راضی بودنت و نه برایشان دوست داشتنی بوده ام... خدایم چه؟ آن بالاسری چه؟ رضایت او را جلب کرده ام؟! راستش شک دارم... اصلا در زندگی کاری کرده ام؟! به چیز هایی که میخواستم رسیده ام یا فقط به فردا افکنده ام؟ زندگی نکرده ام... اصلا لیاقت سنگ مزاری دارم؟ بر رویش چه بنویسند؟ بنویسند چند سال عمر؟ 19 سال؟ اصلا مگر 19 سال را زندگی کرده ام؟ شاید دو سال اولش را در عین نفهمی زندگی کرده باشم...

تنها میدانم اگر لحظه بعدی در کار نباشد دلم بد برای همه تنگ میشود... چه آنجایی که دوست بودند و چه دشمن... چه دور و چه نزدیک... چه آشنا چه غریبه...

راستش همیشه با خود میگفتم که کاش پایانم خوش باشد... مرگم در لبخدی خلاصه شود.. با شادی با دنیا خداحافظی کنم... اگر امشب آخرین شبم باشد شاید تنها بنویسم دوستتان داشتم و بر زیر بالشتم بگذارمش... از خدافظی بیزارم... حتی اگر بدانم هم در آغوششان نمیگیرم... من نمیخواهم خداحافظی کنم...

*پ.ن: راستش نمیدونم چی نوشتم

سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ | 20:9 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ | 19:43 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

حالم بد بود... خیلی بد... الانم خوب نیستم اما با نقاشی کشیدن تونستم به خودم مسلط بشم... اونقدری حالم بد بود که فقط کیلو کیلو اشک جمع میشد توی چشام و قطره قطره نه بلکم روی گونه هام سیل راه انداخته بود... چشام سرم معدم تمام وجودم درد میکرد... از همه بیشتر قلبم... نمیتونستم وقتی حالم اونطور بده شاد بنویسم... حتی نمیتونستم حال بدمو بنویسم...

چشام خستن... باید بخوابم...

سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ | 2:45 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

فقط میتونم بگم خرابه ام...

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ | 23:24 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

با اون حدی از حال بد نرسیدم که نتونم اشک بریزم...

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ | 23:14 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

گاهی در خیالم به شهر پریان فرار میکنم... شه دخت پریان میشوم... پری ای با بالهای بزرگ طلایی... نیم تنه نگین دار و دامنی کوتاه و کفش های باله... بانوی پریانم و نیم تاجی بر سر دارم... در قصر شکلاتی ام زندگی میکنم... تختم از پشمک است و پرده های خانه از لواشک... کاخ را لوستر های آبنباتی می افروزد... اینجا همه چیز طعم شادی میدهد... همه لبخند بر لب دارند و چشمانشان از ذوق برق میزند... پریان با بالهای رنگارنگشان به هر کجا پرواز میکنند.. بالهای پروانه ها را رنگ میزنند... غنچه ها را گل میکنند... 

دیگه نمیتونم بنویسم...

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ | 22:56 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

پروفایل دخترونه تاج دار

پرسیدن کی هستی؟! سرمو بالا گرفتم و گفتم ملکه قصر خودم... مالک سرزمین خودم... من ملکه افکار و دنیای عجایب خودم...ملکه بودن من نیازی به اثبات نداره... من نیازی به قصری از طلا و تاجی با نگین های الماسی ندارم... همینکه با درد ها لبخند میزنم یعنی قدرت... من درد ها رو تبدیل به ستون و قدرتم میکنم... حتی اگه قلمرو من به اندازه عرض شونه هام باشه باز هم یک ملکه ام... ملکه بودن من نیاز به هیچ توضیحی نداره وقتی که جرات دارم متفاوت انتخاب کنم... وقتی که میتونم در برابر اونچه که نمیخوام مخالفت کنم... من ملکه دنیا و افکار خودم... 

 

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ | 19:53 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

دلواپسم... از چی اینطور آشوبم؟ نمیدونم... ولی منتظر یه طوفانم... طبق معمول هم طوفان از طرف شخصیت به مثال فرشته بی بال داستان هاست...

