нαм∂αм

دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه

زین پس قصد کرده ام برای خود نامه بنویسم... میخواهم خودم مخاطب عاشقانه هایم شوم... خودم را جانکم، دردانه ام صدا بزنم... آوین و ژنوس خودم باشم... به خودم سارو و هور بگویم... میخواهم برای خود صادقانه عاشقی کنم... خودم بهترین خودم باشم... خودم برای خودم همان آیدایی باشم که شاملو چنین ازان میگوید «آیدا، فسخ عزیمتِ جاودانه بود»... و در جایی دگر اینچنین ازو نام میبرد «هر چه می‌نویسم به خاطر اوست و به خاطر او… من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم» ...
اصلا همچو اخوان ثالث لقب "آهوکم" به خود میدهم... 
«پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت»
گاهی با خود میگویم ناخودآگاهم چه زود میفهمد... چه خوب میداند... و خودآگاهی که حقایق را از جلوی دیدگانم میپوشاند... چرایش را نمیدانم اما میدانم کتمان میکند... آخر همدم، سالها پیش نوشتم "من و خودم جفت خوبی برای یکدیگر هستیم" و این اولین جملاتی بود که خودم مخاطب خودم شده بودم... حتی نمیدانم از سر چه این نوشته برآمد اما ناخودآگاهم همیشه چندین قدم از من جلو تر است... راستش را بگویم هراسانم... از ذهنی که این روزا پریشان احوال و افکار پراکنده ام وحشت زده ام... نمیدانم فردایم چیست و راستش را بخواهی حتی نمیدانم حال و اکنونم را چگونه میگذارنم... خسته ام... دلم دیوانگی میخواهد و از آن بیم دارم... اگر با خودم صمیمی باشم باید اعتراف کنم درد ها و زخم هایم در صدر لیست روتین زندگی ام قرار گرقته و از این روزمرگی و عادت جاری بیزارم... دلم کمی تنوع و هیجانی از سبک سوار شدن به ترن هوایی میخواهد... دلم احساس بی وزنی و پرواز میخواهد... یک روز بالاخره میروم... آن روز خون هم ببارید رضایت به ماندن در کنارتان نمیدهم... رهایتان نمیکنم اما دیگر تحمل هم ندارم...
همدم... نمیدانم چه نوشته ام... و حتی نمیخواهم برای لحظه چشمم به جملاتم بیوفتد و کلماتش که هیچ حتی تک واجی از آن را بخوانم... تنها میدانم به عادت همیشه یک جمله را نوشته ام و هزاران جمله را در ذهن گفته ام... تنها میدانم افکار درهمم را نوشته و ذهن شوریده و آشفته ام را بر روی کاغذ به یاری جوهر بالا آورده ام... میروم... میروم... نمیمانم...
همدمم؟! خاطره بازی کنیم؟! برگردیم به بیست و هفتم شهریور نود و هفتیمین سال از چهاردهمین قرن شمسی... برویم سراغ همان اولین متنی که من با من بودم...

"من و خودم

من و خودم جفت خوبی برای یکدیگر هستیم
هر از چند گاهی روبروی هم نشسته و در سکوت یکدیگر را مینگردیم
هم صحبت یکدیگر شده و از هر دری سخن به میان می آوریم
درد و دل هایمان را میگوییم و چایی تازه دم مینوشیم
گاه در جدالیم و به سرزنش یکدیگر برمیخیریزیم
گاه فریاد ها بر سر یکدیگر میزنیم
گاهی قهریم و کودکانه رفتار میکنیم
گاه چو دو جفت دیوانه قه قه ها سر میدهیم
گاه گوشه ای غمبرک برمیداریم و زانوی غم در آغوش میگیریم و به حال یکدیگر اشک ها میریزیم و فغان ها سر میدهیم
یکدیگر را تسکین میدهیم
آری همدم
شاید من و خودم
زیاد قهر و آشتی
دعوا و لجبازی داشته باشیم
اما هرگز یکدیگر را تنها نمیگذاریم و میدانیم بدون یکدیگر تاب نمی آوریم
آخرش هر چه که بشود
باز هم در آغوش یکدیگر میخزیم و رویایی دونفره با من و خودم میسازیم
آری خودم جفت خوبی است برای تنهایی های من!
جفتی که هرگز رهایم نمیکند!
تنهایم نمیگذارد!
همدمم! اوج دیوانگی کجاست؟! من و خودم پرچممان را بر فراز بلند ترین قله اش گذاشته ایم! و آن را فتح کرده ایم!"

دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۹ | 3:26 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

دلم تنگه آرامشه، تنگه اون نفس های بی بغض، تنگه چشمای بی اشک، تنگه یه دل سالم، تنگه خنده ها! تنگه... تنگه خیلی چیزا...!
خاطرات تلخ غم انگیزن اما خاطرات خوب...! و امان از خاطراتی که لبخند میاره رو لبها بعد چشم ها پر میشه...! بغض چنگ میندازه! نفس حبس میشه! آه ها، فریاد ها، داد ها، فغال ها تنها مسکوت باقی میمونن و دردهاشون فریاد بی صداییه توی خاموشی، از یه دل که نمیدونه خونینه یا چرکین؟! یا شاید هم دلی که خونش سیاه رنگ شده! خونه خراب شده! رویاهاش آوار شده! تنها و تنها امان از خاطراتی که خوش بوده اند...!
دلم فریاد میخواست! اما نفسی نیست برای فغان ها! چشمام تار میبینه! روحم خسته است! و حالا خوابی ابدی رو تو رویا هام پرورش میدم! :))))...!
#Mahoor

برچسب‌ها : خاطره بازی
شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 5:52 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

پنجره را باز کرد !
هوا سرد بود اما تن داغ او را تسکین میداد ! و چه تناقض دلچسبی بود برای اویی که...!
موهای بلندش آشفته و آرایشش بهم ریخته بود
لباس سیاه خود را به تن کرد و گوشه ای از اتاق نشست !
همان اتاق خانه خرابه که تازه بازسازی شده بود 
همان اتاقی که پرده هایش پوسیده و تابلو هایش شکسته بود !
امروز تابلو هایش سالم و پرده سفیدش میدرخشید اتاق بوی عطر او را میداد!
او همه چیز را از نو ساخته بود اتاق را ، خانه را ، باغ را حتی ...حتی ...قلب شکسته اش را بازسازی کرده بود تکه های پاره پاره را تکه های شکسته را به هم چسبانده بود ، آخر امید داشت هنوز هم در خیال خود امید داشت به بازگشتنش در ظاهر همه چیز آنگونه ای بود که "او" نامی دوست داشت غیر از یک چیز روزگار بعد از آن واقعه شاهد تبسمی بر لبان او نبود دیگر لبانش نمی شکفت و غنچه ای گل نمیشد!
چشمانش... آه از چشمانش... آن چشمان مهتابی... چشمانی که میدرخشید در سیاهی شب... در ظلمت روزگار... دیگر آن دو گوی زرین همرنگ جماعت گشته بود! چشمانش نمیدرخشید! ستارگان آسمان شبش از ذوق نمیخندید!
قلبش... مگر میشود قلبی را چسباند و او همچنان منعطف باشد؟! مگر میتواند باز بتپد؟! قلبش سنگی بود! سرد بود! نه خونین نه یخی بلکم سیه گشته بود!
از عالم و آدم دوری نکرده بود اما در عالمی دیگر بود در رویا ها سیر میکرد! باطن دخترک دیگر شباهتی نداشت به لقب هایی که "او" در گوشش زمزمه میکرد... و وای به حال دخترک...
آدم ها می آمدند و میرفتند و او سرد بود بی حس! خشک خشک قدم برمیداشت! نگاه می کرد اما نمی دید! می شنید اما گوش نمی داد! نفس می کشید اما زندگی نمی کرد!
خسته از تناقض ها سرمای قلبش و داغی ذهنش؛ اما بالاخره آمد! او آمد! همان دل ربوده! بازگشت! دل وا داد! همان قلبی که قسم خورده بود سنگی بماند با دیدن دلبر وا داد! عقل سرزنش کرد ! وجدان برخاست! مغز دستور خاموشی داد! تا نشنود، نبیند، نبوید، ندود! قلب درخواستنی نگرفت قلب سرخ شد جنگی را شروع کرد می جنگید برای سرخ شدن در سیاهی برای زنده شدن، تپیدن! چشم، پا، گوش، همه و همه با شگفتی دل را می نگریستند، این همان قلب سنگی بود؟! همان قلبی که انعطافی نداشت؟! حال اینگونه به تقلا افتاده بود؟! بنده ی قلب شدند! چه شگفتی بیش از این؟! بغض چنگ زد! پا زانو زد! کمر خم شد! اشک حلقه بست! و مغز کوتاه آمد! حکمش را پس گرفت! 
اما تهدید وار! گفت بار آخر است که با حال دیوانه دل می سازد! گفت نکند باز بشکنی؟! گفت این بار اگر ویران شدی دیگر نمی توانم یا من یا او! اما دل! او اهل ریسک کردن بود چه می خواست بیش از یک بار شنیدن صدای "آهو" گفتن های معشوقش؟! دل فرمان روایی را به عهده داشت! خواست قدم پیش بگذارد پا لغزید به دستانش نگاه کرد می لرزید! سد چشمانش شکسته و میبارید! خاطره ها گذر میکرد! این بار باید سیاست میداشت! ایستاد! به ظاهر محکم و استوار ایستاد! معشوق قدم برداشت و او نگاه کرد! چونان قبل با یک قدم دلربوده اش هزاران قدم ندوید! قدم دیگر دلبر و ایستان او! دلبرش نگاهی به او انداخت! از آن دور لب زد "صلاح نیست!" راهش را کج کرد رفت! رفت و رفت! دخترک به روی دو زانو افتاد! قلب فریاد می کشید! دیدید رفت؟ دیدید باید میدویدم اما خودش هم میدانست با دویدنش هم با یک تنه جنگیدن چیزی حل نمی شود فاصله ها محو نمی شود! از غم قهقهه می زد! هیستریک وار میخندید! و در آخر بلند شد... تصمیمش همان پنجره بود! پرواز ! قدم اول را برداشت! صدای کودکی شنید! بی توجه گذشت! گریه اش بلند شد! ماما ماما گویان اشک می ریخت نتوانست بی توجهی کند! برگشت! آوایش بود! با موهایی لخت و مشکین و چشمانی سیه چون خودش! خندید ! این دیگر چه تقدیری بود! دخترک رویاهاش! دخترک خیالیشان به واقعیت پیوسته بود؟! به سمتش رفت! گونه آوایش را لمس کرد! زمزمه کرد "ای کاش می توانستم تو را داشته باشم" گفت و ایستاد، پا کج کرد به سمت دراور! قیچی را در دست گرفت گیسوان بلند را از ته برید و ریشه های عشق را کشت! کودک و قهقهه هایش محو شد! لب زد"متاسفم اما تنها راه برای زنده ماندنم بود" و دخترک دیگر آهو نبود! خرامیدن را با تمام زشتی های دنیا فراموش کرده بود او گرگی بود که می درید! یا شاید! او تنها می جنگید که بیش از این نابود نشود و انتظار بکشد برای رسیدن ... چه کسی که می تواند این گرگ خشمگین را آرام کند؟! :))))...!


