«خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم میگویم: برو دیوانه. کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور. پرتگویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟»
زندهبهگور | هدایت
«خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم میگویم: برو دیوانه. کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور. پرتگویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟»
زندهبهگور | هدایت
بیاید ازم بپرسید ، مهم نیست چی در موردش حرف بزنم...
شاید نطقم باز شد و به سخن افتادم!
دلم میخواد بنویسم
نمیشه
نمیتونم...