باز هم برام خواب دیدی؟ تو خواب روحم چی گفته؟!

باور نمیکنم دیگ...

مشکل تو لبخندای منه... چشام کافیه بخنده تا تو به طغیان بیوفتی و سِیلی به سمتم روانه کنی...

خداجونم... دختر کوچولوت خستس... با همه قه قهه هاش و نقاب شادش دلش پر از غمه... به کی بگم بجز تو؟!

عزیزایی که برای حال خوبم تلاش میکنن خیلی هم تلاش میکنم اما کافیه باز شب بشه تا من دیوونه تر از وقت دیگه ای بشم... تا بازم بغض گلومو بگیره و خفم کنه... خدا خستم... یکم استراحت بده میون ازمونات... بذار نفسی تازه کنم... نذار شرمنده و رو سیاه شم جلوت...

باید بنویسم...

از دو موضوعی که خیلی بااهمیته... اما پیش خودمم ازشون نمیگم... حالم خوب نیست... بغلتو میخوام...

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ | 3:32 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

ترجیحم به نگفتن است... مگر دور باشی... تا نزدیک باشی امکان ندارد نه از احساس چیزی بگویم و نه از خواسته هایم...

زمزمه کردم "اینجا پارک شیرینه نه؟

گفت بریم بگردیم؟

لبخندی زدم... میدانستم خسته است... اما برای دل من اینرا گفت...

نه ای زمزمه کردم... اما همینکه حواسش بود دلم را آرام کرد... 

با وجود اینکه میدانستم سرش شلوغ است اما حدودا دو ساعت در به در دنبال وسایل هنرم بودیم...

همینها برای قدردانی کافی نیست؟!

یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۹ | 23:25 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

ادامه "گمشده در جنگل..." :

 

هوا هر لحظه بیشتر تاریک میشد... صدای «هو هو»ی جغد ها و «جیر جیر» جیرجیرک ها می آمد... ژینوس را بیشتر به خودم چسباندم... 

بغض گلویم را گرفته بود اما نمیتوانستم بشکنم... با همان سن کمم هم حامی بودم... میترسیدم مبادا دخترکم ترسم را احساس کرده باشد... شروع کردم به لالایی خواندن...

«لالا دنیا گذرگاهه

گذرگاهی که کوتاهه

یکی رفته یکی مونده

یکی الان تو راهه

لالالالا گل پونه

که دنیا یک خیابونه

یکی رفت و یکی اومد

چرا؟هیچ کس نمی دونه!»

قدم هایم را آرام و محکم برمیداشتم... دور و برم را نگاه میکردم اما تفاوتی احساس نمیکردم... انگار که فقط و فقط به دور خود میگشتم...

«لالالالا گل تازه

که شبها چشم تو بازه

ببین دنیا پر از رنگه

ببین دنیا پر از رازه

یه جا مهتابی و روشن

یه جا تاریک و بی روزن

یه جا صحرا و خارستون

یه جا باغ و یه جا گلشن»

صدای پاهایی آمد... و صدای بلندی که میگفت "کی اونجاست؟"

نفسم در سینه حبص شد... میتوانستم اعتماد کنم؟! نمیدانستم... مردد بودم... صدای شکستن شاخه ها از سمت چپم می آمد... به آؤامی پشت درختی پنهان شدم اما سایه اش را میدیدم... پسری جوان بود... میترسیدم نزدیک شوم... باز هم صدا زد... "کسی اونجاست؟" و چند لحظه ای بعد... "گمشدی؟"... من گم شده بودم و راه را هم نمیدانستم... آرام آرام به سمتش قدم برمیداشتم... پاییز بود و برگ هایی که زیر پاهایم به خش خش افتاده بودند... سرش به سمتم چرخید... منتظر هر حرکت نابهنگامی از او بودم تا پا به فرار بگذارم... حتی کجا را هم نمیدانستم... شاید فرار به ناکجا آباد...

بر روی زانوانش نشست... "بیا اینجا کوچولو" قدم هایم را کوتاه تر برمیداشتم... نزدیکش بودم و در عین حال در خیال خودم دور از او...! اگر میخواست در یک حرکت میتوانست مرا با دستانش حبس کند... اما خب میپنداشتم که نکات احتیاطی را حفظ کرده ام...