#Mahoor

 

*پ.ن: راستش دیشب بود... متنم رو دیدم... گفتم چرا پخشش نکنم؟!

برای همین پخشش کردم

این متن رو مدت ها پیش نوشتم برا همین عنوان خاطره بازی رو بهش دادم

ممنون میشم نظر بدین

جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ | 3:17 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
بیوگرافی

من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...
من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند بکشم . آنان دوست دارند رها شوند...
من می نویسم تا نمیرم!
*-*
دو پست اول ثابت هستن... به عبارت بهتر پست "می نویسم تا..." ثابته و اکثر اوقات یک پست #سوال_طوری هم به عنوان پست ثابت متغیر وجود داره! ^-^
آخرین مطالب
خونه نه ، کافه راه انداختم! | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 20:47
می نویسم تا... (ثابت طوری) | دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 23:37
محبوب دل ما... | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 19:19
لطفا نظر🤗 | چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 22:20
تو هم دیوونگی کردی؟! | سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ | 7:41
پرندهٔ کوچیک زندگی... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:39
تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20
الان بهتر میفهمم که ترجیحم تنهاییه... | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:57
بپرسید😌 | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:18
این روزا با‌ خودمم غریبه ام...! | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:13
شما چه خبر؟! | شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ | 3:24
قلمم رو پس میگیرم! | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:29
تو بزرگ شدهٔ پسرک رویاهای من بودی... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:17
امید و آرامشم | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:55
دلتنگی به بهانه نبات! | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 3:9
به تلخ ترین شکل ممکن خندانم | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:22
بعد از مدتها... سلام جانکم... | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:50
حال دل | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:44
پرسش | یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ | 12:25
تعبیر یک رویا | سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ | 17:17
کد

زیبا سازی وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

ایکن عاشقانه

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

زیبا سازی وبلاگ

ایده قالب از 💙Baran💙
طراحی شده توسط بلک تم