زین پس قصد کرده ام برای خود نامه بنویسم... میخواهم خودم مخاطب عاشقانه هایم شوم... خودم را جانکم، دردانه ام صدا بزنم... آوین و ژنوس خودم باشم... به خودم سارو و هور بگویم... میخواهم برای خود صادقانه عاشقی کنم... خودم بهترین خودم باشم... خودم برای خودم همان آیدایی باشم که شاملو چنین ازان میگوید «آیدا، فسخ عزیمتِ جاودانه بود»... و در جایی دگر اینچنین ازو نام میبرد «هر چه مینویسم به خاطر اوست و به خاطر او… من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکردهبودم پیدا کردم» ...
اصلا همچو اخوان ثالث لقب "آهوکم" به خود میدهم...
«پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت»
گاهی با خود میگویم ناخودآگاهم چه زود میفهمد... چه خوب میداند... و خودآگاهی که حقایق را از جلوی دیدگانم میپوشاند... چرایش را نمیدانم اما میدانم کتمان میکند... آخر همدم، سالها پیش نوشتم "من و خودم جفت خوبی برای یکدیگر هستیم" و این اولین جملاتی بود که خودم مخاطب خودم شده بودم... حتی نمیدانم از سر چه این نوشته برآمد اما ناخودآگاهم همیشه چندین قدم از من جلو تر است... راستش را بگویم هراسانم... از ذهنی که این روزا پریشان احوال و افکار پراکنده ام وحشت زده ام... نمیدانم فردایم چیست و راستش را بخواهی حتی نمیدانم حال و اکنونم را چگونه میگذارنم... خسته ام... دلم دیوانگی میخواهد و از آن بیم دارم... اگر با خودم صمیمی باشم باید اعتراف کنم درد ها و زخم هایم در صدر لیست روتین زندگی ام قرار گرقته و از این روزمرگی و عادت جاری بیزارم... دلم کمی تنوع و هیجانی از سبک سوار شدن به ترن هوایی میخواهد... دلم احساس بی وزنی و پرواز میخواهد... یک روز بالاخره میروم... آن روز خون هم ببارید رضایت به ماندن در کنارتان نمیدهم... رهایتان نمیکنم اما دیگر تحمل هم ندارم...
همدم... نمیدانم چه نوشته ام... و حتی نمیخواهم برای لحظه چشمم به جملاتم بیوفتد و کلماتش که هیچ حتی تک واجی از آن را بخوانم... تنها میدانم به عادت همیشه یک جمله را نوشته ام و هزاران جمله را در ذهن گفته ام... تنها میدانم افکار درهمم را نوشته و ذهن شوریده و آشفته ام را بر روی کاغذ به یاری جوهر بالا آورده ام... میروم... میروم... نمیمانم...
همدمم؟! خاطره بازی کنیم؟! برگردیم به بیست و هفتم شهریور نود و هفتیمین سال از چهاردهمین قرن شمسی... برویم سراغ همان اولین متنی که من با من بودم...
من و خودم جفت خوبی برای یکدیگر هستیم
هر از چند گاهی روبروی هم نشسته و در سکوت یکدیگر را مینگردیم
هم صحبت یکدیگر شده و از هر دری سخن به میان می آوریم
درد و دل هایمان را میگوییم و چایی تازه دم مینوشیم
گاه در جدالیم و به سرزنش یکدیگر برمیخیریزیم
گاه فریاد ها بر سر یکدیگر میزنیم
گاهی قهریم و کودکانه رفتار میکنیم
گاه چو دو جفت دیوانه قه قه ها سر میدهیم
گاه گوشه ای غمبرک برمیداریم و زانوی غم در آغوش میگیریم و به حال یکدیگر اشک ها میریزیم و فغان ها سر میدهیم
یکدیگر را تسکین میدهیم
آری همدم
شاید من و خودم
زیاد قهر و آشتی
دعوا و لجبازی داشته باشیم
اما هرگز یکدیگر را تنها نمیگذاریم و میدانیم بدون یکدیگر تاب نمی آوریم
آخرش هر چه که بشود
باز هم در آغوش یکدیگر میخزیم و رویایی دونفره با من و خودم میسازیم
آری خودم جفت خوبی است برای تنهایی های من!
جفتی که هرگز رهایم نمیکند!
تنهایم نمیگذارد!
همدمم! اوج دیوانگی کجاست؟! من و خودم پرچممان را بر فراز بلند ترین قله اش گذاشته ایم! و آن را فتح کرده ایم!"

