همه به شما می گویند:
سال خوبی داشته باشید
ولی من به شما می گویم:
"سال خوبی را برای خودتان خلق کنید"
به فکر آمدن روزهای خوب نباشید!
آنها نخواهند آمد
به فکر ساختن باشید
روزهای خوب را باید ساخت
آرزو می کنم بهترین معمار سال جدید باشید...
سال نو مبارک 🎊
همه به شما می گویند:
سال خوبی داشته باشید
ولی من به شما می گویم:
"سال خوبی را برای خودتان خلق کنید"
به فکر آمدن روزهای خوب نباشید!
آنها نخواهند آمد
به فکر ساختن باشید
روزهای خوب را باید ساخت
آرزو می کنم بهترین معمار سال جدید باشید...
سال نو مبارک 🎊
من تناقضی عجیبم!
بی آنکه عاشق باشم عاشقانه مینویسم ...
آرامم ولی عجول ...
گاهی در اعماق وجودم ...
دلم برای آغوش کسی تنگ می شود که هرگز لمسش نکرده ام ...
کلافه و بی قرار وخسته ام
نه تاب گریه ای دوباره هست و نه امان خنده
انگار دیوار های این اتاق هر لحظه به من نزدیک تر میشوند و من در حصر غمی بی انتها گرفتارم
باید کجا بروم؟ از این درد نهفته با که سخن بگویم ؟ اصلا چه بگویم ؟ چقدرکلمات این روزها گم میشوند ....
جواب هیچ یک از این سوالات را نمیدانم
انگاراین تنها نمیدانمی است که حقیقتا نمیدادنم
درد نهفته قلب من را گویی هیچ طبیبی مرهم نیست
گویی من راه بازگشت به خود حقیقی ام را گم کرده ام همان که خنده از لبانش خشک نمیشد حال هر لحظه ماهیچه ای درون سینه فریاد میکشد
« مبادا با لبخندی کوچک به درد من خیانت کنی »
و فراموشش میکنم و بازهم درحصاری فرو میروم که پایانی جز پایان تلخ ندارد
اما من باز میگردم برای بار دیگ ساختن باز میگردم ....
ازتو به تو مینویسم❤️
+ ۲۷ اسفند
گفته بودی بنویسم... گفته بودی آرام آرام با ترس هایم روبرو شوم... گفتم ناگهانی دردش کمتر نیست؟ گفتی غیر منتظرهاش هم شوک است و هم درد...
قول دادم سعیم را بر نوشتن بگذارم... گفته بودی فرار نکنم مگر نه؟! مینویسم... اما، نه از خودم! تو هم در نهمیدونم ها اسیر شده ای ، تو هم چونان من میگریزی... پس #ازتوبهتومینویسم .
گاهی تکرار و گذر زمان نمیتواند دردی را کمتر کند و عادی جلوه بدهدش، گاهی با هر تکرار بیش از پیش عذاب میکشی...
گیج و گنگ و سردرگمم... در سرم کودتایی برپا شده ، ذهنم در حال انفجار است، لیک نمیخواهم بشنوم... میدانم اما نمیخواهم باور کنم...! سخت است باور به اینکه فراموش کرده ام ، میخواهم بگریزم... این قسمت فراموشی را نمیتوانم بپذیرم ، تمامش درد دارد اما با خود صادق باشم نمیتوانم با این بخشَش کنار بیایم برایم صعب الحصول ترین کار ممکن است خودمانی بگویم در کتم نمیرود! به هر ریسمانی چنگ میزنم تا بهانهای یابم برای سرپوش گذاشتن بر جای مفقود الاثر شدهء کسی که خط قرمزی بوده و نباید فراموش میشده...! فرار بهترین راه نیست، اما آشکار ترین راه و سهل العبور ترین راه ممکن است، ناخودآگاهم فریاد میکشد میداند آخر فرار چیزی جز ورطه و پرتگاه چیزی نیست اما خودآگاهم قصد شنیدن ندارد ، شاید هم آمادگی اش را...! به دنبال آرامشی ام که نمیدانم کی و کجا گمش کرده ام؟! به دنبال همان خاطرات کودکی ای که سرچشمه تمام آسودگی هایم است اما در ذهنم جز چندی تصویر محو دیگر تاریکیست و تاریکی... فانوس های که به دستم میدهند را خود خاموش میکنم ، چشمانم را میزنند... ناخودآگاهم خودش را به در و دیوار ذهنم میکوباند تا نشانم دهد که او سکون و قرارش را فراموش نکرده و امانش را میشناسد...
سراسر حرف های ناتمامم... کلماتی که حالم را وصف کنند نمیابم... با سکوت میانه خوبی ندارم اما از بی حواسی این روز ها و مبهم بودن حالم گویی به سکوت محکوم گشته ام! باید کم کم و آرام آرام چشمانم را به نور وفق دهم... درد دارد اما باید نور را دنبال کنم... باید به یاد آورم هر آنچه که نباید فراموش میکردم را... آرامش و آن کسی که تکیهگاه و پناهگاهم است را...