"گم شدی؟" سری به نشانه نفی تکان دادم که ندید و سوالش را طور دیگری بیان کرد... "برای بازی از مامان بابات دور شدی؟"

"آره" ای را زمزمه کردم...

"خب الان کجان؟"

تخس نگاهش کردم "خودم پیدا میکنم..."

"پس گمشدی"

رو برگرداندم "نخیر اونا احتمالا گم شدن من دارم دنبال اونا که دنبالمن میگردم" چه گفته بودم؟!... به خیال خودم داشتم گم شدنم را ماست مالی میکردم...! اما خب مسخره تر از این حرف ها کلماتم را به هم چسبانده بودم...

"اسم عروسکت چیه؟"

اخم بر چهره نشاندم "دخترمه"

"اوه خب ببخشید مامان کوچولو اسم این دختر کوچولوی بامزتون چیه؟"

"ژینوس"

"به به چه اسم خوشگلی" نزدیکتر شد و من خودم را عقب کشیدم که ایستاد... رو به عروسکم کرد... "ژینوس کوچولوی نازمیشه با مامانت آشنا شم؟!"

سرم را بالا گرفتم "ماهور خانوم هستم"

"بله بله ماهور خانوم ، منم آرشم" دستش را به سمتم دراز کرد که نگرفتم...

دوباره رویش را به سمت عروسکم برگرداند "ژینوس کوچولو میشه منم با تو و مامانت بیام دنبال مامان بابا بگردیم؟"... صورتش آنچنان مشخص نبود اما احساس میکردم که لبخند بر لب دارد...

"نه نمیشه"

نور مهتاب به چشمانش میتابید... "خب آخه من میترسم که گم شم حالا اجازه هست که منم باهاتون بیام؟!"

بالاخره اعتماد کردم و "باشه" ای زمزمه کردم و دستش را با دست دیگرم گرفتم...

 

*پ.ن1: داستان خیالی ^__*

*پ.ن2: شاید بعدا بازم ادامش دادم...

یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۹ | 23:19 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

