нαм∂αм

دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه

خود عزیزم سلام... از امروز بگیم... 😑 خب... افریییین... خوابمون شد حدودا ۹ ساعت...🤦🏻‍♀️😴🤦🏻‍♀️...!!! ساعت ۶ و ربع تا دو بوو فکر کنم... بعد ساعت شش بعد از ظهر اینا بود تا یه ربع به هفت...

از دیشب بگم اول... با دلبر حرف میزدیم... خوب نیستم این روزا اما حتی نمیدونم چرا؟! نمیخواستم بدونه... اما فهمید... از اون همه سرخوشی و خنده ها و ایده های مسخرم فهمید...

خلاصه که دو که بیدار شدم وای... یعنی گفتم مااامااان چرا بیدارم نکردی... والا ساعته فقط بخاطر این نبود که ۶ ساعت بخوابم یه بخشیشم برا این بود که زنگ بزنم استاد😑 نمیشد که ساعت دو زنگ بزنم ساعت سه و چهار بود انلاین شدم دیدم عه استاد انلاینه... خلاصه که اون لحظه سوالات بچه ها رو ازش پرسیدم و کلاس عصرو هماهنگ کردم... یه جزوه فرستاد که برا بچه ها بفرستم ، فرستادم بچه ها هم غر که چرا الان... مگه اون پنج تا جزوه کم بود بابا به منچه اخه من فقط یه رابطم نمیدونم چرا استادامون اینطورن خب خودتون به بچه ها اطلاع بدین!!! اها... عمو کوچیکم اومد خونمون برا نهار... تا دور و برای هفت هم موند و رفت خونش... بعد از اونم هفت رقتیم سر کلاس فوق برنامه و رفع اشکال که بچه ها اشکال نداشتن فقط داشتن چونه میزدن برا امتحان ، تهش هم استادو راضی کردن که رگرسیون (اخرین فایلی که دیر فرستاده رو) امتحان نگیره... فقط اون یک ساعت وقت تلف کردن بود و البته یه متنی هم اون لحظه نوشتم... بعد بچه ها هی میگفتن تو بهشبگو راجع به زمان و نحو بارگزاری سوالا گفتم من دیگه هیچیییی نمیگم میگفتن تو نماینده ای حرفتو قبول میکنه گفتم نمیگم قبلا همه اینا رو گفتم همون جوابایی که بهتون دادو بهم داده بود همه اینا رم براتون قبلا تو گروه فرستاده بودم دیگه نمیپرسم اونا هم فرستادن ok جانان میگ خوب کردی اما ناراحت شدن... اما من خدایی این یک ترم دهنم سرویس شد برا این چند تا درسی که زورکی نمایندم کردن والا دو ترم کیانا نماینده بود هیچ کاری به تمام معنا نمیکرد کاراشم گردن بقیه مینداخت دیگه بعد از اونم دوباره درس و همینا بود فکر کنم... جانان اومده بود حرف میزدیم میگفت امروز بهتر بودی گفتم نمیدونم بعد همون لحطه فرستاد بگی اره میکشمت مثکه با سردرد دهنشو سرویس کرده بودم و البته خودم خبر نداشتم!!!

خود عزیزم تا فردا...

دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۹ | 1:2 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

این روز ها بیشترین شکایت را از خودم دارم... دلم میخواهد خودم با خودم قهر کنم... با همان خودی که روز ها و شبها در به در به دنبالش بوده ام...!

دیروز بود... جانان میگفت که چرا عادت نمیکنم؟! میگفت چرا هنوز هم تمام اتفاقات چون روز اول خدشه به جان و روحم می اندازند و من در برابر آنها همان واکنش ها را میدهم... او از عادت کردن میگفت... اما... اما مگر خودش نبود که میگفت به این مرگ تدریجی عادت نکن؟! اصلا مگر مرهمم نبود که میگفت نباید به وضعیتم عادت کنم و باید خودم را نجات دهم؟! من چرا اینچنین پریشانم نمیدانم...!

در به در به دنبال خودم میگردم و در عین حال از خود فراری ام!

شاکی بودنم تنها به این گم شدگی ها و آشفتگی ها برنمیگردد... بلکم بخشی از آن مربوط به قانون شکنی هایم میشود... مربوط به بازیگوشی هایی که به هیچ وجه نمیتوانم جلویش را بگیرم... مرربوط به بی نظمی هایم... با شیطنت قانون را میشکنم و سپس منم با عذاب وجدان آن!!!

خودم جان دیوانگی هم عالمی دارد مگر نه؟!

خب ساعت 7 و 17 دقیقه است... امشب را هم مینویسیم اما نمیدانم چرا اکنون به نوشتن افتادیم؟! انگار که باید خود را رها میکردم...! 

یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۹ | 19:18 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود عزیزم سلام... از اینکه داریم قول و قرار رو میشکونیم از دستت خیلی دلخورم اما نیاز به آرامش داشتم باید حتما با جانان حرف میزدم تا آروم بشم... خودش نمیدونم میدونه یا نه... اما ارومم میکنه... البته اعتراف میکنم گاهی وقتا مخمم ارور میده که چرا اینجوری نصیحتم میکنی... مثل امروز که نمیفهمیدم چرا یهو از اونجا رسیدیم به یه جا دیگه... تازه اخرش فهمیدم چه ربطی دارن به هم... یعنی تا آخرش صد بار اومدم بگم من نمیفهمم داری چی میگی اینا چین اصلا... اما خب آخرش فهمیدم چه ارتباطی با هم دارن... بریم از اول امروز بگیم... یا نه از دیشب...

دیشب که جانان فرستادم برم خود درونمو بنویسم حرف میزدا نکه حرف نزنه اما هم گنگ بود اما باب میلم نبود منم فقط چهرشو توصیف کردم... انگار که هنوزم دلم نمیخواد حرفاشو بشنوم...

بعد از اون دلبر اومد... بعد از چند روز... میدونم سرش شلوغه... اما منم دلم گرفته بود... با لجبازی میگفتم نمیخوام دیگه دوستم نداری اهمیت نمیدی نیستی... فکر کرد مسخره بازی درمیارم... اما من واقعا بهوونه گیر شدم... گفتم نه نیستی من جدی ام دوستم دیگه نداری... شروع کرد اروم کردن که تو تنها خواهرمی و اینا... من چند وقته کلافم... خودم خوب میدونم... اما هیچ تقصیری براش نمیتونم جور کنم که گردن اون بندازم...!

بعد از اون نیلوفر حالش بد بود... نمیتونستم ببینم حالش بده... میخواست یکی دستاشو بگیره... خیلی مدل نوشتار نیلگون رو دوست دارم... ناخوداگاه وقتی باهاش حرف میزنی تو هم عین اون میخوای ارایه ها رو به کار ببری تو جملاتت... میخوای کلماتتو گسترش بدی... عین اون قشنگش کنی... کلی نشستیم از پرواز صحبت کردیم... از اینکه ما افکارمون زندانیه... از اینکه ترسو ایم از این بابت که اینجا رو دوست نداریم اما میترسیم اون چیزی که میخوایم هم وقتی باهاش روبرو میشیم توهم و خیالی بیش نباشه پس معتاد شدیم به اینجا و دردی که میکشیم...

خلاصه که بعدش هم درس خوندیم...

ساعت ۵ و ۴۵ بود که رفتیم بخوابیم... خوابیدیم تا ۸ و نیم...

امتحان واقعا افتضاح بود... ۱۰ شدم!!! استاد از کتاب خودش سوال دراورده بود با اینکه بهش گفته بودیم کتاب ما چاپ جدیده فرق داره از کتابمون عکس گرفته بودیم براش فرستاده بودیم... اما بازم کار خودشو کرده بود... قرار بود ۵ سوال از بخش میانترم باشه و اونایی که میانترمو دادن اونو جواب ندن اما ۷ تا سوال از بخش میانترم بود... اصلا افتضاح بود امتحان...

به یکی هم تقلب رسوندم... ترم پیش با هم توی کلاس روانشناسی تحولی یک بودیم... اون الان ترم هفتمه... اومد گفت خوندین و دیدم داره من و من میکنه منم گفتم تا جایی ک میتونستم خوندم و هر چیو بزنم برا شما هم میفرستم... جدا شرمنده شدم وقتی اونقدر نمرم افتضاح شد... اما خب چی کار کنم... همه بچه ها کم شدن... استاد هم باهامون لج کرده... یکی از بچه ها بهش گفت که استاد شما اصلا سوال طرح نکردین از مخزن سوالاتتون سوال دادین اونم لج کرد و گفت که دیگه دوباره امتحان نمیگیره... خب اخه مقصر اون بوده نه ما... بهمون میگفت تنبل... خب مسلمون ما تا جایی که تونستیم خوندیم تو از کتاب قدیم سوال دراوردی... حتی پاسخنامه اش هم ایراد داشت سه سوالش... بهش گفتیم این سوالا ایراد داره حتی از کتابمون عکس گرفتیم گفتیم نگاه کن... اما خب... لج کرد دیگ... واقعا نمیدونم چی میشه...

چقدر فاطمه ناراحت بود... توی گروه خیلی شلوغ میکرد... میگفت بریم به مدیر گروه بگیم... من و کیانا که تجربه مومنیو داریم گفتیم میدونی مدیر گروه مومنیه؟! به اون نمیشه هیچی گفت... بدتر بات لج میوفته تا ترم اخر باهاش درس داریم هی میندازتمون... هیچ کس هم از پس مومنی برنمیاد اروم باش با ارامش حلش کنیم اما خب... بعد از اونم کیانا داشت در مورد رفتن به سوئد میگفت... میگفت نباید بمونیم... من میگفتم منم نمیخوام اما الان اول کارشناسیمونو بگیریم... خلاصه اونم دلایلشو توضیح میداد که نکنه دیر بشه و قانونی بیاد که نتونیم بریم... چمیدونم والا...

بعد از اون دیگه خسته شده بودم گرفتم خوابیدم... دو و نیم بود تا چهار و نیم خوابیدم... اما با سردرد بلند شدم... خدایی خیالم راحت شد که سردرده خودم نیستم... خیلی دلم به درد میاد وقتی میبینم بخاطر من درد میکشن... جانان میگفت از این به بعد بعد از ظهرا نخواب... گفتم چرا؟ گفت وقتتو میگیره، شبا کامل بخواب بجاش... والا نمیدونم... اگه بشه اینطور میکنم... 

بعد دیگه تازه بعد اینکه بیدار شدم رفتم نهار بخورم... نق میزدم به جانان که مثلا مادری من الان دارم فقط قاشقو نگاه میکنم😐😂!!!

خلاصه که بعدش رفتیم بیرون و خرید... پیاده میرفتیم اخه خیلی نزدیک بود ، بعد من نق زدم که کی میرسیم...😂🤦🏻‍♀️ مامان یه چیزی برام پسندیده بود چون طرف گفته بود نمیشه تعویض کنید نیاورده بود خونه...

مدتها بود که خودم خرید نرفته بودم... مامان بابا میرفتن انتخاب میکردن می اوردن من میپوشیدم خوشم میومد برش میداشتم...

و البته جا داره بگم بعد حدودا دو ماه پامو از خونه گذاشتم بیرون...

دیگه اینکه بخاطر پرو لباسا تا اومدم خونه رفتم حموم... 

بعد از اون رفتم سراغ درسام... لعنتی پنجتا جزوس ۲۰۰ و خورده ای صفحه... دهنم سرویسه!!! کاربرد کامپیوتر نیوفتم خوبه😑🤦🏻‍♀️!!!

حس میکنم معدلم داره کم میشه و علاوه بر همه ، احتمالا مرهمم هم کلمو میکنه!😐😂 خلاصه که خدا رحم کنه😐👌

چقدر "خلاصه" استفاده کردم مگه نه؟!

عه بیرون رفته بودیم صندلی راک بچگونه دیدم... دلم ضعف رفت براش... نمیدونم... شاید عید برا فندق گرفتم گرچه داره بزرگ میشه و دیگه کم کم به دردش نمیخوره...

دیگه اینکه یکم هم کتاب ۱۹۸۴ خوندیم... بعد یادم افتاد که باید به استاد خبر میدادم که فردا کلاس فوق برنامه و رفع اشکال بذاره زنگ زدم بهش جواب نداد یک ساعت بعد شماره اصلیشو فرستاد ک فردا به اون زنگ بزنم بعد مامان گیر سه پیچ داده که چرا اصلا به تو میگه چرا بت شماره داده مبگم خو من نمایندشم چه کنم چرا ایراد بنی اسرائیلی میگیری اخه... وای وای... فقط اوضاع گروه... گفت بپرس ببین واقعا کلاس میخوان بچه ها یا نه به نظر من بهتره که برا امتحان عملی و شفاهی کلاس بذارم نه امتحان تستی گفتم میپرسم فردا صبح بهتون اطلاع میدم... رفتم تو گروه اینو میگم یعنی خدایی دو دیقه نبودم یهو با ۶۰ تا پیام تو گروه مواجه شدم که همه میگفتن امتحان تستی نداریم؟! یعنی چی ما دانشجو ها بدبختیم استادا هر کاری دلشون میخواد میکنن ، داشتم دیوونه میشدم از دستشون... میگم امتحان تستی داریم... بعد میپرسن نداریمممم؟ ویس فرستادم تو ویس توضیح میدم!!! بعد شروع کردن پرسیدن سوالای تکراری که قبلا جواب دادم براشون... عصبیم کرده بودن... از اون طرفم مامان که گیر داده بود مگه چقدر میخوای جواب بدی...

خلاصه ساعت ۲۳:۵۵ بود که تلفن مامان تموم شد...

اها و منم از ساعت ۲۳ تا ۲۳ و ۴۵ دیقه خواب بودم...!!! کلا خوابم کاملا پراکنده شده!!!

بعد از اونم رفتم با جانان صحبت کردم... باید ارومم میکرد... میگه من نوجوونی دیر رس دارم این همه اشفتگی و پرخاشگری هام بخاطر اونه... میگه اون وقتی که گفتم اولین دندون عقلم نیش زده فهمیده... نمیدونم والا... اما من نوجوونیه واقعا خوبی نداشتم... بخوایم واقع بین باشیم اینی که میبینن تازه نسخه اروم از منه... گرچه واقعا نسبت به دو سال قبل شاید، یکم پرخاشم بیشتر شده اما من واقعا دوران نوجوونیم به شدت پرخاشگر شده بودم و بعد اروم شدم و واقعا نمیتونم حضمش کنم که الان تازه دارم به نوجوونی میرسم؟! و الان دوره بلوغم حساب میشه؟! نمیدونم واقعا... نمیدونم...

خود عزیزم اینم از امروز...

بریم سراغ خلاصه و دو شب رو در یک شب خلاصه کنیم...

فعلا خود جانم تا فردا

یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۹ | 1:34 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

آتشم...

شعله سوزانم... روشنایی و نور مادر... شراب زندگی ام...

مدتها بود که میخواستم برایت بنویسم... میخواستم بر ترسم از تو و خواهرت نوشتن غلبه کنم و به سویتان بازگردم... اما بگذار حقیقت را بگویم مشوقم متن دایی‌ات برای برادرزاده نیامده ام بود... 

میدانی جگرگوشه ام؟! به نیلگون که از خوابم میگفتم، میگفت والدینمان به اسم صلاحمان اینگونه به حال و روزمان آورده اند و اگر ما هم برای صلاح فرزندانمان آنها را به دیگری بسپاریم،زیادی در حقمان ظلم میشود مگر نه؟! زیادی گناه داریم مگر نه؟! گفتم خب شاید بهتر باشد هرگز فرزندی نیاید و نسل این آدمها منقرض شود که شاید موجودات بعدی بهتر از ما باشند... اما میدانی؟! از شوق لمس نیامده گفت... حق با اوست... من تو را خواهرت را نیامده عاشقانه میپرستم... نیامده جانم را فدایتان میکنم... نیامده دلنگرانتانم... نیامده پریشانم مبادا روزی دل ببندید... نیامده دلواپس بزرگ کردنتانم... نیامدید اما من عاشقانه در آشوب تفکراتم برای سالیان سال پس از آمدنتان به سر میبرم... اولین خنده... اولین دندان‌... اولین قدم ها...

پسرکم... شاهزاده ام... به رسم متن تک‌دانه برفم میخواهم از نامت بگویم... که چرا آتش نام نهادمت... میدانی؟! جانان میگوید هر کس شبیه نامش میشود... و تو... میخواهم به قدرت نامت شوی... آتش یعنی پاکی... قرار است دنیا را از ناپاکی ها نیست کنی... قرار است نور شوی در دنیایم و راهنمایی در سیاهی ها... شور و شوق زندگی ام... شاهزاده ام... به مانند نامت پر قدرت و عاری از هرگونه سیاهی باش...