+ ۲۶ اسفند
من همونیم که حال بدمو پشت لبخندم قایم میکنم...
من همونیم که هیچکس درکش نمیکنه و فقط به حرف میگن اره میفهممت...!
همونیم که دلش نمیخواد با هیچکس حرف بزنه...
من همونیم که از همه خسته شده...
همونی که دلش هیچکسو نمیخواد...
#ازتوبهتومینویسم💜
+ ۷ اسفند
همدم...
بعد مدتها فرار اومدم پیشت تا بنویسم...
تا بگم همدمم بی قرارم... قرارم شو...
نمیدانم گم شده ام یا باز هم غرقآب در نهمیدانم هایم هستم... یا شاید هیچکدام... اینبار شبیه به هیچکدام نیست... انگار تمامم را غده ای سرطانی احاطه کرده است... هر چه میگذرد بیشتر پیشروی میکند... هر چه بیشتر نفس میکشم بیشتر و بیشتر خسته میشوم و تمایلم برای فرو بستن چشم هایم بیشتر میشود... نمیدانم شاید هوا آلوده و سمی شده است... اما هر چه میگذرد بیش از پیش درگیر میشوم...
سعی میکنم پنجره را باز کنم... آبی اش را با تمام زنگ زدگی دوست دارم یا شاید داشتم... با همان پرده های پوسیده... در خانه ام نیستم... مدتهاست از آن فراری ام... همان خانه گِلینی که به موقع پریشانی به آن پناه میبردم... دیگر مامنگاه آرامشم نیست... مگر میتواند یک خرابه پناهگاه باشد؟! گوشه ای از دیوار ها فرو ریخته... گوشه ای دیگر سوخته آتش گرفته... به هم ریخته است و راهزن ها به آن دستبرد زده اند و تمام آرامش منزلم را از آنجا ربوده اند... تمام خانه آثار پنجه های تیز گرگ هاست... چگونه میتواند اینجا آرامم کند؟! از خانه ام به خانه ویرانهاش گریختم... یک سرپناه میخواستم... آرام بودم تا همین چندی پیش؛ اما ناگاه تمام وجودم به هم ریخت... حتی نمیدانم چرا، نمیدانم چه چیز اینگونه پریشانم کرده... اما از حرف فراری ام... از خودم هم گریزانم... چون آهویی گیرزپا میمانم که از دست شکارچی ها در به در شده و نمیداند در کدامین سو امانی هست؟! پنجره را باز کرده ام لیک چیزی تغییر نمیکند... هنوز هم چیزی در اینجا گیر کرده است؛ گلویم را میگویم! شاید باید باز هم فراری شوم... اما از اینجا به کجا بروم؟! مبادا آواره شوم؟! نمیدانم... و همین ندانسته ها بیشتر از هر چیز دیگری آزارم میدهد... به دنبال عطر گلهایم اما نیستند... نیــــــستـــَـــند...!!! نمیبینمشان... عطرشان را در هوا احساس نمیکنم... گویی در تاریکی مطلق گیر افتاده ام... شاید در اعماق یک سیاهچاله ام... به دنبال ماهی ها میگردم... اما حوض عاری از قطره ای آب است چه برسد به ماهی... باد زوزه میکشد... من میترسم... خود را در آغوش میگیرم... میترســـَـــم... قلبم تند میزند... نفسم بند رفته... به زمین می افتم و خاک تمام ریه ام را پر میکند... و تکه فنجان شکسته دستم را غرقه در خون... به سرفه میافتم و با همان دست خونین، بی جان زمین را چنگ میزنم... با تمام خستگی ها؛ من هنوز هم نمیخواهم بروم... آینده را نمیبینم و نوری در تاریکی هایم نیست چونان که خانه ام را بر روی آب بنا کرده باشم... همینقدر دردناک... خانه گُلین آرزو ها برایم رویایی بیش نیست، کم طاقت شده ام اما تماما کم نیاورده ام... خسته ام اما با این وجود هنوز هم تا آخرین نفس میخواهم زنده بمانم تا شاید اگر درودم با اشک بوده ، بدرودم با تبسمی بر لب باشد... :))))...!
تو تنها کسی هستی ک خودتو داری نباید اذیتش کنی ازت ناراحت و ناامید میشه نکنه تنهات بزاره؟:)
پر شدم از خلاء
یه پارادوکسِ خالی!
دنبال اینم که اون حس پوچی درونمو حل کنم. گاهی پر میشم از عصبانیت. گاهی پر میشم از دلخوری و ناراحتی. گاهی پرمیشم از ناامیدی...
دنبال پر شدن از خوشحالیم :)
پر شدن از احساس...
خودم رو صدا ميكنم، جواب نميده... نوازشش ميكنم، محل نميده... بهش ميگم خبر نداشتم اينجورى ميشه كه، لب برمیچینه و روشو ميكنه اونور... بهش ميگم شبه نگاه کن ماهو بیا بریم زیرش آواز بخونیم، چشماشو به روم میبنده... بهش میگم بارون مياد تو كه عاشق صدای بارون بودی، لحاف رو ميكشه رو سرش و ميخوابه...!