راستش تا به دیشب به آن فکر نکرده بودم... حتی با تمام مشکلات هرگز با خود نگفته بودم که ای کاش جنسیتم این نبود... اما خب با اینکه جدی در موردش تامل نکرده بودم، شدیدا موافق بودم که خدا خر را شناخته که به آن شاخ نداده...! اگر پسر بودم... قطعا اکنون برای استقلال اینگونه دست و پا نمیزدم و خانواده هم شدیدا از این موضوع که مستقل شوم و روی پاهای خودم باشم رضایت داشتند... قطعا اینگونه در سیاهچال قصر طلایی رنگ نبودم... قطعا کسی خود را مالک و اختیار دارم نمیدانست... قطعا کسی کار به کارم نداشت که چه میکنم و با که هستم و کجا هستم و حتی کی میخوابم... اما با تمام اینها... هنوز هم از دختر بودنم رضایت دارم... دختر بودن یعنی با تمام ضعف ها و شکنندگی هایت یک جنگاوری... تو یک زنی و اعتقاد خیلی ها این است که هر چقدر هم درد بکشی نباید جیکت دراید... تو یک زنی و هر چقدر هم زحمت بکشی باز هم خیلی ها تو را ضعیفه میخوانند و میگویند جایت پشت ماشین لباسشوییست... میگویند تو خانم خانه هستی و حتی اگر شاغل باشی وظیفه ات رسیدگی به همسر و کودکانت است... میگویند مادری و شب نخوابی هایت عادیست... کسی قدر کارهایت را نمیداند... بگذار واقع بین باشم اگر پسر بودم، مادرم انتظار نداشت همزمان کودک خردسالش را نگه دارم و سیرش کنم و سرش را گرم نگه دارم و خانه را آب و جارو کنم و ظرفی در سینک نباشد و به هنگام بازگشتشان از بیرون خانه را چون دسته گلی تقدیمشان کنم... انتظار نداشتند که هم درس های خودم را بخوانم و به درس های دیگری هم رسیدگی کنم... آن وقت شاید من هم نازارشان میبودم چون برادرانم... آن وقت مرا به مروارید درون صدفی تشبیه نمیکردند که باید به مرد دیگری با نسبت همسر سپارده شود... آن وقت شاید مرا به نهالی نسبت نمیدادند که باید به چوب دیگری بسته شود تا کج نرود... آن وقت شاید در این قدر تناقض زندگی نمیکردم و روی لبانم خنده و دلم خون نبود... آن وقت شاید میتوانستم خودم برای سرنوشتم تصمیم بگیرم و بگویم نه علاقه من هنر است نه اینها... آن وقت شاید هر مذکری با هر نسبت دور و نزدیکی خود را وکیل وصی من نمیدانست... اگر پسر بودم برای خواهرم ، چون برادرم برای خودم نمیشدم چون خودم برای برادرانم میشدم... بازخواست نمیکردم بلکم رازدارشان میبودم... آنچنان که خودشون هر چه میخواند را اول به من بگویند... غلط و درست... همانگونه که اکنون برای برادرانمم... اگر پسر بودم حدم را میشناختم و به هر مونثی که نسبتی با من داشت دستور خود را بپوشان نمیدادم... اگر پسر بودم هم فکر میکنم منصف میبودم و میدانستم دختران هم حق انتخاب دارند... حق ازادی دارند...
اما اگر پسر بودم چه میکردم؟! آیا حالم خوب بود؟! دنیا جنسیت نمیشناسد به همشان سخت میگیرد... مرد باشی از تو انتظار تامین معاش خانواده را دارند... مرد باشی از تو قدرت و استقامت میخواند... من نمیگویم مرد بودن ساده است اما در ایران مردسالار زندگی بی دغدغه تری دارند... برای بیرون رفتن نیاز به اجازه شفاهی و کتبی هفت جد و آبادشان را ندارند... نمیگویند که هوا گرگ و میش است و وی را مورد تجاوز قرار میدهند... اصلا مگر تجاوز تنها جسمانیست؟! همینکه حق انتخاب را از من دختر بگیرند هم به حقوقم تجاوز شده... همینکه روانم ناآرام است یعنی روحم مورد تجاوز قرار گرفته!
اگر پسر بودم... خب شاید حرفه ای آموخته بودم و بر سر کاری بودم... حالا درامدش هر چقدر که میخواهد باشد... من تنها میخواهم کم کم مستقل شوم و در ابتدا که حقوقم شمش طلا نیست... اگر پسر بودم شاید زندگی ام را سر و سامانی داده بودم... شاید قصد ازدواج و ادامه نسلی داشتم... اصلا شاید فرزندم را در آغوش داشتم... اما راستش به فکر چندین دوست دختر و اینها نیستم... ذات آدمی و اعتقاداتش که تغییر نمیکند... در قالب جنس دیگر هم احتمالا من با همین اعتقادات بودم... با همین تعهد ها... با همین حساسیت ها... نمیگویم شیطنت ندارم... چرا... من یاغی ترین فرزند پدر مادرم هستم... شاید به زمانی که گرفتار تعهدی نمیشدم شیطنت میکردم...
با تمام اینها من خودم را دوست دارم... خوب و بد... ضعیف و قوی... من همین دخترک تخس و لوس را همین نازدانه ای که هرگز ناز کشی نداشته را دوست دارم...

یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۹ | 22:39 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

بر روی زیر انداز نشسته ام عروسک مو فرفری ام را در آغوشم تکان میدهم... به دستش فشاری می‌آورم... شروع به خواندن میکند... 

«عروسک قشنگ من، قرمز پوشیده
  تو رختخواب مخمل، آبی خوابیده
یه روز مامان رفته بازار، اونو خریده   
قشنگتر از عروسکم، هیچکس ندیده»

آرام آرام نوازشش میکنم...

«عروسک من، چشماتو وا کن
 وقتی که شب شد، اونوقت لالا کن
بیا بریم توی حیاط با من بازی کن
توپ‌بازی و شن‌بازی و طناب‌بازی کن»

بوسه ای روی پیشانی اش مینشانم...