جانه دلم... روزی تک تک این نامه ها را میخوانی... نمیدانم آن روز چه حس و حالی داری نمیدانم از اینکه تو را خواهرت را آرامشی در طوفان ها و عشقی راستین میبینم چه احساسی پیدا میکنید... شاید من را خودخواه بخوانید... اما... بدانید عاشقانه نیامده دوستتان دارم...🔥❤️

برچسب‌ها : پسرم, مادرانه, فرزندم
یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۹ | 0:19 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

قرار بود ننویسم... گرچه دیر بهم گفت... اما پر حرفم... نگم نمیمیرم... حداقل هر چی تو ذهنم میادو خالی کنم... بدم میاد از سکوت هام... گم شدم... حس میکنم گمم... پیدا نمیشم... هر چی میگردم نیستم... نمیدونم کیم... چی ام... کجاام... چه کار میکنم... حالم خیلی بده... پر غصه و سوالم... اما انگار که لالم... حس میکنم پشت همه خنده هام غمه...

جانان میگه بالاخره دارم دنبال خودم میگردم... میگ بالاخره مرهمم تونست منو بندازه دنبال خودم... نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت...

گیجم... اصلا میدونی؟

میخوام بفهمم من واقعا شوخی میکنم؟ یا جدیامو در باب طنز میزنم؟! دلبر میگه من اهل شوخی نیستم... اره نیستم... اما پس اون حرفام چیه... خدایا رسما دارم خل میشم...

به خودمم شک کردم... میخوام بدونم کی ام چی ام... گم شدممممم... گممممم... تو چی نمیدونم اما میدونم گمم...!!!

دلم میخواد تمام این سردرگمی هامو بالا بیارم و راحت شم...

اصلا دلم میخواد مغزمو بیرون بکشم و لای در بذارمش بترکه...

به جانان اینو گفتم میگه حالا که داری راه درستو میری میخوای ببندیش؟ خب اخه میدونی؟ سخته... درد داره... خوشم نمیاد... حرف میزنه... اما من نمیفهمم جی میگه... انگار به یه زبون دیگست... من فقط میخوام از دستشون فرار کنم... خیای حرف میزنن... خیلی خیلی‌‌...

نمیدونم... فقط نمیدونم... نه میدونم... میدونم... اما نمیتونم بگم...

شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۹ | 2:2 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود عزیزم سلام... تو این کرختی نوشتن هم قشنگه... وظیفمو دوست دارم... بذار از خواب شروع کنی م بعد به بقیش میرسیم... ساعت ۶ تا یه ربع به ۱۲ بود بعد از اون ۳ تا یه ربع به ۵... میدونستم درس دارم اما واقعا خسته بودم... خلاصه که اینطور... راستش واقعا دقیق یادم نیست که امروز چی به چی بود... اها فقط اینکه من از اوایل دیشب میخوام یه حرفیو بزنم و هنوز نتونستم!!! دیشب بود... ساعت دو اینا... سه قسمت آکادمی آمرلا دیدیم... میدونستم درس خیلی زیاده و هنوز نخوندمش... میدونستم میتونم بخونم... اما دلم بازیگوشی میخواست... 

خود عزیزم سلام... تو این کرختی نوشتن هم قشنگه... وظیفمو دوست دارم... بذار از خواب شروع کنی م بعد به بقیش میرسیم... ساعت ۶ تا یه ربع به ۱۲ بود بعد از اون ۳ تا یه ربع به ۵... میدونستم درس دارم اما واقعا خسته بودم... خلاصه که اینطور... راستش واقعا دقیق یادم نیست که امروز چی به چی بود... اها فقط اینکه من از اوایل دیشب میخوام یه حرفیو بزنم و هنوز نتونستم!!! دیشب بود... ساعت دو اینا... سه قسمت آکادمی آمرلا دیدیم... میدونستم درس خیلی زیاده و هنوز نخوندمش... میدونستم میتونم بخونم... اما دلم بازیگوشی میخواست... یکی بهم گفت که اونی قویه که بتونه با خودش بجنگه... میدونستم قوی نیستم... اما... امروز راستش با فکر بهش حالم گرفته شد...

دیشب نشستم کتابمم خوندم... دوستش ندارم... اتفاقاتی که توش میوفته ازش بیزارم... از اینکه خودم اینقدر تصور خوبی دارم و لحظه به لحظشونو انگار حس میکنمم بیزارم...

خلاصه که نشستم درس خوندن...

بعد دیگه اینکه حرف زدم با جانانم و مرهمم... راستش چشام بعدش کلی پره خواب شده بود... دست خودم نیست کافیه اشک بریزم تا چشام خمار خواب بشن...

برای بار دوم اونطور خندیدم... همون خنده هایی که منتهی ان به گریه... همونایی که جز دلبر کسی اونا رو ندیده... نمیدونم چرا... اما هم دلم گرفت هم برام خیلی جالب و عجیبه... خب دلبرم و جانانم همزادن دیگه...

تازه اینم فهمیدم جدی جدی من و شهدختمم همزادیم... یه فکر... یه رفتار...

دو روزه فکر کنم ولی واقعا نمیدونم چند روز... اما عجیب دلم گرفته... 

دیگه همبنا...

اها عنوان... نوشتم نمیدونم... اما حس میکنم فهمیدم... نه تنها جسمم انگار که روحمم وصله...

خود عزیزم فعلا تا فردا... حرف زیاد داشتم راستش اما... حوصلم نمیکشه... حس میکنم یه بغض سنگین تو گلومه...

خیلی تعریف ها دارم... اما میخوام فعلا سکوت کنم... نمیدونم تا کی... خدا کنه زودتر تموم شه این سکوتم... خودمم اذیت میکنه... یاد منه قدیم میندازتم... اما گاهی واقعا لال میشم... :))))...!

دیگه بریم سراغ خلاصه امشب و فعلا خود جانم...

شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۹ | 0:59 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

قبل خلاصه بگم که میخوام این بار یه جور دیگه بنویسم... حس میکنم فقط دارم تیکه تیکه از کتابو که یادمه مینویسم...و جدا مگه این خلاصه نویسیه؟! نمیدونم... اما اومدم که از زبون خودم بنویسم...

توی این قسمت کتاب 1984 وینستون در محل کارشه یعنی وزارت حقیقت ، (جدا باید اسمشو وزارت تقلب یا جعل اسناد بذارن!) توی اینجا کار وینستون اینه که پیش بینی هایی که برادر بزرگ کرده و با واقعیت نمیخونه رو تغییر بده ، روزنامه ها و کتابها رو دستکاری میکنن ، یا از توی روزنامه ها و کتابها اسم افرادی که به هر دلیلی مفقود الاثر شدن رو حذف میکنن و یه چیز دیگه مینویسن داستان ها رو عوض میکنن و کلا تاریخو تغییر میدن ، جوری که حتی وینستون میگه دیگه مطمین نیستش که سال واقعا سال 1984 باشه! 

تایپ کردنشون با یه وسیله ایه که صداشونو تبدیل به نوشتار میکنه و صد البته که حافظه هم داره و به مقام های بالا میرسه! گفته نگار که مثل همون تله اسکرینه! توی این زمان دفتر و قلم جرمه! 

وینستون توی این قسمت از همکاراش که توی اتاق های بغل هستن میگه! هر کدوم مسئول یک چیزن... مسئول پاک کردن اسم افراد مفقود الاثر و ناپدسید شده یا اعدام شده مسئول تغییر دادن تاریخ ها و جریانات ، مسئول بازنویسی گفته های برادر بزرگ و تغییر اونا ، مسئول جمع اوری کتاب ها و روزنامه های اصلی که بعدا دستکاری شدن ، و یک چیز دیگه اینکه هر چند متر یه وسیله ای وجود داره که کاغذ ها و کلا همه چیز هایی که دیگه به درد نمیخوره رو میسوزونه و بهش میگن دخمه خاطرات! اها و یادم رفت بگم قسمت هایی وجود داره برای جعل عکس ها و کلا تغییرشون... حتی عکس ها رو هم تحریف میکننن و کلا باید بگم اون دنیایی رو که داره توصیف میکنه به شدت جای ترسناکیه!

برچسب‌ها : پروژه, کتابخوانی
جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۹ | 1:5 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خودم عزیزم سلام... امروز حالمون افتضاح بی دلیل بد بود... ساعت 6 و ربع بود که خوابیدیم و فکر کنم ساعت حدودای 12 و 10 دقیقه بود که بیدار شدیم... تا چشم باز کردیم تیری در سر و رعدی در چشم... کلا نابود!!!... حقیقتا یادم نمیاد که صبح بعد بیداری چه کار کردیم... اما خلاصه که قبل نهار رفتیم پروپوزالو آماده کردیم ، لعنتی چقدر کار داشت ، خصوصا اینکه سردرد هم کلافمون کرده بود... جدا نمیدونستیم باید چه کار کنیم... هی سرمونو میذاشتیم رو میز و میخواستیم مثلا با این کار یکم سردرد مضخرفو تسکین بدیم... خلاصه که ساعت سه بود که رفتیم بخوابیم... ساعتو گذاشتیم رو 4 و نیم اما خب... واقعا علاقه ای نداشتیم بیدار شیم... حتی حال نداشتیم از جامون بلند شیم زینگ زینگ ساعتو قطع کنیم... خلاصه که فندق اومد و ساعتو خاموش کرد... ما هم یه راست خوابیدیم تا حدودای شش و نیم هفت بود فکر کنم... مامان بابا و فندق بیدار بودن اما کجاشو نمیدونم... دوباره تا چشممونو باز کردیم روز از نو روزی از نو... سردرده شروع شد و هی توی چشممون زنگ میزد و توی سرمون انگار زمین فوتبالی بود که هی توپ اوت میشه و هی اینور هی اونور... نمیشد واقعا با سردرده هیچ کاری کرد کلافه بودم... آکادمی آمبرلا فصل دو قسمت هفتم رو دیدیم ندیدیم! (یعنی فقط به جهت این بود که بگم ولو نبودم اما توجه آنچنانی هم نداشتم!) مامان اینا اومدن فت فیلم فندقو درست نکردی؟! گفتم نه! خلاصه رفتم اونو درست کنم... که وسطش خیلی شیک 320 گیگ ماهانمون تموم شد! جدا نمیدونم چطور مصرف میکنیم! به عبارتی نتو میخوریم!!! خلاصه که خونه هم که آنتن دهیش برا دیوارا قطورش مضخرفه آنتن بخوای باید آویزون شی لب پنجره! سردرده هم که قطع نمیشد... با اون سردرد و کلیپی که هر لحظه یه جاش خراب میشد رسما روانی شده بودیم... ظهری حرف فندق بامزه بود... میلاد ازش میپرسید مسی رو دوست داری میگفت آره واقعیه و اینا بعد میگفت هری پاتر رو چی؟ میگفت دوست دارم ولی واقعی نیست ، چون بهمون میگفت ساعت بنتن میخواد منم پرسیدم آجی بنتن چی اون واقعیه ، گفت نه کارتونه... وای فقط میلاد! میگفت این عقلش از من بیشتره منه 7 ساله میگشتم تو نت دنبال ساعت واقعی بنتن که بتونم تبدیل شم به موجودات فضایی!!!! خلاصه که اینطور... اها از دیشب بگم... دیشب با خودم میگفتم یه نامه ای بنویسم از جای کسی به کسی دیگه... اما مروز اینقدر سردرد داشتم که نشد! ساعت 10 و خورده ای بود که مامان کار داشت ، منم نشستم کتاب خوندن ، تهشم دیگه رفتم حموم از حموم اومدم موهامو خشک کردم همچنان مامان داشت با تلفن حرف میزد... خلاصه که اینطور... دیگه چیز خاصی یادم نمیاد... چقدر دلم میخواد از دخترکم یا از خونه گِلینم بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه...

بایدم ذکر کنم امروز جدا درس نخوندیم! باید برم با استاد صحبت کنم بگم بیخیال همون نمره میانترمو برام بذار نمیخوام بشینم اون چهار فصل میانترمو بخونم پنج فصل ترم به اندازه کافی زیاد هست! 

دیگه اینکه امشب و فردا باید بشینم خوندن روانشناسی رشد... نمیدونم چرا اینقدر از این درس خوشم نمیاد! برعکس روانشناسی اجتماعی!!!

اها یادم رفت بگم... دیشب بود داشتم نگران از جانان میپرسیدم که من خوب میشم؟! واقعا ناراحت بودم... نمیدونستم چه کار باید کنم... اخه کل زندگیمو مختل کرده... یعنی چی که هر هیجان و شوکی برام عین زهر و سم باشه... چقدر خوبه که هست... امید دادنشو دوست دارم... چند وقتیه که نمیدونم دقیقا چند وقت با دلبر حرف نزدم امروز پیام دادم حرف بزنی بوف نمیشیا کجایی نگرانتم... احتمالا سرش با درس هاش گرمه چند وقت دیگه ازمونشه...

دیگه خود عزیزم همینا بود... فعلا تا فردا!

جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۹ | 0:53 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

😂خود عزیزم این بار واقعا سلام... احوالت؟! وای پوکیدم... به هول کردن های خودم خندم گرفته شدید... فکر کنم مرهمم فهمید منم میتونم استرس بگیرتم😂🤦🏻‍♀️ و واکنشم واقعا مضخرفه... رسما ذهنم از هر چیزی خالی میشه و حالا بیا درستش کن... یه جوری فلج میشم و هیچکاری نمیتونم کنم که بیا و ببین... جدا الان نمیتونم نیش از این گوش تا اون گوشمو جمع کنم!!! خودم پوکیدم از اون مقدار هول زدگی... البته عموما همینم یهو هول میکنم گند میزنم بعدش هر هر به خودم میخندم و بیخیالش میشم... یعنی از ساعت ۹ هم که گیر کرده بودم سر پروپزاله هم همین بود... هی اینورشو عوض کن اونجاشو جا به جا کن تهش دیگه مونده بود بزنم تو سر خودم... هی میگفتم قبل دوازده تا اخر امروز باید تحویل بدم... بعد دیگه ساعت ۱۱ و ۱۰ دیقه بود ریلکس ولش کردم گفتم به درک چی کارش کنم ، ببشتر کار میبره دیگه ، فوقش نمرشو نمیگیرم ، حقمم هست ، پس دیگه هول کردن نداره!!! به عبارتی میشه گفت این ویژگی مضخرفم توی امتحاناتمم همینه ، یعنی میشینم یهو سر خودمو با کلی کتاب و جزوه و چک نویس و اینا گرم میکنم اونا رو میبینم یهو سکته ای یخ میزنم شایدم ذوب میشم خلاصه که هر جور شده فقط دیگه نمیتونم کاری بکنم و کلا بعدشم گند میزنم بهش... یعنی تا بیست دقیقه فاطمه هستی و کیانا داشتن منو اروم میکردن ، چون قبلش داشتم در مورد روش تحقیق ازشون سوال میپرسیدم یهو اصلا تنش اومد تو صدام😐😂 میگفتن اروم بخدا عالیه تحقیقت استادم تایید کرده چرا اینقدر گیر دادی اینجاش خرابه اونجاش خرابه ، از اون طرف میگفتن نفس عمیق بکش اینطور پشت سر هم چرا حرف میزنی اول ارامشتو حفظ کن بعد همه چیو انجام میدی ، 😂😂😂🤦🏻‍♀️ حالا بعد اونم یه متنی نوشتم که خودمم بخش میگفتم سم خالص!!! خدایی این چی بود نوشتم ولی جدا اونقدر هول زده بودم که هیچی یادم نبود...

وای از امروز بگم... با مامان رفتیم عکس و فیلما رو دراریم... اخ خدا... فندقم چه بچه بوده ناز بوده... یعنی نگاه میکردم حرکاتشو بعد الانشو که چه شیطون شده میگفتم چه بزرگ شدی... بعد میگفتم کاش هنوز اونقدی بودی... 

حرف زدنشو دیده بود.. من داشتم ذوق میکردم یهو گفت چه لوس حرف میزدم😐 قشنگ من وا رفتم یه لحظه!!! 😑😑😑

تولد ۱۴ سالگیمو داشتم میدیم ، دلبرو نگاه کردم اون ۱۸ سالش بود اون موقع دیگ... جدا چقدر ۱۸ سالگیمون با هم متفاوت بوده... بیشترین چیزی که چشممو گرفت طرز عکس گرفتن بود... جدا من هیچی بلد نیستم اما چه خوب ژست میگیره... من زیادی بیبی فیس بودم حتی اون موقع هم... یا اینکه چه خوب ارایش کرده و من هنوزم بلد نیستم و به عبارت بهتر چهره بدون ارایشم خیلی بهتره با ارابش میشم هیولا تا اینکه تبدیل لولو به هلو بشه!!!

بعد سراغ عکسای جشن عروسی رزا رفتم... جدا ارایشگره چه ناجور ارایشم کرده بود... اینقدر مالیده بود صورتم انگار چند سالمه😐... البته موهامو خودم مدلشو انتخاب کرده بودم نمیشد از اون ایرادی بگیرم...

تولد ۱۷ سالگیم... اون علامت کلید سل روی گونم... اون علامت ضربان قلب... راستش دلم گرفت... عکس ها انگار حرف میزنن... یا شمال سالی که یادم نمیاد اما خوب یادمه چه ماجرا هایی داشت... هر کدوم از عکس ها رو میگرفتم یا باهاشون میخندیدم یا یه لبخند تلخ رو لبم میشست... حتی گاهی سرمو میذاشتم رو میز... عکس ها فقط تصویرن اما انگار صدا دارن... 

دونه دونشون صدا داشتن... فقط یک تصویر نبود...

بعد از اونم حقیقتا کار خاصی نکردم دیگه... تو اون شبانه قبلی بطور خیلی افتضاح و خلاصه واری همه کارامو نوشتم...

خود عزیزم شنبه هم امتحان روانشناسی تحولی داریم... میانترمشو که رسما گند زده بودیم شدیم ۳ و ۷۵ از ۵ ، و گفتیم حساب نکنه و باید قسمت میانترم رو هم بخونیم... دیگه همینا

فعلا خود عزیزم...

پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۹ | 1:14 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

در این روزگار اعدام ها در ملاعام برگزار میشود ، کودکان برای ان شوق و ذوق دارتد ، حداقل یک بار در ماه از این نوع مراسمات داریم...

وینستون به یاد گذشته افتاده بود... همان اولین صدای بمب... بمب اتمی... دست در دست پدرش و مادرش بقچه ای در بغل فرار میکردند به یاد نداشت که ان بقچه پتو بود و یا خواهر کوچکش... در محلی پناه گرفتند... شلوغ بود و همه جا همهمه... به روی زمین نشستند پیر مرد و پیرزنی نشسته بودند و انگار که برای نوه از دست رفته خود زاری میکردند... 

وینستون تمامی اینها را به خاطر داشت اما در هیچکجا ثبت نشده بود... حزب تمام تاریخ را عوض کرده بود... حتی طوری تاریخ را نوشته بودند که انگار از ازل برادر بزرگ بوده و حامی همه مردم بوده است... اما او تا قبل از ۱۹۶۰ چیزی از حضور انان بخاطر نمی اورد... انها هر مسئله ای که باب میلشان تبود را عوض میکردند... و تاریخ را همانگونه که میخواستند مینوشتند... به عنوان مثال اونشیا چهار سال پیش با اوراسیا متحد و با ایستاسیا در جنگ بوده اما وقتی پس از چهار سال این وضعیت عکس شد همه ان را به فراموشی سپردند... انها تمام افکار مردم را هم کنترل میکردند... انگار که ما باید هر گاه انها میخواستند به یاد بیاوریم و هر گاه میخواستند فراموش کنیم... 

شعار حزب این بود... هر کس گذشته را کنترل کند اینده را در دست دارد و کسی که حال را کنترل کند گذشته را کنارل کرده است... کنترل گذشته ممکن نیست مگر با کنترل حافظه مردم... که به این کار در زبان نوین دوگانه باوری میگفتند...

زن مربی میگفت که باید خم شوند به پایین و دستهایشان را به پایشان برسانند... این کار همیشه برایش مشکل بود... به سرفه می افتاد... سعیش را کرد اما همچنان انقدر موفق نبود...مربی فریاد کشید اسمیت لطفا بیشتر خم شو... (اینجا منم سنگکوپ کردم!!!) عرق گرمی بر تمام تنش نشست اما در چهره نشان نداد و خم تر شد و مربی باز هم به انها تمرین میداد و برای روحیه دادن میگفت انها که در میدان جنگ نیستند پس باید حداقل بدن خود خوب نگه دارند و تلاش خود را انجام دهند و به جوانانی که بر روی عرشه ها و جت های جنگی و... هستند فکر کنند... 

برچسب‌ها : پروژه, کتابخوانی
چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۹ | 23:46 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود عزیزم سلام...

کاش میشد جریمت کنم از بابت کار های نکرده و کار های کردت... اخه من باهات چی کار گنم؟ همین پریشب بود قول دادی... لعنتی همین پریشب!!! بعد امروز... وای خدا... ساعت خوابو که کلا امروز یادم نمیاد... فقط میدونم از ساعت ۶ خوابیدیم تا ۸ بعد دیگه ساعت ۳ تا ۵ بود فکر کنم... دقیق یادم نیست... ولی خدایی چرا هیچ کاری نکردی؟!

یکم نقاشی کشیدم برای بولت ژورنال و بقیش حقیقتا بازیگوشی کردم ، فیلم دیدم ، و در آخر یهو ساعت نه بود که گفتم وای خدااااا...!!! من باید پروپزالمو تحویل بدم چرا یادم رفته ، باید ادیت میزدم یه جاهاییشو و الان فهمیدم خیلی جاهاشو...!!! مثلا امروز با خودم میگفتم که بشنم بیشتر از چیزی که باید از کتابه رو بخونم که جلوتر باشم...

وای واقعا الان نیم ساعته یه جوری هول کردم که هیچ کاری ازم ساخته نیسستتتتتت...!!!!!!!!!!

اها یه مقداریشم نشستم کلیپی که مامان گفته بودو درست کنم که هنوز درست نشده!!!

من چرا یادم نمیاااد امروز چی کارا کردم؟!

چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۹ | 23:29 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

ذهنوینستون دوباره به سمت اُبراین به پرواز درامد... سالها قبل در خواب دیده بود که شخصی به او میگفت "ما یکدیگر رو در جایی ملاقات میکنیم که دیگر هیچ اثری از تاریکی نیست" ان زمان اصلا به این جمله اهمیتی نداده بود اما بعده ها براش پررنگ و پررنگ تر شد... این صدا همان صدای ابراین بود... نمیدانست این خواب را قبل از اشنایی با ابراین دیده یا بعد از ان... حتی بعد از اینکه تشخیص داد همان صدای ابراین است تلاشی در صدد کشف راستی ان نکرده بود... اما اکنون ... ان منظره برخورد چشم ها...

صدایی از تله اسکرین بلند شد... خبر از پیروزی در یکی از عملیات ها میداد... موسیقی پخش شد که همه باید به نشانه احترام می ایستادند اما انجایی ک وینستون بود دیدی به تله اسکرین نداشت ، بعد از سرود به سمت پنجره راه افتاد و دور دستها را نگاه کرد... سه شعار حزب و عکس برادر بزرگ همه جا به چشم میخورد بر روی دیوار ها پوستر ها همه جا حتی بر روی سکه ها... انگار که در همه جا و هر لحظه ما را کنترل میکند انگار که تنها داراییمان همان تفکراتمان است و بس‌.. باید ساعت دو و نیم به وزارتخانه میرفت... دفتر را برداشت و در کشو میز قرار داد... مقداری گچ بر روی یکی از گوشه هایش ریخت تا اگر کسی دستش به ان رسید متوجه شود... او میدانست بهای کاری که میکند چیست قلم را برداشت و نوشت پیامد جرم فکری مرگ نیست جرم فوری اصلا خود مرگ است...دستانش را با صابون شست تا جوهر ها را بزداید... حالا که خود را مرده فرض کرده بود باید تا جایی که میتوانست زنده میماند و این تاریخ را ثبت میکرد...

در خواب بود... مادر و خواهرش را میدید... کم کم پایین میرفتند و غرق میشدند... ۱۱ ساله بود که مادر و پدرش را از دست داده بود... یا به عبارتی ناپدید گشته بودند... با یاد و خاطره مادرش غمی در قلبش نشسته بود... خوابش چونان خواب نبود... انگار رویایی در بیداری بود.. او میدانست که مادرش برای زنده ماندن او خود را فدا کرده است... اپا در نگاه مادرش سرزنش نبود... رضایت داشت از این فداکاری... این روزگار دیگر تمام احساسات مرده بود... دیگر حس عشق فداکاری و حتی غم وجود نداشت این دوران فقط درد بود و ترس و نفرت... در خواب به دنیایی دیگر رفت که نامش را سرزمین طلایی گذاشته بود... دخترکی مو مشکی وسط چمنزار ب سمت او امد و در یک حرکت لباس هایش را پاره کرد و هر کدام را به یک طرف انداخت... وینستون رو برگرداند اما این رفتار دخترت در نظرش به معنای بی پروایی و علیه حزب بودن بود... تله اسکرین ساعت ۷ و نیم صدایی دلخراش را پخش کرد تا کارمندان اداری را بیدار کند... وینستون لباسی بر تن نداشت... حقوقش نمیرسید... در سال سه هزار تا دریافت میکرد و یک لباس خواب ۶۰۰ بود... زیرپوش و شلوار کهنه ای برداشت و برای ورزش صبحگاهی اماده شد... در هنگام ورزش فکرش درگیر گذشته و خوابش بود... کودکی اش... اولین جنگی که در لندن دید... قبل از ان صلح بود همه جا ارام بود... 

برچسب‌ها : پروژه, کتابخوانی
سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۹ | 23:53 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود عزیزم سلام... بیا قبل از اینکه امروزو تعریف کنم ، بگم که نمیدونم چرا الان چسبیدی به تخت و ولو و بیحالی...! اما خب میدونم هیچ وقت احساساتت ثابت نبوده ما یک شهریم و تا چند دیقه دیگه شاد و شنگولیم... خب دیگه همین... بریم اول سراغ خواب... شش و نیم خوابیدیم تا ۹ و ۴۵ و از اون طرف بعد از ظهر ، از یک ربع به ۳ تا چهار و ۲۰دقیقه... پای طراحی چشم پیر بودیم... جدا دیگه آخراش عصبی شده بودم... کلافه بودم... خیلی خیلی... کم مونده بود مقوا رو پاره کنم بیخیال همه چیز بشم... دیگه رو اعصابم رفته بود... از یه طرف دیگم حرص میخوردم که جناب استاد چرا همه وسایلو درست لیست نمیکنی اخه ، من الان چه کار کنم که قلمو خرم مو طبیعی شماره یک نگرفتم😑... ولی خدایی بیشتر کلافگیم از بابت یکجا نشستنم بود... خیلی یه مدت یک جا بودم و دیگه اروم و قرار ازم رفته بود.‌.. بعد از اونم که تموم شد ، نفس راحتی کشیدم و پیش به سوی خواب... خلاصه خوابیدم و بعد از اونم کم کم شروع کردم درس خوندن... نفس اومد با هم حرف زدیم... چقدر خسته بود... نگرانشم میترسم خودشو مریض کنه... دلم تنگ شده بود میگفت برو درس بخون میگفتم دلم نمیاد دارم دلتنگیامو خفه میکنم... ولی خب خلاصه که رفتم حموم و بعد درس... دیگه چه کار کردیم؟! اهاااا... نشستیم پروژه کتابخوانی رو خوندن... هنوز کلی از درسم مونده... دقیقا چهار فصل😐❤... میخونمش... نگران اونقدر نیستم... روانشناسی اجتماعی رو دوست دارم... اما کلا میگم نکنه چیزی یادم بره... باید فردا بشینم پروپزالمو ویرایش کنم... تازه باید امروز میفرستادم اما خب وقت نشد دیگه چی کار کنم فوقش اینه که نمرشو بهم نمیده، که بعید میدونم... اهااا... بعد امروز حارثه هم پیام داده بود که استاد مومنی گفته دوباره عکس برگتو بفرستی، جدا شک کردم... حارثه کلا شوخی زیاد میکنه سر کار میذاره و اینا گفتم واقعا نکنه شوخی باشه... خلاصه که همون لحظه که پیام حارثه رو دیدم برا استاد عکسا رو نفرستادم و پرسیدم کجا گفته که گفت pv من و خلاصه حالا فرستادم...🚶‍♀️

امروز داشتم به این فکر میکردم که مگه نوشتنم چطور شده که مرهمم میگه پسرفت کردم... راستش متوجه پسرفتم نشدم... یعنی از بیخ میشه گفت کلا من هنوز نگرفتم که مگه میشه با نوشته های عامیانه هم توی نوشتن پیشرفت کرد؟!

امروز به یه چیز دیگم فکر میکردم... منی که حوصله ندارم پای یه چشم کشیدن بشینم... چطور الکی میگم اره من علاقه دارم بهش... چون امروز ازش بیزار شده بودم میخواستم فرار کنم فقط یه جور حتی پر ایراد تمومش کنم بره پی کارش... بعد استاد نیگفت ادم دوست داره هی بیشتر روش کار کنه بیشتر جزییاتو ببینه من دیگه داشتم کم کم رد میدادم... این صبرِ نداشته ی من ، و  بازیگوشی هام خیلی داره اذیتم مبکنه...خودمم کلافه کرده... نمیتونم یه جا اروم بشینم... 

توی یکی از کانالا بود... داشت در مورد خانواده خودش صحبت میکرد... میگفت اره هی نگید دخترا مشکل دارن با خانواده هاشون شما حرف نمیزنید باهاشون مثلا من به مادر پدرم گفتم با دوست پسرم میخوام همخونه شم... بماند که من هنگ دهن باز اصلا نگم... اما راستش دلم خیلی سوخت... خیلی... یکی نمیتونه یک کلمه حرف بزنه و یکی دیگه چیا میگه... بگذریم...

دلبر هم یه پیام دیدم توی کانال رمانمون فرستاده رسما یک جمله بود... بعد زیر یه پیام دیگه اومد که اینو ۷ صبح نوشتم خوابم برد😐الانم یادم نمیاد چه داستانی تو ذهنم بود... خلاصه کلی هم به اون خندیدم...

چند دیقه پیشم رفتیم خوندن طالع این هفته... یک بند متنه... که معمولا با نقد کردن جمله به جملش میخندم و کلا یکی از سری بازیگوشی هامه... 

دیگه همینا بود...

خود عزیزم تا فردا، فعلا...

سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۹ | 23:17 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

در دقیقه دوم مراسم ابراز تنفر بلند شده بودن و فریاد میزدن تا اینطور صدای بع بع مانند گلداشتاین رو خفه کنن ، با پا به صندلی ها میکوبیدن...

بعد از تموم شدت دو دیقه تنفر ، تصویر برادر بزرگ روی صفحه میاد چهره ای سراسر ارامش و قدرت ، و بعد از اون سه شعار حزب... دختر موبلوندی که پشت دخترک مو مشکی نشسته بود و روی صندلی ولو شده و دستش را به سمت تله اسکرین دراز کرده بود و زمزمه میکرد ای نجات دهنده من... سپس شروع کندند به خواندن سرود موزونی که بسیار بسیار وحشیانه بود... چون پاهای برهنه ای که به زمین کوبیده میشود یا طبل... این سرود تقریبا سی ثانیه طول کشید... همین موسیقی موزون باعث شد به خود بیاید و دیگر نتواند تظاهر کند... او به شدت از برادر بزرگ متنفر بود... در یک لحظه چشم در چشم اوبراین شد و نگاه او به گونه ای بود که انگار میگفت من هم میدانم من هم همین احساس را دارم و باز هر دو به حالت قبل برگشتند... هیچ سند و مدرکی مبنا بر درستیه این احساس او نبود... اما خب... امید تنها چیزی بود که انها با ان زندگی میکردند... یک لحظه به خود امد و نگاهی به برگه زیر دست خود انداخت... که نصف صفحه را با جمله مرگ بر برادر بزرگ پر کرده بود... لحظه ای زنگ در به صدا درامد... نفس نمیکشید... اما دیر در را باز کردن کاری مناسب و جایز نبود... برای بار دوم زنگ به صدا درامد... بلند شد و با دیدن خانم همسایه نفسی راحت کشید... لوله روشویی گرفته بود و میخواست که ان را تعمیر کند... همسرش نبود... 