«عروسک قشنگ من، قرمز پوشیده
تو رختخواب مخمل، آبی خوابیده»

پستانکش را از دهانش خارج میکنم و چشمانش را باز میکند... لبخندی به رویش میپاشانم... در کنار درخت مینشانمش و با ذوق به سمت سرویس چایخوری عروسکی ام میروم... با قوری چای خیالی ام را در فنجان کوچک خالی میکنم... پاکن کوچک را هم که شبیه دونات است را کنار نلبکی میگذارم...

-بفرمایید اینم از چای و کیک ژینوس خانوم

برای خودم هم کیکی باز میکنم و فلاسک کوچکم را می آورم... نم نمک میخورمش... 

میشنوم که نامم را صدا میزنند... اما راستش خیال برگشت به خانه ندارم... توجهی نمیکنم و عروسکم را در آغوش میگیرم و دور تر میشوم... 

در گوشش زمزمه میکنم -میدونی مامانی من خوش موقع صدات زدم... یا اصلا میدونی؟! من صدات نمیزنم میگم هر موقع که خودت دوست داشتی بیای خونه... خب آخه نگاه کن مامان بزرگت الان میخواد ما رو زود ببره خونه بعد غذا بده و خب ما هم که میل نداریم مگه نه؟! اصلا میدونی ژینوسی من به جای غذا کلی لواشک و آلوچه و شکلات بهت میدم... مجبورت نمیکنم اون بدمزه ها رو بخوری... مجبورت نمیکنم که زود بخوابی...

آرام آرام به قعر جنگل میروم... حواسم در جای دیگریست... انگار که فقط میخواهم دور شوم... -تازشـــــــم...

جوری این کلمه را بیان میکنم که خودم یکه میخورم... چه بلند گفته بودم... به دور و برم نگاه میکنم... هوا تاریکتر شده و من دقیقا نمیدانم در کجایم... هر سمتی را مینگرم شبیه سمت دیگر است... ترسیده ام اما به روی خود نمی‌آورم... سرم را بالا نگه میدارم و قدم هایم را محکم تر برمیدارم... وحشت کرده ام و با عروسکم میخواهم خود را آرام کنم... -ژینوسی نترسیا مامان اینجاست الان برمیگردیم خونه...

با خودم میگویم راه را پیدا میکنم... اما... اما آخر چگونه... "من میتونم میتونم من راه خونه رو بلدم میدونم برمیگردم من گم نمیشم" با خود زمزمه میکنم اما حتی نمیدانم باید کدام راه را در پیش گیرم... ده بیست سه پانزده میکنم و یکی از آنها را برمیگزینم...

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ | 22:32 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خودم را میشناسم... اگر شیدا شوم دست مجنون را از پشت میبندم... در دیوانگی همتا ندارم... حقیقتش را بگویم، از عشق میترسم... و میگویند از هر چه بترسی بد به سرت می‌آید و از این بیشتر از هر چه دیگری میترسم... عشق جوریست که بعده ها میابی موهبت بوده یا دردی بی درمان... نمیدانم... اما اکنون خوشحالم... همینکه اکنون دل در گرو کس ندارم و نیازی به آن نمیبینم هم آرامم میکند... نمیدانم باید بابت کدامشان قدردان باشم؟! بابت عزیزانی که پشتم را گرفتند و زخم هایم را بستند یا از بابت دل آسوده خاطرم؟! 

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ | 22:1 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
برچسب‌ها : قصه شب
شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ | 15:34 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
برچسب‌ها : قصه شب
شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ | 15:33 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
برچسب‌ها : قصه شب
شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ | 15:28 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
برچسب‌ها : قصه شب
شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ | 15:27 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

منوح کشتن و نینیم اونجا نشسته :(

از یکساعت بیشتره دارم امانگ آس بازی میکنم...

از دیشب میخوام راجع به کودک درون بنویسم که خستم و منتقلش میکنم به فردا...

شبتون خوش...

جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ | 2:42 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

دلم می خواهد یک دختر داشته باشم.