(جرم فکری... تنها نوشتن دفتر خاطرات جرم نبود... بلکم حزب افکار را هم کنترل میکرد تو تا حداکثر چند سال میتوانستی مخالفتت را پنهان کنی در اخر پلیس تفتیش عقاید میفهمید و در نیمه شبی ناپدید میشدی ، از تمام اسناد و مدارک نامت پاک میشد... انگار که هرگز وجود خارجی نداشته ای) این یه تیکه رو یادم رفت بنویسم

وارد خانه زن همسایه شدم... خانه ها به شدت قدیمی بود و همیشه کار های تعمیراتی داشت... زن همسایه شروع کرد صحبت کردن... همیشه حرف هایش را نیمه تمام میگذاشت... از همسرش میگفت... نبود اما بوی تند عرقش در خانه بود... همیشه به شغلش و اینکه سختکوش است افتخار میکرد... لوله را باز کردم دسته ای مو در لوله گیر کرده بود ان را با چندش دور کردم ، و دوباره لوله را درست کردم ، صدای خشنی از پشت گفت دستها بالا برای لحظه همه چیز را تمام شده فرض کردم ، اما او پسر نه ساله انها و دخترک شش ساله شان بودند... پسرک تفنگ بازی ای در دست داشت و تهدید میکرد و دخترک هم تمام حرکات برادرش را تقلید... این روز ها همه از کودکان میترسیدند... بیشتر به دلیل نوشته های روزنامه... به انها قهرمانان کوچک میگفتند... وقتی حرفی از پدر مادر خود بر علیه حزب میشنیدند انها را به پلیس تفتیش عقاید لو میدادند... هنگام خروج از خانه پسرک با تیر کمان به پشت سرم زد... به خانه برگشتم... سریع از جلوی تله ایکرین گذشتم و به میز نگاهی انداختم... دفتر باز بود و بر صفحه مرگ بر برادر بزرگ خودنمایی میکرد... دفتر را نبسته بودم... یعنی حتی در اوج ترس هم نمیخواستم تا زمانی که جوهر خشک نشده است لطمه ای به کاغذ ها برسانم...

برچسب‌ها : پروژه, کتابخوانی
سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۹ | 2:55 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خودم عزیزم سلام... بیا از امروز بگیم... ساعت شش و نیم بود که خوابیدیم ، تا ۹ و ۴۵ 😐 جدااا وقتی من به هر چیزی حساسیت دارم الا زنگ ساعت ، چرا وقتی بیدار میشید منو بیدار نمیکنید؟! خب اخه الکی که ساعت نمیذارم!!! خلاصه اینکه گذاشته بودم رو ۸ و ربع اما خب بیدارم نکرده بودن... ۱۰ و نیم هم امتحان روش تحقیق دادیم... بعد نبود... البته امیدوارم... تازه بعد امتحان متوجه شدم که یه تیکه از سوالو باید علاوه بر توضیح و مثال فرمول هم براش مینوشتم! اما خب... تایم امتحان گذشته بود دیگه... خلاصه این از امتحان... بعد هی من میرفتم بخوابم هی نمیذاشتن... هی برو اینکارو کن اونکارو کن... خسته بودم خب... خیلی خیلی... خلاصه تا ساعت دو یا دو و نیم بود که نذاشتن بخوابم... هی دنبال اینکار اونکار فرستادنم... میزو بچین... فلان چیزو بیار... بچه رو بگیر... اینا رو جمع کن... بچه رو حاضر کن... ازش عکس بگیر... نزدیک بود بزنم تو سر خودم دیگه... اخ یادم رفت بگم... بعد امتحان داشتیم با فاطمه حرف میزدیم ، بعد حورا (خواهرزادش) پیشش بود... خداااا... برام نشسته بود حرف زدن... ارتین دیشب دو خوابیده بود دیر بلند شد خلاصه تا بلند شد زنگ زدم فاطمه گفتم بیاید با حورا صحبت کنید... حورا فسقلی نشسته بود حرف بزنه ارتین باش حرف نمیزد بچم تازه بلند شده بود حال نداشت حرف بزنه... خلاصه که خودم تنهایی با فاطمه ویدیو کال حرف زدیم... اهاااا... راستش صبحی از مامان خیلی دلخور شدم خیلی خیلی... چرا اینطور مسخره میکنه... نمیفهمم قصدشو... منو ناراحت میکنه... این کاراش خنده دار نیست... وقتی هم میگم مامان نکن نگو اینطور یه چی بهم میگه... بگذریم... خلاصه سر نهار... اونا رفتن بخورن من دیگه چسبیدم به تخت خواب... صدام زدن... کم کم واقعا داشتم سگ میشدم پاچه بگیرم ، گفتم خوابم میاد نمیام... خلاصه که مثلا ساعت هم گذاشته بودم یک ساعت بخوابم... اما گند زدم واقعا... خلاصه که تا یه ربع به پنج خواب بودم... جدا حساب نکردم تایم خوابمو... اما حس میکنم بیشتر از ۸ ساعت شده...😑 هق...!!! گند زدم انصافا اما خیلی خسته بودم!!! تازه بیدار شدم چطور بود!!! فندق اومد با تیر کمون سراغم و مو کشید!!! در این حد!!! خلاصه که نشسته بودم پای طراحیم... وای اصلا بعد امتحان یه اوضاعی بود... رفته بودم ویدیو ها رو نگاه کنم، نگاه میکردم میگفتم خب الان باید چی کار کنم؟! خب کدوم ویدیو بودم؟ هر کدومو نگاه میکردم تازگی داشت بعد طرحو نگاه میکردم میگفتم عه وا این ویدیو ها چرا برا من تازست ولی تا اینجا رو طراحی کردم؟!!!! یعنی اعصابمو ریخته بود به هم... اما خب از استرس بود... بعد از اونم دیگه بچه ها تو گروه هول کرده بودن که چرا استاد پی وی بعضیا ۱ فرستاده یعنی چی؟! که کم کم برا هممون فرستادو فهمیدیم که داره مشخص میکنه و اسم مینویسه که کیا تو امتحان شرکت کردن ، تایم امتحان خدایی برای امتحان تشریحی کم بود ، بعد بابا بعد امتحان چقدر غر زد به سرم که هیچی نخوندی خب هول کرده بودم چی کار کنم خیلی از بچه ها یک سوالو ننوشتن تایم کم اورده بودن ، خلاصه که اینم اینطور... اما لابد حق داره دیگ عین ترم قبل سر کلاس گوش نداده بودم...!!! میدونم اشتباه کردم اما زمانو نمیتونم به عقب برگردونم! بعد از اونم دیگه نشستیم تولد فندق رو گرفتن... وای وای... مامان نشست کنار میز یهو موش آتیش نگیره!!! اون شمع هایی که من چیده بودم دور میز شعلش گرفته به موهای مامان!!! خلاصه اینطور وسط عکس گرفتن بودیم که یهو برقا رفت!!! واقعا بد موقع بود... بعد از اونم که الانه و شروع کردم نوشتن...

یه چیزیو همین چند دیقه پیش فهمیدم... شوک که بهم وارد شه علاوه بر واکنش سرم نسبت بهش ، دندونامم به هم فشار میدم... گرچه زود فهمیدم و جلوی خودمو گرفتم... اما خب...

دیگه همینا بود... خود عزیزم امروز کلهم پای طراحی و بازیگوشی و خواب و اینا بودی...!!! 

قیافه مامان عجیب بود... میدونم که میدونه... اهنگ گذاشت گفت بیا گفتم نقاشی میخوام بکشم باید کاملش کنم... اما نگاهی کرد بهم که میگفت عین همون پارسال سالگرد ازدواجمون؟! میدونم خودمو از نگاه هام لو میدم... اصلا میخوام دروغ بگم مردمک چشام یه جا واینمیسته... ضربان قلبم که بماند میره رو صد هزار... منم پاشدم و رفتم بیست دیقه پیششون بودم و سریع برگشتم که بنویسم... جدا تا حالا اینقدر سرعت به خرج ندادم... واقعا باید یه نظمی به کارام بدم...

امروز همش میدونستم کلی کار دارم اما ، کلی نوشته دارم اما دلم تنگ بود... پره حرف بودم اما هیچی نمیتونستم بگم... میخواستم بنویسم اما حوصلشو نداشتم... تقصیر من نیست که وقتی دلتنگم ساکت و اروم میشم... بی حوصله و علاقمند به خواب... که بگذره فقط...

خیلی لوس شدم میدونم... باید درستش کنم اما چجور نمیدونم... اینو حتما بپرسیم یادت نره...

دیگه اینم از این بریم سراغ خلاصه ، که البته خلاصه دیروزه نه امروز‌.. امروز حتی پروژه کتابخوانی رو هم نخوندیم...!!!

هوووف... برو برو دختر که گاوت بدجور زاییده!!!

واییی پس فردا هم امتحان روانشناسی اجتماعی کاربردیه ، پنج فصله ، یعنی هول کردم اما باید این طراحی رو تحویل بدم ، کارام ب هم گره خورده و همش هم تقصیر خودمه...

بریم بریم که خلاصه دیر شد و بعدش بریم سراغ طراحی... درضمن خود عزیزم امشب تا هر چقد که تونستی باید جبران کنی اون صفحاتی که جاموندی و نخوندی از پروژه کتابخوانی رو!!! وگرنه خدایی خودم لهت میکنم!!!! درست حسابی سر نظم باش دیگه بس نیست این همه بازیگوشی؟! تا کی میخوای بازیگوشی کنی؟! نمیبینی زندگیتو؟! نمیبینی احوالتو؟! بجنب... با ی جا نشیتن هیچی تغییر نمیکنه

خب دیگ برو... فعلا...

سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۹ | 1:52 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود عزیزم، سلام... بذار اول از دیروز شروع کنیم، دیروز رو ننوشتیم... دیروز... پنج و نیم تا نه و نیم خوابیده بودیم بعد دوباره بعد از ظهری هم خوابیدیم... خلاصه که ۷ ساعت و ۴۵ دیقه شده بود... امتحان هم متون تخصصی داشتیم... بالاخره متون هم هر دو تا درسش تموم شد و رفت پی کارش اما خب... جدا باید از بابتش یه فکری به حال خودمون بکنیم... نمیشه تا همیشه با دیدن متون عذا بگیریم! واقعا باید یه کاری کنیم! رسما تایم امتحان ۶+۸ دیقه بود... چون دو بخش بود امتحان ، البته قبلا هم دوبار ازمون امتحان گرفته بود و خلاصه دستش درد نکنه درسو برامون سبک کرده بود که راحت تر بخونیم... اما برای یه امتحان حدودا یک ربعی ، یک ساعت منتظر بودیم تا استاد بیاد! خلاصه دیگه اینطور... بعد از اونم واقعا کار خاصی نکردیم... یعنی اگر هم انجام دادیم یادمون نمیاد... خلاصه که ساعت شد دوازده و دیدیدیدینگ!!! 🌙💫💜💙... ده و نیم ساعت بعد پنج سال پیش فندق اومده دنیا‌... واییی متن ها... یعنی از اولیش بغض کردم سر سومی زار زدم سر چهارمی و پنجمی دیگه نمیشد اشکامو جمع کنم... وای بعد از اونم که ساعت دو بود فکر کنم... ویدیو کال دلبر... من یهو زدم زیر گریه... ذوق کرده بودم... 

بعد از اونم حرف هام با جانان و مرهمم و دونه برف... من شوخی میکنم اما جدا ته دلم اون نیست خودم میدونم چقدر بچم چقدر زوده برام...

عه یادم رفت حرفام با جانان... داشتم میگفتم چون من زود باور میکنم میگید بچم؟! باید بزرگ شم؟! گفت باید خودت بفهمی... گفتم نمیخوام خودم بفهمم... اخه هر چیزیو خودم تنهایی فهمیدم درد داشته... وقتی فهمیدم نباید دنبال عشق باشی بلکه اون باید سر وقتش بیاد سراغت... وقتی فهمیدم عادی نیستم و تفاوت هایی خاص تو سلایقم با بقیه دارمم تنها بودم... حداقل وقتی که فهمیدم نباید پامو میذاشتم تو دنیای آدم بزرگا پر و بال زخمیمو بستن پشتمو گرفتن که خم نشم اما اون یکی... خوب یادمه نمیتونستم با هیچکس حرف بزنم... جانان از قبل میدونست و بهم نگفته بود... اما کاش میگفت ک خودم تنها باهاش روبرو نشم... دلبر اون زمان میگفت حرف بزن میدونست یه چیزیو توی خودم ریختم ، اما لام تا کام حرف نمیزدم... نمیتونستم... چی میگفتم؟ چیزی ک خودمم درست درمون نمیدونستم چیه؟! فقط میترسیدم... 

برای همین راستش ترجیح میدم به کل نفهمم تا اینکه خودم تنها بفهمم... جانان اومد گفت... مرهمم میگفت... اما من با بغض و لج میگفتم که نمیخوام بزرگ شم نمیخوام دنیای ادم بزرگا بده ، میگفت دنیا دنیای ادم بزرگاست اما من نمیخوام... دوستش ندارم... من از دنیام راضی ام... دنیام دنیای واقعی نیست میدونم... همونجور ک جانان میگ من کلا دایورت کردم یا فاطمه میگ فارغ از جهانم... من خودمم میدونم توی دنیای واقعی زندگی نمیکنم اما دنیام قشنگ تره... توی دنیام همه ی ادما خوبن ، قشنگن... حتی خلافشم ثابت کنن من بازم بهشون فرصت میدم تا برگردن تا خوب بشن... مگه اینکه واقعا بد باشن و نتونن خوب باشن... اما من این دنیایی که سیاست توش نداره رو دوست دارم... ادمای این زمونه خودشون نمیدونن اما نیاز دارن به باور نیاز دارن به مخبت نیاز دارن به لبخند چرا اونا رو بهشون ندیم؟! راستش... نمیدونم... خودم بالاخره فریاد زدی... الان صداتو شنیدم... فریاد زدی "مطمئنی خودت اینطوری ای؟!" راستش نه مطمئن نیستم... من درسته لبخند میزنم درسته هر کاری بتونم انجام میدم اما تا نزدیک نباشن نمیگم دوستشون دارم در و پنجره رو میبندم میگم حدس بزن تو خونه چیه... هوووف هوووف... خدایا... دارم خودمو روانی میکنم حقیقتا... راستیا خودم جان... بعد ۴۶ روز بالاخره یه صدایی ازت دراومد بالاخره فهمیدم هستی... امیدوارم بازم حرف بزنی... خب‌... اره خلاصه من میگفتم نمیخوام بزرگ شم... جانان هم گفت نشو... راستش میدونی؟! حس کردم اونم بدش نمیاد که من توی دنیای خودم باشم... اینکه اونم راضیه که من با بی دقتی و موهای خرگوشی بپر بپر کنان بازی کنم و حتی خودمو به دردسر بندازم... نمیدونم... فقط میگم که یه لحظه فقط احساس کردم...

خب برگردیم سراغ امروز... شش صبح بود که خوابیدیم تا ۱۱ و نیم... خلاصه نشستیم فندق داری😐 خونه نبودن و باید مراقب فسقلی میبودیم... کلی اذیت کرد... میلاد که بیدار شد سپردیمش به میلاد و گفتیم مراقبشی که من یک ساعت بخوابم؟! گفت اره... ولی وجدانا اصلا نشد بخوابیم... شاید حداکثر نیم ساعت... هی میومد اذیت میکرد... مو میکشید... وای خدا جیغ میزد... اب بیار... فلان بیار... خب برو به داداشت بگو منو که میبینی خوابم!!! خلاصه که بگذریم... بعد از اونم حقیقتا بیا اعتراف کنیم که اونقدری درس نخوندیم... در حال بازیگوشی بودیم... میشتیم پشت میز و پاکن خمیری رو می اوردم و عین خمیر بازی باهاش بازی میوردم اونو ول میکردیم میرفتیم سراغ اسلایم و اونو از این ور به اون ورش مبکردیم... رسما یه جا بند نمیشدیم که... راستش الانم کلی از درسمون مونده... اما خب میرسیم تا فردا بخونیمش... بعد خلاصه اینکه... اها... ساعت شش عصر هم بود که استاد کلاس گذاشته بود که بگه امتحان فردا چطوره اومدم سوال بچه ها رو ازش میپرسم قشنگ با خاک یکسانم کرد دیگ من هیچ حرفی نزدم که دیدم صدام میکنه گفتم بله استاد میگ سوالتو بگو میگم کدوم سوال میگ دست بلند کردی حالا من والا بلا اگه دست زده باشم به اون قسمت گفتم استاد سوالی نداشتم ببخشید اشتباهی شده... کلا علاقه شدیدی به ضایع کردن من داره... همینه هیچ این تزم سر کلاسش حرف نزدم... 

تولد فندقم نگرفتیم... خوابید و دیر بلند شد... مامان بابا هم گفتن که فردا میگیریم...

دیگه همینا بود فکر کنم...

خود عزیزم فعلا تا فردا...

دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۹ | 2:41 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

سلام خودم جان... راستش این روز ها دیگه ازت شاکی نیستم که چرا حرف نمیزنی... حتی از خودم هم شاکی نیستم نه چرا صداتو نمیشنوم... دوست دارم این نوشتن هامو... دوست دارم این شبانه ها رو...میدونی؟! همینکه از روزی که گذشت میگم هم حالمو خوب میکنه... خوشحال میشم که یادمه چی شده و چی کردم نکردم... ساعت نزدیک ۷ بود که بابا بیدار شد... یعنی ۱۰ دست لباس فقط عوض کردیم تا اون ساعت... تنها و تنها ۲ تاشون پیراهن کوتاه قرمز و ۲ تا دیگه پیرهن بلند قرمز بود که هرکدومشون از یه جا مورد منکراتی پیدا میکرد و خلاصه که نمیشد... در آخر هم به پیرهن چارخونه ای رضایت دادیم چون فقط توی چارخونه هاش قرمز داشت و آستینشم اوکی بود... تمام تلاشمو کردم که فان باشه... خلاصه که ۸ و نیم خوابیدیم... تا ساعت یک و نیم... بعد از اونم خلاصه که کتاب برداشتیم و متون خوندن... منکر بازیگوشی هام اصلا نمیشم... اصلا بازیگوشی همراه با منه... ولی واقعا الان که فکرشو میکنم زیاد کار خاصی امروز انجام ندادم... واییی بعد نهار مامان گفت ظرفا رو برات گذاشتم تو سینک منم با نیش باز گفتم منم امانت دار خوبی خواهم بود و میذارم همونجا بمونه...

دیشب و پریشب خواب های عجیبی دیدم... حتی دیشبی رو یادم نمیاد فکرم بود یا خوابم... و واقعا اصلا مطمئن نیستم... مثل همون خوابی که ، آتشو سپرده بودم دست کسی دیگه بزرگش کنه... گاهی نمیفهمم خوابه یا افکارم تو بیداری... نمیدونم اون تصویر توی ذهنم از خلاقیتمه یا واقعا این تصویر ها رو تو خواب دیدم؟! نمیدونم... خواب پریشبو یادم نیست... اما یادمه چقدر سوپرایز شده بودم... یه حس ترس همراه با ذوق زدگی بود... یه حس دلتنگی همراه با دوری... یادمه حسش عجیب تر از صحنه هاش بود... اما واقعا یادم نمیاد چی خواب دیدم...

امروز... ۲۷ صفحه کتاب داشتیم... نخوندیم... دیگه... اها داشتیم فکر میکردیم چه جور بازیگوشیمونو بذاریم کنار... باید با خودمون بجنگیم و در برابر خودمون باایستیم امیدوارم بشه... دیگه فک کنم همینا بود...

خودم جان شبت بخیر درساتم بخون...

شنبه بیستم دی ۱۳۹۹ | 4:46 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

پروژه کتابخوانی ، اینطوریه که هر روز بیست صفحه میخونیم و میایم خلاصه ای ازش رو میگیم... من توی خلاصه نویسی واقعا افتضاحم اما امیدوارم این پروژه هم به خوبی پیش بره... ^-^

این پروژه هم مثل پروژه خودشناسی ۱۵ روزست...

بذارید اول بگم که تا حالا اینقدر با دقت نخونده بودم و تلاش کنم که حتما یادم بمونه! :| اصلا من رمان خوندم به شدت زیباست... از توصیفات میگذرم کلا انگار مجبورم به خوندن و زودتر باید تمومش کنم ، جوری میخونم که فقط اصل مطلبو بفهمم بقیه چیزاش مهم نیست برام!!! :/// ولی خدایی نشستم آروم آروم میخونم ، (البته به غیر از وقتایی که برای جانان کتاب میخونم اونم چون ویس باید کامل باشه میشینم همه کلماتو میخونم اما خدایی اینقدرام تو ذهن خودم دقت به خرج نمیدم که حتما یادم بمونه چی گفتن و چی نوشتن و اینا!)

بریم سراغ کتاب ۱۹۸۴ اثر جورج اورول... راستش همینجوری انتخاب کردم کتابو و اصلا هدف خاصی نداشتم... خب واقعا من از این صفحات اولش که هیچی نفهمیدم ، اصلا نفهمیدم مکان و زمانش چیه و چرا اینطور اینقدر همه چیز درهمه ، وینستون شخصیت اصلی رمانه ، یک مردی که تا اونجایی که خوندم اسمی از متاهل بودنش نبرده و ۳۹ سالشه... (بچم پیر پسر تشریف داره)  اتفاقات توی لندنه... جوری که توصیف میکرد همه جای شهر و توی ساختمونا پوستری از مردی زدن که خیلی پرابهته چشمای مشکی و کلی سیبیل و زیر اون نوشتن که "برادر بزرگ مراقب توست"... خونه هاشونو دوست نداشتم... اونجور که نوشته بود توی همه خونه ها و همه مکان ها یه جور تلوزیونی به قول خودشون "تله اسکرین" وجود داره که هم فرستنده است و هم گیرنده ، تمام اطلاعاتتو ضبط میکنه و رسما حریم شخصی وجود نداره!!! بعد هر چیزی دلش بخواد برات پخش میکنه و تو نمیتونی خاموشش کنی فقط میشه صداشو کم کرد و تصویرشو تار کرد... خدایی آخه این چه وضعشه ، اصلا اینا چطور میخوابن؟! -__- من واقعاااا خلاصه نویسی بلد نیستم نشستم دارم بیشتر نقد میکنم تا اینکه خلاصه بگم!!! ای خدا...!!! بعد از چهار تا ساختمون خیلی بزرگ و سفید صحبت میکرد که اگه درست یادم بیاد به معماریش به صورت پلکانی یود و تا ۳۰۰ متر بالا رفته بود ، یه دنیایی رو توصیف میکرد پر از محدودیت و کنترل... راستش از همین حالا عصبی شدم از خوندنش و پشیمونم از انتخاب این کتاب!!! میگه که هلیکوپتر ها نظارت داره روی خونه ها و هر جنبنده ای که تکون بخوره... گشت پلیس و به گفته خودش از همه بدتر پلیس تفتیش عقاید!!! -__- وینستون برای اینکه راحت تر باشه ، پشت به تله اسکرین میکنه و کاراشو انجام میده ، حتی فکر میکنه ، اخماش درهم میره و یه جوری بیان کرده که انگار نباید حتی اخمش رو هم ببینن و انگاری که میتونن افکارشو بخونن ، جدا دنیای ترسناکیو توصیف میکنه ، خب در مورد اون ساختمون ها... وزارت حقیقت که محل کار خودشه و مسئول برقراری نظمه ، وزارت صلح که برای امور جنگیه ، وزارت اموزش که کنترل کننده اخبار و تفریحات و مطبوعاته ، وزارت فراوانی که برای مسائل اقتصادیه ، روی دیوار یا به عبارت بهتر نمای ساختمان محل کار وینستون شعار حزب رو نوشتن ، "جنگ صلح است ، ازادی بردگیست ، جهل و نادانی قدرت است" اما عجیب ترین جملش این بود که میگفت ترسناک ترین وزارتخونه ، وزارت عشقه ، و کسی که میخواد بهش وارد شه کلی موانعو ازشون باید عبور کنه ، دیگه اینکه وینستون یه روز تصمیم میگیره که خاطراتسو بنویسه ، کلی خوددرگیری پیدا میکنه که خب حالا اگ بنویسم چی میشه من اصلا دارم برای کی مینویسم اگه اینده ها اوضاعشون شبیه من باشه که نمیخونن اینا رو اگه اینطور نباشه که مسائل و مشکلات من براشون اهمیت نداره ، اها راستی نوشتن هم جرمه حتی خاطره نوشتن و اگه ازت بگیرن ۲۵ سال حبس داره یا اعدام ، بعد دیگه اینکه یه گوشه خونه که این تله اسکرین بهش دید نداره اونجا میشینه و شروع میکنه نوشتن ، از سینما و فیلم هاش میگه ، چه فیلم های ترسناکی بودن ، ادما رو به راحتی میکشتن تو فیلم ها و حضار ذوق میکردن دست میزدن یکی هم که افتراض کرد گرفتنش و بردنش و به گفته خودش معلوم نیست چه بلایی سرش میاد و کسی هم اهمیت نمیده که چی میشه ، بعد اینکه رفت از اتفاقات عجیب اون روزش بگه ، دو نفر رو توصیف کرد یه دختری که موهای مشکی داشت و این دختر نگاهش خیلی نافظه و انگار درونتو میخونه و یه مرد که حدودا ۱۲ بار دیدش و برعکس هیکل بوکسوریش اما انگار دل ارومی داره و میگه که ازش خوشش میاد چونکه حس میکنه وفدار نیست به حذب ، بعد اینکه صندلی اوردن جلوی همون صفحه نمایش گذاشتن ، اون هفته ، هفته ی اعلام تنفر باشه ، در مورد یه کسی که قبلا قدرتش مثل برادر بزرگ بوده و به حذب خیانت کرده میگه به اسم گلدشتاین ، که اولش داره میگه که خودش هم یه تنفر نسبت به برادر بزرگ داره اما نمیتونه نشونش بده اما بعد ثانیه سی ام اون شخص هم عین بقیه همرنگ جماعت میشه و تا اینجا شد ۱۳ صفحه  

برچسب‌ها : پروژه, کتابخوانی
جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۹ | 4:22 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

سَ‌لاااااام خودم جان... خوبی؟ وای امروز... امتحان اموزه های روانشناختی داشتیم ، رسما بیدار بودیم تا صبح از صدقه سری کم کاریمون توی فرجه!!! از بس بازیگوشی کرده بودیم کلی از جزوه مونده بود و دیگه مجبور بودیم بیدار باشیم تا تموم شه... جدا این ترم خیلی کم کاری کردی اینقدر ازت شاکی ام که میخوام های های گریه کنم ، البته با عقل جور در نمیاد که از بابت شاکی بودن و غضبم نسبت بهت گریه کنم اما این روزا به شدت حساسم و واقعا دلم بهوونه میخواد برای گریه کردن عجیب غریبه که این چند روز دریاچه از اشک هام تشکیل ندادم!!! خلاصه ک تایم فرستادن جوابا تا ساعت ۱۰ بود که ما ۹:۴۶ فرستادیم... تا همینقدر بلد بودیم دیگه بیشتر صبر میکردیم که فایده نداشت منم از اینکه کاغذو تو دستم نگه دارم بیزارم در نتیجه همون لحظه که تموم شد ازشون عکس گرفتم و فرستادم ، دستم درد گرفته بود کلی کلی!!! هشت تا سوال رو توی ۷ صفحه و چند خط جواب داده بودیم😑 ساعت ۹:۵۵ دیقه بود که دیدم پیام اومد ، نگاه کردم سه تا عکس بود ، یکی از بچه های ترم پنج جواباشو اشتباها برا پی وی من فرستاده بود برای اینکه متوجه اشتباهش بشه زودی فرستادم سلام عزیزم فکر کنم اشتباه کردین ، خلاصه اینکه اونم زودی پاک کرد من گفتم نکنه نگران بشه که چون چند لحظه برام فرستاده بوده ذخیره کرده باشم و تقلب کنم از روش شات فرستادم از پیامی که برای استاد فرستادم و گفتم عزیزم من زودتر از شما جوابامو برای استاد ارسال کردم کلا اینو گفتم که اصلا نگران نباشی بابت تقلب و اینا... خلاصه دیگه همین...

بعدش ساعت ده و ربع اینا بود الناز اومد و پرسید چه کار کردی ، براش جوابامو فرستادم گفتم فکر کنم خوب داده باشم هر چی بلد بودمو نوشتم نگاه کرد گفت چند تا غلط داری اما خوبه خیلی اضافه تر نوشتی منم گفتم والا هر چی به نظرم ربط داشت به سواله رو نوشتم ، جدا حس میکنم اینقدر امتحانامون تستی بوده دیگه هیچی از امتحان تشریحی بلد نیستم ، بنده خدا استاد میخواد برای ۸ تا سوال اون همه نوشته منو بخونه...

دیگه اینکه ساعت ده و ۴۵ بود گفتم برم بخوابم اما بابا کارم داشت و خلاصه ۱۱ اخرین بازی بود که به ساعت نگاه کردم و فندق هم ساعت ۲ بود که بیدارم کرد که اجی مامان بابا کجان😑حالا من خودم خواب اخه بچه من از کجا بدونم کجان ، رفتیم یه دور خونه رو گشتن تا رضایت داد که مامان بابا بیرونن و گوشی گرفت دستش و کنارم دراز کشیدم منم به ادامه خوابم رسیدم و ساعت ۳ بود که دیگه همت کردم بیدار شدم... 

خلاصه اونم بیدار شدم و هی فکر میکردم که حالا واقعا منکه خلاصه نویسی بلد نیستم و کلا بخوامم خلاصه ندیسی کنم بدتر مطالبو دوبرابر میکنم و نظریات و فهم خودمم بهش اضافه میکنم الان چه جور قراره ۲۰ صفحه کتابو خلاصه کنم؟! راستش اعتراف کنم که هنوز هم نفهمیدم چه طور باید خلاصه کنم ، امیدوارم این پروژه ۱۵ روزه کتابخوانی حداقل یه کمکی به این خلاصه نویسی من کنه و یاد بگیرم که چه چیز هایی از مطلب مهمه و چه چیز هایی نیست و چه چیز هایی رو باید نوشت و چیا رو نه و کلا که خلاصه نویسی رو یاد بگیرم چون وجدانا تو دوران دانشگاهم دهن خودمو سرویس کردم بخاطر اینکه خلاصه نویسی بلد نیستم😑😑😑...!!! 

دیگه به این فکر کردم که واقعا امتحان شنبه رو نخونم؟! واقعا امتحانمو میده؟! وای نخونم؟! نمیدونم نمیدونم!!! اصلا چه جور جام امتحان بده وقتی که باید من پاسخبرگ رو به پی وی استاد بفرستم!! راستش هنوزم خوددرگیریم پابرجاست!!!

بعد نشستم سراغ تمرین چشم پیر، خدااااا چه سخته!!! نمیدونم چی کارش کنم هی به هر جاییش دست میزنم عذا میگیرم که وای خرابش کردم!!!

اومدم لاک میزنم، نشون مامان میدم میگم مامان یاد چیزی نیوفتادی؟! میگ نه چی؟! میگم روز کنکورم... همین مدل لاک رو زده بودم اما ترکیب با رنگ زرد... میگه اون وقت من باید یادم باشه؟! گفتم چمیدونم گفتم شاید یادت بود ، اخه استرس داشتم ناخونامم بلند کرده بودم نمیخواستم بلایی سر ناخونام بیارم از استرس ، خلاصه که دو لایه فقط لاک اکلیلی زده بودم که نابود نکنم ناخونامو!!! یعنی برگشتم از جلسه لاک به ناخونام نبودحتی ذره ای! -_- بعله همشونو کنده بودم!!! بعد به مامان میگفتم میخندید میگفت تو و استرس؟ با هم غریبه اید اصلا چی میگی؟! تو بیشتر خواب بودی دوران کنکورتو تا استرس داشته باشی ، ادمی که استرس داره واکنشاش شبیه تو نیست... منم سکوت کردم هیچی نگفتم... راستش خودمم نمیدونم ادم استرسی ای هستم یا نه... اما میدونم که بیشترین عاملی که من نمیتونم تو فرجه ها درس بخونم چیه ، من از استرس زیاد به بیخیالی رو میارم... اینقدر اینو کسی درک نمیکنه که اصلا خودمم به خودم شک کردم که واقعا اینطوره یا نه... خوب یادمه ترم اول برای امتحان فیزیولوژی اعصاب و غدد بود ، خیلی میترسیدم ، کتاب و جزوه خودم و جزوه استاد و دو تا جزوه از ترم بالایی ها رو دور خودم گذاشته بودم و فقط نگاهشون میکردم ، نمیدونستم چی کار کنم و  در کمال ناباوری حتی یک کلمه از هیچکدومشونو نخوندم و خیلی ریلکس با همون اطلاعات خودم که از دهم یازدهمم داشتم و توی طول ترم گوش داده بودم ، جواب دادم... خودم خوب میدونم اگه توی طول ترم نخونم بدبختم چرا که موقع فرجه ها که میرسه منو اصلا نمیشه یه جا بند کرد... من از استرس بیذارم و برای رهایی ازش خودمو به بیخیالی میزنم و میگم اصلا فدای سرم ، هر چی شد ، شد... اما هنوزم حقیقتا برام این سواله که من بیخیالم یا استرسی؟ نمیدونم... واقعا نمیدونم... دلم میخواد یکی منو بدونه و اون جیز هایی که سرش مرددم و یا اصلا نمیدونمو بیاد جواب بده... که من اینقدر گیج و سردرگم نباشم و از خودم نترسم... خلاصه اینم از این...