دختری با موهای بلند مشکی و چشم های درشت خندان.
اسمش را بگذارم "گیسو" و هر وقت دلم آشوب بود بنشانمش روی زانوانم و گیسهایش را ببافم تا قلبم آرام بگیرد. حالا که فکرش را میکنم دلم میخواهد "باران" هم داشته باشم. دختری لاغر و قد بلند که با صدایی مخملی برایم شعر بخواند. یک دختر تپل و مهربان با گونه های سرخ و گرد هم میخواهم. اسمش را بگذارم "آلما" و موهایش را با شامپوی سیب بشویم تا حسودی موهای طلایی خواهرش "گندم" را نکند. آدم برای دختری با موهای  طلایی جز گندم چه اسمی می تواند بگذارد. معلوم است، "خورشید"! اصلا خورشید باید اولین دخترم باشد و هر صبح که چشمهایش را باز می کند ببیند خواهرش "شبنم" زودتر از او سماور را روشن کرده،  "شادی" را بیدار کرده و به "نسترن" رسیده. 
دلم میخواهد در حیاط خانه م "ترانه"  بخواند و "بهار" برقصد. "نگار"م خودش را لوس کند و من به هیچ کدام نگویم که روز تولد خواهرشان "الهه" مجذوب چشم هایش شده م. دلم چقدر دختر می خواهد.
روزهایم بی "سحر"،  شبهایم بی "مهتاب"، آسمانم بی "ستاره" و زندگی بدون "افسانه" ممکن نیست. تازه یک "ساقی" هم میخواهم تا سرم را گرم کند و "همدم" تا درد دل هایم را برایش بگویم. "رویا" می خواهم تا انگیزه زندگیم باشد و "آرزو" که دلیل نفس کشیدنم. دلم میخواهد یک دختر داشته باشم.
دختری که خودم را توی چشمهایش و  آرزوهایم را روی پیشانیش ببینم.
هیچ اسمی توصیفش نکند. همه چیز باشد و هیچ نباشد. از هر قیدی آزاد باشد و در هیچ ظرفی جا نشود. رهای رها باشد! آری، انگار دلم می خواهد دخترم "رها" باشد...

#هانیه

برچسب‌ها : دیگرنویس, فرزندم
جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ | 1:27 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

دلم میخواد برم بالای کوه جیــــــــــــــــــــــــــــــغ بکشم...

دلم میخواد برم تو جنگل و تا میتونم بدوئــــــــــــــم...

دلم میخواد برم دریـــــــا و خودمو غرق کنم...

جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ | 1:23 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

دروغ گفتم... تظاهر کردم... چیزی رو تظاهر کردم که نیستم... دروغ گفتم نمیخوام چیزی رو که خواستارشم چیزی رو که خودم به وجود اوردم...

خستم...

منو از دست خودم نجات بدین...

جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ | 1:1 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