بعدش دیگه رفتم جواب تمرین های متون تخصصی که شنبه امتحانشو دارم دراوردم... بسم الله چقدر زیاده کلماتش خدایی من کی میخوام هم این طراحی رو تکمیل کنم هم این همه کلمه رو حفظ کنم... وای من وجودم میخواد واقعا گریه کنه اما گریمم نمیاد انگار من همیشه خدا باید با خودم جنگ داشته باشم... میدونم بغض دارم میدونم سردرگمم میدونم همه اینا رو و نمیدونم چرا... و حتی نمیدونم چرا با خودم دارم میجنگم و نمیذارم اشکم دراد و اینقدر مقاومت واسه چی؟! اصلا منکه حالم خوب بود تا الان چرا الان زد سرم و بغضم گرقت؟! چرا من اینقدر گیج و سردرگمم؟! نمیدونم... کاش یکی جواب سوالامو میداد... اما هیچکس من نیست و من هم نمیدونه شایدم میدونه و بازم ازم قایم میکنه... عاااا راستی گفتم قایم کردن... فکر کنم یه مدت باشه که درگیر #نه_میدونم ها نشدم ، چشم نزنم خودمو -__- البته ۰ا داره به این اشاره کنم که چند دقتیه کلا خودم نه میدونمم ، نه اینکه فقط یه پام گیر کنه توش و کلافه بشم از لای در بودن ، الان رسما همه چی گم و گوره!!! خونه گلینم نیست رویام نیست صدای درون خودم نیست اصلا هیچی نیست... وای الان یادم افتاد که گفته بودم اساطیر رو هم میخونم و هر روز یکیو میذارم!!! خدایی این چه پیشنهادی بود که دادم؟! براش باید بشینم دو تا کتابی که دارمو بخونم تازه اونم تکمیل نیست باید از نت هم کمک بگیرم -__- پیشنهاد بیخود به این میگن!!! بعد دیگه باز هم تاکید کنم که کلافم؟ یا بازم بگم که این طراحی کوفتی رو مخمه و باید تموم بشه و من هنوز اولشم و هی میترسم که مبادا خرابش کنم و مجبور شم از اول بکشم... هووووف...😑 من تا قبل نوشتن در ارامش بودمااااا اما نمیدونم چرا یهو تا اومدم بنویسم سرعت تایپم بالا رفت و کلافه شدم... اه اه... من هزار تا آدمم هزارررر تااا اصلا از هزار تا هم بیشتر خیلی بیشتر به قول جانان یه شهر آدم توی ما خردادیا وجود داره و هر لحظه یکیشونیم... هعععع... اینو تموم کنم که زودتر برم سراغ خلاصه پروژه کتابخوانی و کتاب ۱۹۸۴... عاهااااا اینم بگم که اول خواستم آدم های سمی رو بخونم که فصل ششمش بودم (البته قبل امتحانا) بعد گفتم حالا که قراره خلاصشو بگم همه چی در هم میشه بیام از وسط کتاب شروع کنم برم یه کتاب دیگه... دیگه اینطورا...

خودم جان دمت گرم یه زحمتی بکش سر جات بشین ، بازیگوشی نکن که به همه کارات برسی... وای خدایی من نگران این ترمم خیلی کم کاری کردم ، نخونم برا امتحانا افتادن رو شاخمه... دیگه همینا... خودم جان حرف گوش کن باش ترو خدا برنامه بنویس و بهش عمل کن... البته که مینویسی اما عملت لنگ میزنه -__- اگه من تو رو نشناسم که دیگه تو نیستم... چه زیاد حرف زدیما فعلاااا تا فردا شب...!!!

جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۹ | 2:30 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خب خودم جان سلام... امروز زودتر بریم سر اصل مطلب...😐امتحان دارم هشت و نیم و کلی ازش مونده😑🤦🏻‍♀️... امرووووز... ۶ و نیم بود خوابیدیم ، ۱۲ و ۴۵ بود بیدار شدیم... دیگه... خدایی اولش هنوز گیج بودم اما قصد هم نداشتم بخوابم... شروع کردم درس خوندن... یا به عبارت بهتر ویس ها رو گوش دادم... بعد نهار هم حموم و کلی دتشتم فکر میکردم که چی کار کنم امشب یا فردا بعد گفتم همین امشب... ولی جدا وقت میشه یا نه رو نمیدونم... امیدوارم بشه... بعد همچنان حال نداشتم اصلا بلند شم از جام رسما ولو رو تخت داشتم ویس گوش میدادم و نکته هاشو برمیداشتم ، بعد دیگه واییی... نمرات اون امتحان اومده چقدر گند زدیم به به... همینجور ادامه بدیم افتادن یکی دو درس رو شاخمونه!!! واییی یعنی امروز داشتم ویس استادو گوش میدادم بیشتر حواسم پی صدای بچش و صدا جارو برقی و اینا بود😐و البته داشتم میگفتم چه درس شیرینی من چرا تو طول ترم گوشش ندادم؟!!!! 😑😑😑 دلم میخواد خودمو خفه کنم... دیگه یه تایمی هول کردم که وایییی باید آخر هفته طراحی چشم پیر رو بفرستم ، بعد از اون رفتم برای الناز طبق قرارمون خلاصه اون چیز هایی که گوش دادمو بگم که گفت نگو نگو ویس ها زیاده بیا از رو این جزوه بخون کامله من خودم از این میخونم منم دیدم واقعا ویس وقت زیادی میگیره متن خوندن زودتر میتونم جلو برم خلاصه رفتم از اول جزوه!!! الانم مونده ازش😭😭😭😭جیییییییغ...

خودم جااااان جدا ترم بعد غلط میکنی بیشتر برداری... کمتر هم برمیداری اما نمراتتو بالا میبری نه اینکه واحد بیشتر برداری عین سه نقطه گیر کنی تو گل!!! یعنی رسما سر این درس اموزه ها و درس مبانی من سکوت کامل بودم... چون ترمم از بقبه کمتر بود اونا بیشتر میدونستن منم سکوت کرده بودم... هیعععع... 

بابا اومده میگ معدلت بالا باشه ، برای ارشد هم میتونی همینجا بی کنکور باشی... خب قطعا من نمیخوام برا ارشد اصلا ایران باشم و...........!!! نمیدونم تو فکرشون چیه حقیقتا!!!

دیگه اینکه بریم سراغ اخرین روز از پروژه خودشناسی... ☹😥چرا اخرین روزته... هییییع... سوالش "لیست تفریح هایتان را بنویسید​"...

جدا از خودم شاکی شدم با این سوال... من هیچ تفریح خاصی ندارم... ملت چقدر تفریحاتشون قشنگه بعد من...

چیزی جز نقاشی ، نوشتن ، نت گردی ، فیلم دیدن ، فیلم درست کردن ، کیک و شیرینی پزی ، بافتنی ، کاردستی دیگه همینا... ☹🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

پروژه خودشناسی جونم... این پونزده روز... فکر کنم خیلی کمک کرد... به خودم فکر کردم... اپا سوالاتت حقیقتا کم بود... امیدوارم بهم کمک کنی توی پیدا کردن خودم...

خود عزیزم تا فردا فعلا...

پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۹ | 2:47 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خودم جان... سلام... بگذار امروز را اینگونه آغاز کنم... یکی بود یکی نبود... توی دنیای سیاه دخترکی خسته نشسته بود... از یک طرف بوران و آتشفشان... اون ور ترش نیزه و خون ریزان... از طرفی طوفان و باد... اون طرف تر شلاق و داد... من ثابت میکنم گربه نه تا جون داره... چون این دخترک قصمون هنوز زندست...

صداها اذیتم میکنه... آهنگ یکی یکدونه رو گذاشتم و همون اول قطعش کردم... نمیدونم چرا این روزا همه صدا ها اذیتم میکنه...

خب از صبح شروع کنم... ساعت ۵ و ربع بود که خوبیدم و ۱۲ بیدار شدم... عجیبا غریبا واقعا خوابمم نگرفت!!! 

همین اول کاری بگم درس نخوندم...! کلافم از خودم واقعا!! سه تا ویدیو هم گرفتم برا دلبر... کلی دنبال اهنگ بودم... اما خب خودشم خوب میدونه "دلبر خوش خنده" کلا مال خودشه هر چند تا هم ویدیو بگیرم اونو توش میذارم بی اون نمیشه... یه متن کوتاهم نوشتم...

خیلی تلاش کردم درس بخونم افکارمو جمع کنم اما همش خودمو کلافه تر کردم نمیتونم اروم بگیرم و یه جا بشینم به کار و زندگیم برسم... دلم میخواد بزنم تو سر خودم بگم نخونی میوفتی این ترم برنامه نریزی مشروت میشی اما دروغ چرا نمیتونم خودمو جمع کنم از این حس متنفرم... رفتم به جانان میگم تروخدا بیا یه کاری کن برم سر درسم ، نتونست ، از اون ور دلبر شات پیامم با فاطمه رو که دیده میگ برو سر درست اونم نتونست کاری کنه... کلافم بخدا از اینکه نمیخونم اما اینکه چه کار هم میتونم کنم که بخونم نمیدونم!!! 

دیگه اینکه... اها با فندق نشستیم دو قسمت کارتون دیدیم ، خواستم قسمت ۱۰ اوریج رو ببینم که اولاشو دیدم بعد گفتم برم درس که هم۰نان بازم نرفتم‌... یعنی خدا خودش از بابت این ترم بهم رحمش بیاد!!! 

دارم خودمو به فنا میدم!!! با این بازیگوشیهام آیندمو زمانی که ارزشمند ترین داراییمه رو از بین میبرم... میدونممممم همه چیو میدونم اما نمیدونم چرا عمل نمیکنم؟! نمیفهمم اینو واقعا نمیفهمم...

خب دیگه بسه... بریم سراغ روز چهاردهم پروژه خودشناسی که سوالش هست "لیست هنر ها و تخصص ها و توانایی هایی که دارید رو بنویسید"...

چه سوال سختی!!! به نام خدا... هیچی!!!

۱. نقاشیم بد نیست

۲‌. نوشتنم بد نیست

۳. معمولا شنونده خوبی ام بهم میگن ارامش دارم در صورتی که خودم همیشه طوفانی ام و در به در ذره ای ارامش (جدا این جز توانایی ها هست یا نه؟!)

۴. تزییناتم بد نیست

۵. 😐😐😐 افرین هنر ها و استعداد ها و توانایی ها و تخصص من به همین ها محدود میشه مگر اینکه جز اینها مروارید بافی و بافتنی البته در حد ابتدایی رو هم بنویسم...

فردا این خودشناسیا تموم میشه... راستش دلم براش تنگ میشه... جدا به این پی بردم من برای نه تنها ادما بلکه برای اشیا و حتی چیز هایی که وجود ندارن و فقط یه سری کلمات مجازی ان هم تنگ میشه... کلا دلم هی دوست داره تنگ بشه و خاطره بازی کنه... مرهمم راست میگه من توی گذشته ها گیر میکنم... این دلتنگی هامم از همین ویژگیم نشات میگیره!!!

خب دیگه... تا فردا شب فعلا... امیدوارم درس بخونی وگرنه دهن خودت سرویسه و این درسو افتادی حالا خوددانی خودم جان بهتر از این بلد نیستم بهت بگم... تهدید نیست والا حقیقته!!! تشریحیهههه میفهمی؟! نخونی نمیتونی جواب بدی!!!

خب دیگ... برو به کار و بارت برس... فعلا

چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۹ | 1:51 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود جانم... سلام... من بلد نیستم مقدمه چینی کنم... بلد نیستم آروم آروم منتظر باشم... من یهو میگم و خودمو خلاص میکنم از استرس... چون شاید احساس میکنم نمیتونم اون حجم از نگرانی و انتظار رو نگه دارم... خوب یادمه یک سال پیش بود... همین تاریخا میشد... برنامه درسی داشتم و باید تا ساعت مقرر تحویل مرهمم میدادم... آخ که نگم چه اوضاعی داشتم با خواب هام... یعنی نمیرسیدم با اون اوضاع و مقدار خوابم بخونم... نمیتونستم طبق برنامه باشم... یه اوضاعی بود عجیب غریب... بهم سخت نمیگرفت اما منی که فراری از مقررات و برنامه ام جدا کار سختی بود پایبند بودن بهش... میدونستم برام وقتشو گذاشته میدونستم وظیفمه که انجام بدم اما جدا نمیتونستم با نخوابیدنمم مقابله کنم... نمیتونستم خودم و بازیگوشی هامو جمع و جور کنم... نمیتونستم بین درس های دانشگاهم و برنامه ای که داشتم همه رو بخونم... مطمئن نیستم حتی اگه الانم اون برنامه رو میداشتم به اون تکالیفم میتونستم برسم یا نه... اما یادمه که یه روز که طبق معمول نرسیده بودم برنامه رو انجام بدم بهم گفت تا ساعت سه باید نمیدونم چند تا تست رو انجام بدی وگرنه؟!... خدایی زیاد بود... منم تا دو فک کنم دانشگاه بودم... جدا هر جور حساب میکردم نمیرسیدم... وای وای... امان از حرفی که زدم... فکر کنم گفتم وگرنه چی؟ میشه همین الان به حسابم برسی نه سه ساعت دیگه؟! استرس میگیرم تا اون موقع... حرفم خوب نبود... خیلی خوب میدونم که حرفم بد بود... اما هم حقیقتو گفته بودم هم اینکه حرفی که زدی رو نمیتونی پس بگیری که خصوصا اینکه خونده بودش... وای وای... یعنی خب میگن هر راستی رو نباید گفت همینه دیگ... خلاصه اینکه خودم جان امروزم حس میکنم زیادی گند زدیم... صبرم نداریم که اروم اروم یواش بگیم که شخص مقابل یهو با همشون مواجه نشه و لولو نشه!!! یهو قشنگ همه گُل کاری هامونو رو میکنیم و میشینیم که ببینیم نتیجش چی میشه!!! چون نمیتونیم استرس اینکه وای الان چی میشه وای اونو بفهمه چی میگ وای فلان وای بیستر رو توی وجودمون قبول کنیم... هووووف... نمیدونم عادت خوبیه یا بد... اینو یادت باشه حتما بپرسیم... خب خلاصه که عین همیشه یهویی که هنر های امروز رُ رو کردیم!!! بلع بلع!!! حق داشت دیگ... اون وقتی که میذاره و قانوناش که الکی نیست... چرا اخه اذیت میکنی؟! خدایی با اون هنر هات کمت هم بود... کلی حق داشت...

دیگه بیا از امروز تعریف کنیم... خدایی کلی بازیگوشی کردیم... -___- رسما با این سن و سالمون نشستیم با فندق Ben10 دیدن و براش انجلز فرندز گذاشتن و همراه باهاش دیدن!!! یعنی اصلا ترکوندم امروز!!! بعد با پری و خاله و مادربزرگ صحبت کردیم... امروز فهمیدم دلبر قرارمونو گفته اما برای انجام دادنش کرونا دست و پامونو گرفته... بعد رفتم قسمت ۹ فصل ۴ اوریج رو دیدم... دیگه... آها... تکلیف تربیت بدنی رو انجام دادم... بعدش قشنگ حس میکردم دل و رودم به هم چسبیدن!!! :| بیا اعتراف کنیم که خدایی قد نخود درس خوندیم اما همون در حد نخود‌... امروزم که بزنن به تخته اعصاب یوخ!!! با فندق بحثمون شده بود که خدا خیرش بده بابا اومد بردش از اتاق گفت وقتی اجی اعصاب نداره نرو پیشش!!! :/// ولی دردش به جونم خسته که بود اومد بغلم گرفت خوابید باهام بازی میکرد تا خوابش برد... جدا خودم از دست خودم عذاب وجدان گرفتم اما دست خودم نبود که... وای امروز اومدم به بابا میگم دارم دندون در میارم ، میگه سنت دیگه بالا رفته ؛ آخه یه بی‌بی ای هست که صد سالش که گذشت شروع کرد دندون دراوردن... خلاصه اونطور اما خب... دندون عقل بالا سمت راستم نیش زده :( و داره در میاد... بابا میگ کاش زودتر دربیاد که بری بکشیش... امروز یادم افتاد ۱۵هم دی عه‌... پارسال این موقع چقدر پریشون بودم... یادمه رفته بودم و ازش میخواستم قولی از برای من بهم بده... که خیالم راحت شه و اروم بگیرم... خوب یادمه با قول دادنش چه جور پریشونیم اروم شد... یادمه سه روز قبلش حسابی گند زده بودم... زنگ زده بودم به جانان و خلاصه... نمیخوام یادم بیاد... یا حداقل نمیخوام بازگوشون کنم... چون امروز تک تک اون لحظاتو مرور کردم... عجیب بود کوچکترین جزئیاتی که بخاطر داشتم اما خب خط قرمز حافظه و این حرف ها دیگ...! بعد از اونم با پیام نیلو یاد رویای رنگی افتادم و کلی دلتنگش شدم... چقدر دلم میخواد دوباره اونطور بنویسیم... دلم ارامش میخواد... اهاااا‌... ساعت یه ربع به ۰۰:۰۰ هم که بود ، تو ذهنم هزاران هزار متن نیومد... از حرفام به دلبر... اما به جای همشون فقط نوشتم "لبریز از حرفم... کلماتو گم کردم... خودت منو بخون..."... میدونم منتظر یه متن بلند بالا از منه... اما تمام مدت اون زمانی یادمه که کنار هم نشسته بودیم و تولدش بود و یواشکی بدون اینکه کناری بخونه چی نوشتیم ، به هم پیام میدادیم... پیام هاش اینقدر قشنگ بود... یکیش این بود که مشبه که تو باشی مشبه بهت میشوم... اون برام نوشته بود پارادوکس که باشی ........ راستش یادم نیست بقیش...!!! دلم براش یه ذره شده!!! و اینکه... اضافه کنم که اینقدر کلافه ام از دست خودم که خدا میدونه!!! دلم میخواد زار بزنم... دلم میخواد بگم چرا ها اما نمیتونم... اصلا بذار بگم... بگم خلاص شم... قشنگ توی لپمو از بین بردم از بس جوویدمش... دارم خودمم کلافه میکنم نمیدونم چرا از وقتی فهمیدم این کارو میکنم نمیتونم کنترلش کنم... رو اعصابم رفته... جانان خواست ارومم کنه اما نتونست... نمیدونم چی کار کنم... نمیدونم... حتی الانم از شدت کلافگی اشک از چشام چکید...