از اینکه متن هایم را با کلمه "گیجم" و "پریشانم" شروع کنم خسته ام... اصلا میدانی؟! از کلمه "خسته ام" هم درمانده ام... خدایا خسته ام... از اشک و آه خسته ام... از قصر طلایی بیرون و سیاه چال تاریک درون خسته ام... از این زندگی و ظاهر زیبای دنیا خسته ام... از این مردم به ظاهر خوب و دلواپس خسته ام... خسته ام... از دوری... از درد انتظار... از خاک کردن رویا ها... از کشتن آرزو ها... از بیماری ها و فراموش کاری ها...  از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این همه ناله و فغان... خسته ام... آری... خسته ام... از دست خودم خسته ام... خدایا... خستم... از خواب هم خسته ام... به چیزی نیاز دارم شبیه بیهوشی... همانطور بی خبر و ناآگاه... نمیدانم... شاید هم از بیداری خسته ام... زندگی اجباری و خودکشی اختیاری... شاید باید آخرین رمان درباب خودم را ادامه میدادم تا بدانم کدام را برمیگزینم... ماندن یا رفتن؟ فرار یا قرار؟ بودن یا نبودن؟ نفس عمیقی میکشم تا طلاتم های درونم را آرام کنم... چشم هایم را میبندم و به دنیای خیالاتم پرواز میکنم... به جنگی میروم که شباهتی به جنگل ندارد... درختانش سوخته است و بر زمین خاکستر ها نشسته است... در خیالم چشم هایم را میبندم و آرام آرام قدم برمیدارم... منی در من میگوید چشماند را بگشا مبادا در چاله ای بیوفتی مبادا زخمی شوی... منی دیگر در دهانش میکوبد و میگوید خاموش شو... مگر اکنون در چاه نیست؟! مگر اکنون تن و روحش سالم است... با همان چشمان بسته در همان جنگل سوخته ادامه میدهم... نفغسی میکشم... و لحظه ای دیگر خود را در کنار دریا تجسم میکنم... کنار ساحل راه میروم و صدف ها را جمع میکنم... با صدف ها دو علامت تعجب عکس یکدیگر را درست میکنم... ¡! ... نمیدانم از کجا به ذهنم رسیده است... با خودم زمزه میکنم "دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه"  "Paradox" "Mistake or Mystique" ... باز هم در حافظه ام میگردم اما خودم آتش میگیرم... حافظه نابسامانم امان از جانم برده است... برای دیگر لقب هایم باید نگاهی به همدم بیاندازم اما نمیخواهم رویا را رها کنم... پوزخندی بر لب میزنم... چرا هیچ گاه خود را متعلق به این زمان و مکان ندانسته ام؟! چرا به خودم پارادوکس را تناقض را اشتباه را لقب داده ام؟! چرا از پریشانی به خود راز گفته ام؟! چرا خود را از ماه داسته ام؟! نمیدانم و این ندانسته ها عذابم میدهد... دستم را بر ستون فقراتم میکشم... جای دو بال خالیست... من بال پرواز میخواهم... خود را در جای دیگر متصور میشوم... بر روی تابی که به دور دست ها میرود... نسیم میوزد و آرام گیسوانم در باد میرقصند... صدایم میزنند... چشمانم را میگشایم و از رویا خارج میشوم... به جلوی آینه می ایستم... رژی بر لب و عطری بر تن میزنم... نیشخندی تحویل خودم میدهم... بر روی دلتنگی ها نقاب میدوزم و اشک ها را پشت سد مخفی میکنم... موهایم را شانه میزنم و میبندم... تحمل پریشانی اینها دیگر خارج از توانم است اگر باز باشند دیدی پرخاش کردم و تمام تظاهر هایم به یغما رفت... و در آخر آنقدر خود را آراسته ساخته ام که شایسته پرنسس این قصر طلایی باشد... حالا هیچ کس حتی شک هم نمیکند که من خسته ترین دختر این شهر باشم... به ذهنش خطور نمیکند که من زخمی ترین تن و سرگردان ترین روح را داشته باشم...

پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۹ | 22:3 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
بیوگرافی

من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...
من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند بکشم . آنان دوست دارند رها شوند...
من می نویسم تا نمیرم!
*-*
دو پست اول ثابت هستن... به عبارت بهتر پست "می نویسم تا..." ثابته و اکثر اوقات یک پست #سوال_طوری هم به عنوان پست ثابت متغیر وجود داره! ^-^
آخرین مطالب
خونه نه ، کافه راه انداختم! | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 20:47
می نویسم تا... (ثابت طوری) | دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 23:37
محبوب دل ما... | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 19:19
لطفا نظر🤗 | چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 22:20
تو هم دیوونگی کردی؟! | سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ | 7:41
پرندهٔ کوچیک زندگی... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:39
تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20
الان بهتر میفهمم که ترجیحم تنهاییه... | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:57
بپرسید😌 | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:18
این روزا با‌ خودمم غریبه ام...! | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:13
شما چه خبر؟! | شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ | 3:24
قلمم رو پس میگیرم! | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:29
تو بزرگ شدهٔ پسرک رویاهای من بودی... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:17
امید و آرامشم | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:55
دلتنگی به بهانه نبات! | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 3:9
به تلخ ترین شکل ممکن خندانم | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:22
بعد از مدتها... سلام جانکم... | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:50
حال دل | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:44
پرسش | یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ | 12:25
تعبیر یک رویا | سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ | 17:17
کد

زیبا سازی وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

ایکن عاشقانه

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

زیبا سازی وبلاگ

ایده قالب از 💙Baran💙
طراحی شده توسط بلک تم