خب دیگه... بریم سراغ روز سیزدهم چالش خودشناسی که سوالش هست "لیست ترس هاتون رو بنویسید." اوه... زیاده...

بذا قبلش بگم که ابا اینکه طالع بینی رو قبول ندارم اما هر هفته چک میکنم... وقتی که خوب میگه ذوق میکنم... خلاصه امروز طالع رنگی این هفته رو هم چک کردم دیگه همین... بریم سراغ لیست...

۱. تنهایی Monophobia

۲‌. شکست ... یا نه... بهتره بگم من از اینکه شکست بخورم و باعث شکستم خودم باشم میترسم... میترسم از اینکه خودم مقصر باشم و خودخوری کنم... درستش اینکه که بگم من از اشتباه کردن میترسم... برای همینه که اینقدر تصمیم گیری برام سخته...

۳. باور نشدن... از اینکه کسی باورم نکنه میترسم... واقعا میترسم و زیاد هم به سرم میاد...

۴. فراموش شدن... میترسم از اینکه فراموش بشم...

زیادن... خیلی...

با اینکه باید لیستو حداقل تا پنج مورد ادامه بدم اما نمیخوام بیشتر بنویسم...

خود عزیزم تا فردا شب فعلا...

لطفا درستو بخون😑بازیگوشی نکن😑بچه خوبی باش خلاصه آفرین آفرین... الان که دم صبحه ولی شبت بخیر😴

سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۹ | 4:53 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

سلام خودم جان... حالت؟ احوالت؟ چطوریایی؟ خب... قرار بود متن جمعه رو بندازی برای شنبه و شنبه دو تا متنو تحویل بدی... که به کل خود شنبه رو هم ننوشتی وبا امشب شدن سه تا ، اما خب قراره به جای نوشتن سه تا متن هر سه رو خلاصه کنی توی یکی... ^-*... اول از همه بگم که دلم میخواد بکشمت... چون هر بار یه چیز افتضاحیو کشف میکنی... و مشکل اینجاست که نمیدونم قبلا بودن یا تازه به وجود اومدن و بخاطر پی بردن بهشونه که اینقدر آزار دهنده شده و یا به کل از قبل نبوده که متوجش نمیشدم... نمیدونم واقعا نمیدونم... بذار از جمعه شروع کنم... ننوشتم چون یه سری حرف ها آزارم داد... چون نمیخواستم به یاد بیارم... چون داشتم منفجر میشدم اما همشون عین سنگی توی گلوم بود... چون زار میزدم هق هق میکردم و نفسم بالا نمی اومد... داشتم خفه میشدم... داشتم میمردم... خستم از خیلی چیزا... خیلی خستم... دلم میخواد وقتی میگم خستم یکی بغلم کنه و بگه هیش میدونم میدونم... یا اصلا هیچی نگه ، فقط بغلم کنه... بدونم که یه شونه دارم برای رفع خستگیام... از فاصله ها شاکی ام... راستش خیلی هم میترسم... میترسم فاصله ها کار دستم بده و به کل لال شم... میترسم دیگه با هیچ کس حرف نزنم... خوب میفهمم چقدر کم حرف شدم... خوب میفهمم چقدر ساکت شدم و فقط نگاه میکنم... میترسم از بنفشی دوباره... اینبار همزبون بیزبونمو ندارم... اینبار کیو بغل بگیرم و تو چشاش زل بزنم بگم و ما بمونیم و حرف نگاه هامون؟! خدایا من از گذشته و حال و اینده میترسم... کی این ترسا تموم میشن؟! کی میتونم به جای این همه نفس کشیدن و مرده متحرک بودن زندگی کنم؟!... الان اهنگ ها در حال پخشه... صداشون اذیتم میکنه... نمیخوام بشنوم... نمیخوام گوش بدم به حرف هاشون... میخوام صدای بارون و پیانو رو بذارم... اونو دوست دارم... انگار افکارم روش به صدا درمیاد و میخونه... هیچ صدایی جز چیک چیک بارون و دینگ دینگ کلاویه ها و خود های فراوون من نیست... اما همینکه صدای فرد دیگه ای جز خود هام نیست راحتم... خب داشتم چی میگفتم؟! اها جمعه... اونم گذشت... اما فرق داشت با دیشبش... دیشبش لرز کرده بودم... یخ بودم... گرم بود اما میلرزیدم... و جمعه... جمعه تب داشتم... به خدا که ماگما هم از من خنک تر بود... من داشتم میسوختم... با آرامش داشتم میسوختم... بی هیچ صدایی میسوختم... بی هیچ حرفی میسوختم... میگن آدمی که خستست حرف نمیزنه سکوت میکنه... منم دارم ساکت میشم... دارم ب سمت همون چیزی میرم که پنج سال پیش ازش فرار کردم... میترسم... خیلی میترسم... میفهمم دارم به سمتش میرم... میفهمم... حسش میکنم... سکوت هامو بغض هامو همشو میفهمم... خدایا خودت یه کاری کن... من کم اوردم... خب از جمعه بگذریم... برسیم به شنبه... شنبه... حرف خاصی براش ندارم... از خیلی چیزاش فاکتر بگیرم سراسر سوتی بود... دم به دیقه سوتی میدادم... گرچه حالت عادیم همینه... اما خودمم دیگه خندم گرفته بود... چقدر خوابم می اومد شنبه... نمیدونمم چرا... اما کلا غش خواب بودم... خب بریم سراغ امروز... امروزی که پر از تناقض بود... سراسر تنش... اها راستی امتحان یادگیری هم از ۱۶ سوال یدونه غلط دارم و یکیش هم سامانه هنگ کرد و نمیشد گزینه رو علامت زد و خلاصه که خالی موند... امتحان ترم تربیت بدنی هم کتبیش از بیست سوال ۵ تا غلط داشتم :||| شاهکار کردم!!! خدایی آخه این چه نمره ایه من گرفتم!!! هوووف‌... بگذریم امیدوارم باقی امتحانا اینطور افتضاح نشه ، وگرنه معدلم نابووود میاد پایین و اصلا اینو نمیخوام...! باید از حالا هم بشینم فیزیولوژی رو یه کاریش کنم!!! جدا اخه من با اون جزوه گل و بلبلش چی کار کنم ، یا اون کتاب به اون قطوری!!! اصلا کتابو بیخیال ، اون اونقدری سوال ازش نمیاد بیشتر جزوس اما خدایی جزوش رو میبینم حس میکنم امتحانمتون دارم جای روانشناسی فیزیولوژیک!!! خدایی من کنارم کتاب فیزیولوژی بذارم یا دیکشنری؟! اه...!!! خب امروز... نتونستم خفه شم و دندون رو جیگر بذارم... نتونستم خونم بجوشه اما لبخند بزنم‌... این همه حرف یک جا بالاخره باید خالی میشد... میدونم هنوزم سراسر حرفم اما زبونم یاری نمیده به گفتن... دلم میخواد بازم بگم خستم اما چیو درست میکنه؟ من واقعا خستم از اینکه هیچی درست نمیشه... خستم از اینکه هر کسی توی زندگیم دخالت میکنه الا خودم... هر کسی تو زندگیم نقش داره الا خودم... خستممممم... خستههههههه... اما هیچ کاری ازم ساخته نیست... اها... تا همین چند ساعت پیش فکر میکردم گرفتگی صدام برا خاطر امروز اما گوشم داره بم اخطار میده! جدا حوصله مریضیو ندارم!!! الان اول امتحاناتمه!!! مریضی یعنی بدبختیه کامل!!! جدا خدا نکنه... 

دیگه... بگم ذوق کردم به پروازی که جانان گفت؟ به اینکه گفت سیمرغ و ققنوس و پروانه و فرشته همشون بال دارن میریم به ماه؟! 

حس میکنم دلبر از دستم به شدت شاکیه!!!

خب خب... یکمم از تایم خواب ها بگم... رعایت میکردم اما امروز ۸ تبدیل شد به ۹...! دیگه همینا دیگ...!

بریم سراغ روز دوازدهم پروژه خودشناسی که سوالش هست "لیست ثروتهای غیر مادی تون رو بنویسید"...

خب... امیدوارم چیزیو از قلم نندازم...

۱. قلبم... ذاتم... من شاید نشون ندم و حتی با بدخلقی بخوام پنهونش کنم اما اون چیزی که خودم از خودم میدونم ذاتم بد نیست ، بد کسیو نمیخواد ، قلبم مهربونه، برای هر کسی مهربونی میکنه... دوستش دارم... حتی اگه محبت هام باعث بشه ضربه هم بخورم اما دوستش دارم چون نمیخوام هرگزه هرگز بد بشم... من از بد بودن هراسون و گریزونم... من خودمم و به این خودم بودن افتخار میکنم شاید زیاد ضربه خورده باشم از ساسیت نداشتنم اما از تظاهر کردن بدم میاد... صداقت که قشنگ تره چرا دنیای ادم بزرگا بیشتر سیاسته؟!

۲. خانوادم اصل و نصب دارن... اسم و رسم دارن... شاید زیاد با هم جور نباشیم... شاید شکاف نسلی شدیدی بینمون باشه اما نمیتونم منکر این هم بشم...

۳. دلبرم... میدونم همیشه پشتمه... میدونم غمخوارمه... گاهی وقتا خیلی چیزا رو بهش دیرگرفتم یا دیرگفته اما جفتمون خوب میدونیم برای چی به همدیگه نگفتیم که اون یکی غصه نخوره... که بخاطر راه دورش ک اینکه کاری ازش برنمیاد خودشو تنها تر احساس نکنه... راستش خواهر بزرگتر داشتن حس قشنگیه حتی اگه به حرفش گوش نکنی و کلی حرص بدی و البته حرصت هم بده!!! :/

۴. خانواده روحیم... من جدا از خانواده خونیم یه خانواده روحی برای خودم دارم... مگه میتونم بگم اونا نعمت غیر مادی من نیستن؟! اگه حس باور اونا نبود مگه میتونستم دووم بیارم؟! 

دیگه نمیدونم چی بگم...

۵. خلاقیت؟ اینکه میتونم راحت تجسم کنم؟ میتونم خودمو جای شخصیت های متفاوت بذارم و از جاشون فور کنم و نظر بدم و اینطوره که من رمانمو مینویسم خودمو میذارم جای اون ادما... 

خلاصه که قطعا زیادتر از اینهاست... اما این لیست بازه و میتونم هر موقع دلم خواست و یادم اومد بازم بهش مورد اضافه کنم... خودم جان تا فردا فعلا... یادت باشه باید شروع کنی خوندن اموزه ها و این طرح چشم پیر رو هم باید تا اخر هفته تحویل بدی‌..‌.! بادا بادا مبارک بادا کلی سرت شلوغه تبریک میگم!!! فقط با برنامه ریزی میتونی به همشون برسی که تو هم استااااد برنامه نوشتن فقط متاسفانه به یکی نیاز داری که برنامه ها رو انجان بده :|||| !!! هعععع... عا راستی چند روزه میخوای از خونه گلین بنویسی... دلم به شدت برای خونم تنگ شده اما انگار یادم نمیادش... عین صدای تو گمش کردم... امیدوارم رویام و صدای تو زودتر پیدا بشه خود عزیزم... خب دیگه فعلا تا فردا...

دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ | 5:1 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

سلام خودم جان... راستش بگم که اصلا و ابدا حوصلتو ندارم... خوابم میاد و خستم... امروز اصلا نمیخوام برات تعریف کنم... میخوام سکوت کنم... تا به کی نمیدونم... اما فعلا میخوام خفه شم از تمام حرف هام... میخوام منتظر باشم تا روزی بترکم... 

"با خودم هستم
دارم مینویسم
نمیدانم چرا حالا که وقت درد و دل من است 
رشته کلام اینچنین گسسته است
افسوس!
بی مروت قافیه، این واحه
عرصه تنگ و واژه دزد این ذهن خسته است"

خود عزیزم این شعره رو دیدی... چقدر منو توصیف کرده... اینقدر نزدیکی که میگم خب بهش چی بگم و اینقدر دور که میگم اینو بهش بگم؟!

خود عزیزم زیادی خستم... چشام خمارن... ذهنمم خوابه...

امروز... امروز چی بود یادم نیست... خوب یا بد نمیتونم بگم... نمیدونم بدتر از امروز داشتم یا نه... هیچی نمیدونم و فقط خستم...

دلم میخواد فریاد بزنم اما توانی ندارم...

خود عزیزم میشه بعدا حرف بزنیم؟! من امشب نمیتونم... خیلی خستم خیلی...

شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۹ | 6:14 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود عزیزم سلام... یازدهم دی عه... راستی... ۹ سال و ۱۰ روز پیش همزبون بیزبونمون پاشو به خونمون باز کرد... نمیدونم چرا یهو دلم خواست بگم که هنوز هم یادمه... خب برگردیم سراغ ناممون... دیشب آخرین باری که ساعتو نگاه کردیم ۵ و ۴۵ دیقه بود و بعد از اون دیگه نمیدونم کی اما خب خوابیدیم دیگه... یه ربع دو هم بیدار شدیم... امروز... یکم عجیب بود... جانان از حرف های بامزه پردیس میگفت... از اینکه آخرین آدم روزی زمین باشی... و من از فکرش مو به تنم سیخ میشد... یعنی مرگ همه عزیزاتو دیدی... یعنی حداقل مجبوری یک نفرو قسل بدی و خاک کنی... یعنی تنهایی... همزبونی نداری... تا به کی با خودم و حیوونا حرف بزتی؟! خب آدم دیوونه نمیشه؟!... قبل اون داشتم پیاما کانالیو میخوندم که اون شخص فوبیای گربه داشت... خب فوبیا یه چیز ژنتیکیه ، ولی درمان پذیره... داشتم با خودم فکر میکردم من چه فوبیایی دارم؟! و واقعا جواب خودمو نمیدونستم... تا اینکه جانان اون تعریفا رو کرد و من داشتم جدی جدی و تلخ جواب همشونو میدادم... من میگفتم اگه من بودم خودکشی میکردم تحمل نداشتم... یاد رمان آخرین آدم روی زمین افتادم... فکر کنم اسمش این بود دقیق یادم نیست، خیلی خیلی وقت پیش خوندمش‌... اون زمان فکر کنم ششم یا هفتم بودم... چیز آنچنانی از رمانه یادم نیست اما یادمه با یه سگ دوست شده بود... یادمه تهش فهمید همه چی خواب بوده... جانان میگفت که گفته حتی اگه اینطور شه هم کاش جفت باشن... آره اگه جفت باشن و با هم بمیرن... کسی بی دیگری نمونه... دقیقا بین حرفامون فهمیدم که من چقدر از تنهایی میترسم... بهش میگن Monophobia ترس از تنها شدن...

خودم جان میترسم... میترسم از اتفاقاتی که انتظارمو میکشن... میترسم از محبت های شدیدی که همیشه در واپسینشون طوفان و ویرانیه... میترسم اینبار دووم نیارم... جانان هم حس بدی داره... خیلی میترسم خیلی... انگار همه جا سرما شده یخبندونه من دارم میلرزم... هوای خونه اصلا سرد نیست و من دارم دیوونه میشم از این لرزش... معدم بدجور به پیچ و تاپ افتاده... استرس و نگرانی داره دیوونم میکنه... من از چشم به انتظار بودن متنفرم... من از صبر کردن بدم میاد... اما میترسم... دلم نمیخواد تو این حال باشم که منتظر یه اتفاق بدم... اما دلمم نمیخواد زمان زودتر بگذره و تموم بشه... آخه همیشه انتظار و فکر کردن به هر چیزی از روبرویی با خودش و تجربش سخت تره... اما من حقیقتا از این تجربش هم گریزونم... کاش میشد بخوابم... خیلی خیلی زیاد... مثلا دو سال سه سال... بعد بلند شم... بعد اروم باشم... زندگی کنم نکه فقط نفس بکشم...

وای خودم جان😂 یعنی فقط عالی بووود... امروز وای امروز... قشنگ چشما خمار خواب😐😂 یعنی به بدبختی نخوابیدیم! حس معتاد در حال ترک رو داشتم... نباید اینقدر زیاد بخوابم... واقعا روز اولش که سخت بود... خودمم تو اینه نگاه میکردم از چشمام خندم میگرفت... خصوصا اینکه حمومم رفته بودیم و واویلا!!! در حالت عادی بعد حموم غش میکنیم رسما😴... بعد حالا نمیشد حتی بیام اتاقم درس بخونم چون اصلا به خودم اعتماد نداشتم که پامو بذارم تو اتاق و خوابم نبره!!!

داشتم نقاشیمو میکشیدم ، مامان میگ تو درس نداری بس کن دیگ ، بابا میگ مشروت نشی ، گفتم ممنون اما امتحانای خودمه میدونم کی و چطور بخونم ، منکه چیزی نگفتم اما میگن بی‌ادبی کردی... فکر کنم تنها کسی که تو زندکیم دخالت نمیکنه فقط خودمم! خودمم که توی زندگی خودم عملا هیچ کاره ام!!! نه حق انتخاب نه تصمیم گیری و نه حق زندگی... انگار که رباتم و فقط باید دستوراتو اجرا کنم... وای بعد اون فاطمه گفت جوابا مومنیو دراوردی... اوخ اوخ تازه یادم افتاد که شنبه علاوه بر امتحان میانترم روانشناسی یادگیری امتحان شفاهی روش تحقیق هم دارم!!! و بدو بدو وسایل نقاشیو جمع کردم و کتاب روش تحقیقو باز کردم!!! جدا من میگفتم فقط میانترم روانشناسی یادگیریه دو فصله تموم میشه زودی الان طراحیمو انجام بدم ولی شد دو تا و بعله گاوم ۶۰۰ قلو زاییده!!!

داشتیم با جانان حرف میزدیم... میگفتم دلم پوچی میحواد دلم بی حسی میخواد احساس میکنم دارم برمیگردم به خونه اول به پنج سال پیش به تلاشم برای سیاهی... خوب یادمه چقدر تلاش کردم که احساسمو بکشم اما بدتر غوغا کرد و قوی تر شد... از بنفشی که بودم نه تتها سیاه نشدم بلکم شدم قرمز... میگفتم حس میکنم که دلم میخواد دوباره امتحانش کنم... میدونم اونبار شدید ترین گمشدگیمو و تناقضاتمو داشتم... جانان میگفت تو هرگز سیاه نمیشی توی وجودت سیاهی نیست... نمیدونم... بازم دوباره گفتم و گفتم که گفت همون جمله طلایی رو میخوای؟! بین تمام غم هام خندیدم... کل حس و حال دپ مودی پرید...

دیگه همینا... خود عزیزم... اولین شب سال ۲۰۲۱ خوب بخوابی...

عه البته بریم سراغ روز یازدهم خودشناسی... که سوالش هست "لیست اخلاقیات و عادت های بدتون رو بنویسید"... شت... زیادن زیااااد...

۱. خودمو فراموش میکنم... خودمو گم میکنم... خودمو غرق میکنم...

۲. از انتظار بیزارم و خب شاید باید بگم عجولم صبور نیستم

۳. کمالگرایی کاهل

۴. کسی نزدیکم باشه جون به جونم کنن نمیگم دوستش دارم و هر کاری میکنم ک ابرازش نکنم ، فقط دور و برش میگردم مراقبشم من محبتمو از رو رفتارم کسی میکنم نشون بدم اما دور باشن... مجبور میشم که حرف بزنم... و به قول جانان وقتی در بستس چطور از پنجره چیزیو ببینن؟!

۵. شاید حرف نزدنم... من جواب پرسش های توی مغزمو از ترس جوابهاشون و فهمیدنش نمیپرسم تا نگیرم... ندونم...

۶. شاید بتونیم بگیم سیاست نداشتن...

۷. شاید بشه گفت وابستگی...

نمیدونم...

میدونم زیادن... خیلی زیادن... اما نمیدونم... ذهنم خستست...

سال نو مبارککک... امیدوارم امسال بتونیم پرواز کنیم...😌🕊

جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۹ | 6:3 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

در فراغ یار ماه را مینگردم و هر لحظه از لحظه پیش دلتنگ تر میشوم... اما چاره چیست؟! راستی سیمرغم گفته بودم که زیباتر از ماهی؟! نفس هایم سخت میرود و سخت تر میآید... دلتنگ خانه خرابه ام... خانه ای که احساساتی به شدت متناقض درباره اش دارم... راستش هم دیوانه وار عاشقش هستم و هم از آن هراسان... به مانند عشق... به مانند همین عشقی که بار ها انکارش کردم... میدانی جانا؟ این روز های دشوار پریشانم کرده... اما نمیشود که ناآرامی کنم... نمیتوانم دلتنگی هایم را آزادانه به حال خود رها کنم... آخر اگر رها شوند که من دیگر اینجا نیستم و تو آنجا نیستی... در خانه رویایمان، در آغوش یکدیگر آنقدر نفس میکشیم تا تمام دلتنگی ها جبران شود... آن قدر به نظاهره گیسوان مواجت و دو گوی مشکینت مینشینم تا قلب بی قرارام آسوده خاطر گردد... میدانم دلتنگی و هیچ از دستم برنمی آید... و هیچ چیز بیشتر از این حالت دست به هیچ جا بند نبودن کشنده تر نیست...  این روز ها سخت تر از دوری های توست... هیچکداممان انتظارش را نداشتیم که دست سرنوشت طوری بنویسد که اینبار تو آنی باشی که بدرقه میکند و من... بگذار از من هیچ نگویم... خودم را برده ام اما دلم را در میان خنده هایت جا گذاشته ام... عنقایم آرامشمان مفقود الاثر شده است... قسممان را به یاد داری؟! چگونگی وفا به عهدمان را گم کرده ایم... خاقانم میهراسم... نپرس از چه! دستت را به سوی سینه ات بگذار... او میداند از چه... میدانم که میداند... دیگر این قدرت را نمیخواهم... دلم ضعف و خستگی میخواهد... این قدم های محکم سخت زانوانم را سست کرده... این گونه های خشک و چشم های خالی از اشک... دلم فریاد میخواهد... به بالای قله ای روم و تا میتوانم فریاد بزنم... دلتنگم... اما باید در بغچه ای نهانش کنم... اگر زودتر از موعدش عیان شود در این دوری غوغا بپا میکند اما من خوب میدانم این شیدا چگونه با دیدارت آرام میگیرد... پس تا به آن روز باز هم صبر میکنم...

 

"جانانم، میگویی پر از حرفی و خالی از کلمه... حالت را درک نمیکنم اما میدانم... این را نوشتم تا از جای تو با خودت سخن بگویم... تا حرف های نگفته ات را بگویم و احوال کتمان شده ات را به خودت نشان دهم... راستش را بگویم نفس جانم؟! خود را به جایت زدن و از تو و اوقاتت نوشتن هم سارقی میشود و واژگان را میرباید... دلت آرام مکمل ترین مکمل دنیا"

پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۹ | 1:20 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

خود عزیزمـــــــــــ... اول یه چیزی بگم بعد سلام میکنم ، جانان گفت میان ، جییــــــــــییــــــــغ... خب بریم سراغ نامه:

سلام خودم جان... میدونم ترسیدی... منم ترسیدم... اما نترس... ما تا ایجا دووم اوردیم... بازم میتونیم... دردونه تنها نیستی... تنهات نمیذارن... اون دختر کوچولو رو نجات میدیم... هر چی هم که اتیش بگیریم نمیذارم سر سوزنی آسیب به اون کوچولو وارد بشه... بیا از امروز بگم... ساعت پنج خوابیدیم و ساعت 9 و نیم بود که بیدار شدیم... رفتیم صبحونه و اینا... فیزیکو کمک میلاد کردیم... خوبه با وجود دو سال دوری از ریاضیات اما هنوزم یه چیزایی یادمه... ساعت دوازده هم زنگ زدیم استاد ، برای یاداوری کلاس! که خواب بود!!! :| و گفت تمام کلاسا صبحشو انداخته بعد از ظهر و نمیتونه کلاس ما رو بذاره و با بچه ها کلاسو هماهنگ کردیم برای فردا... دیگه تا ساعت یک و نیم ، یکم درس و نقاشی و بازیگوشی... یک و نیم هم کلاس اموزه های روانشناختی داشتیم ، اعتراف سنگینیه منتها باید بگم که با وجود اینکه داشتم جزوه مینوشتم ، یهویکی خوابم برد! جدا آخه چطور؟! اصلا من اعجوبم!!! مامان بیدارم کرده که از کلاس خارج شو ، کلاس تموم شده ، و خیلی ریلکس بیدار شدیم و دوباره خوابیدیم! :| ساعت سه و نیم بود که بیدار شدیم... خلاصه اون موقع تازه رفتم نهار خوردن ، بعد از اونم دوباره درس و نقاشی و چت و اینا... دیگه تا الان... واقعا کار خاصی انجام ندادیم...

بریم سراغ روز دهم چالش خودشناسی ، اها راستی خودم جان بدون حواسم هست که دو روزه داری سوالا خودشناسیو میپیچونیا! گفتم جدا در جریان باشی ، خب سوال مروزمون هم هست "لیست اخلاقیات خوبتون رو بنویسید"...

1. همه میگن مهربونم...

اقا خدایی جدا ادم زشته بیاد اخلاقیات خوبشو بگه... این دیگه چیه... ادم حس میکنه متکبره... اما خب چه کنم که سواله... و خودمم خودمو گیر این چالش انداختم!

2. شاید ظاهرم نشون نده اما ذاتم بد نیست...

3. شاید اهل خودشیرینی و زبون ریختن نباشم اما دورادور محبتمو از طریق مراقبت و وقت گذاشتن نشون میدم...

4. تا جایی که بتونم به هر کسی کمک میکنم...

5. زبونم به چیز شر باز نمیشه...

جدا دیگه نمیدونم... اینو باید از بقیه ای که منو میشناسن پرسید نه خودم...

خب خودم جان اینم از امشب... فعلا تا فردا... بشین درساتو بخون لطفا... از هجدهم شروع میشه امتحانا... تازه شنبه هم میانترم داریم...

چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۹ | 22:13 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

سَ‌لاااااااااام خودم جان... حالت؟ احوالت؟ بیا از ساعت کلاسامون شروع کنیم به اینکه چی شد و نشد ، احتمالا اینطور کامل تر میشه بنویسیم... ساعت ۱۱ و ربع که کلاس رولنشناسی اجتماعی کاربردی داشتیم ، 😑 جا داره بگم ساعتو گذاشته بودیم رو ۱۰ و ۵۰ دیقه اما ریلکس باز خوابیدیم و اگه مامان نمی اومد تو اتاق و ما به صدای نفس کشیدن حساس نبودیم عمرا بیدار میشدیم برای کلاس!!! البته خداوکیلی بیدار که نبودیم! فقط حضوری رو زدیم!!! ساعت ۱۱ و ۱۹ دیقه مامان اومد اتاقو از خواب پریدیم ، رفتم سر کلاس اما گیج و منگ بودم رسما🥱😴 تا اینکه استاد سر کلاس صدام زد تازه اون لحظه هوشیار شدم جدا شانس اوردم سوال عجیب غریبی ازم نپرسید!بعد ساعت دو و نیم هم کلاس روانشناسی یادگیری بود ، درس تموم شده میگفت سوال بپرسید اما خب هیچی نخونده بود که بپرسه ، با این حجم کلاسا پشت سر هم آخه چه جور بخونیم؟ (البته به این نکته هم اشاره کنم که برنامه ریزی قد مورچه هم بلد نیستم) اینم گذشت و کلاس متون هم تشکیل نشد و ۷ و ۴۵ هم کلاس مبانی مشاوره بود... شب هم با دلبر حرف میزدیم... میخواستم بزنم لهش کنم که بهم گوش نمیداد... گفتیم و خندیدیم... آخر شب هم یهو به هم ریختم... اصلا اسم این چیزی که میتونه ۱۸۰ درجه حالتو از این رو به اون رو کنه جیه؟! خلاصه که جوری اشک میریختم و میلرزیدم که نگو!!! برای چیزی که اتفاق نیوفتاده!!!
اهاااا بیشتر امروز هم کلا فقط داشتم نقاشی میکشیدم... دیگ همینا...
بریم سراغ خودشناسی روز نهم که گفته کارهای ناتمومت رو لیست کن...
این لیست اینقدر بلند بالاست که نگو و نپرس... از کارهای تموم شدمم بالاتره!!!
یه کاری رو شروع میکنم و کافیه دو بار کافیه به در بسته بخورم... دیگه کلا میبوسم میذارم کنار... جدا کار های ناتمومم زیاده هر چی بگم کم گفتم... یه چند تا از نمونه هاش گیتاری که سراغش پیگیرش نشدم... زبانی که دنبالش نکردم... حتی کلاس بازیگری ای که وقتی رتبه کنکور هنرمو دیدم گفتم دیگه استاد نیاد خونه... یا اون همه رمان نیمه نصفه ای که دارم و بعد یه مدت ازشون زده شدم و رهاشون کردم... میدونم ویژگی افتضاحیه... و باید واقعا درستش کنم...

چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۹ | 19:21 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

مهرانه عزیزم ، تولدت کلی کلی مبارک... نمیگم ۱۲۰ و ۱۰۰۰ ساله بشی به جای میگم عمرت باعزت چون به نظرم کیفیت ارجعیت داره به کمیت... بخند جانم که دنیا با لبخندت قشنگ تر میشه... دلت شاد و چشات خندون که چشم احساس واقعیه...

کلی بوس بهت خانوم خوشگله...

❤❤❤

در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه ، شوری به سبد کردم.
بوی تو می آمد، به صدا نیرو، به روان پر دادم، آواز در آ سر دادم.
پژواک تو می پیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم، و شنیدم.
"سهراب سپهری، شرق اندوه"

چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۹ | 0:0 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱

جدا نمیدونم چرا حوصلم نمیکشه شبانه امشبو بنویسم؟!

برچسب‌ها : به وقت بی حوصلگی
سه شنبه نهم دی ۱۳۹۹ | 23:55 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
بیوگرافی

من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...
من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند بکشم . آنان دوست دارند رها شوند...
من می نویسم تا نمیرم!
*-*
دو پست اول ثابت هستن... به عبارت بهتر پست "می نویسم تا..." ثابته و اکثر اوقات یک پست #سوال_طوری هم به عنوان پست ثابت متغیر وجود داره! ^-^
آخرین مطالب
خونه نه ، کافه راه انداختم! | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 20:47
می نویسم تا... (ثابت طوری) | دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 23:37
محبوب دل ما... | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 19:19
لطفا نظر🤗 | چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 22:20
تو هم دیوونگی کردی؟! | سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ | 7:41
پرندهٔ کوچیک زندگی... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:39
تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20
الان بهتر میفهمم که ترجیحم تنهاییه... | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:57
بپرسید😌 | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:18
این روزا با‌ خودمم غریبه ام...! | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:13
شما چه خبر؟! | شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ | 3:24
قلمم رو پس میگیرم! | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:29
تو بزرگ شدهٔ پسرک رویاهای من بودی... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:17
امید و آرامشم | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:55
دلتنگی به بهانه نبات! | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 3:9
به تلخ ترین شکل ممکن خندانم | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:22
بعد از مدتها... سلام جانکم... | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:50
حال دل | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:44
پرسش | یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ | 12:25
تعبیر یک رویا | سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ | 17:17
کد

زیبا سازی وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

ایکن عاشقانه

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

زیبا سازی وبلاگ

ایده قالب از 💙Baran💙
طراحی شده توسط بلک تم