خود عزیزم سلام... از اینکه داریم قول و قرار رو میشکونیم از دستت خیلی دلخورم اما نیاز به آرامش داشتم باید حتما با جانان حرف میزدم تا آروم بشم... خودش نمیدونم میدونه یا نه... اما ارومم میکنه... البته اعتراف میکنم گاهی وقتا مخمم ارور میده که چرا اینجوری نصیحتم میکنی... مثل امروز که نمیفهمیدم چرا یهو از اونجا رسیدیم به یه جا دیگه... تازه اخرش فهمیدم چه ربطی دارن به هم... یعنی تا آخرش صد بار اومدم بگم من نمیفهمم داری چی میگی اینا چین اصلا... اما خب آخرش فهمیدم چه ارتباطی با هم دارن... بریم از اول امروز بگیم... یا نه از دیشب...
دیشب که جانان فرستادم برم خود درونمو بنویسم حرف میزدا نکه حرف نزنه اما هم گنگ بود اما باب میلم نبود منم فقط چهرشو توصیف کردم... انگار که هنوزم دلم نمیخواد حرفاشو بشنوم...
بعد از اون دلبر اومد... بعد از چند روز... میدونم سرش شلوغه... اما منم دلم گرفته بود... با لجبازی میگفتم نمیخوام دیگه دوستم نداری اهمیت نمیدی نیستی... فکر کرد مسخره بازی درمیارم... اما من واقعا بهوونه گیر شدم... گفتم نه نیستی من جدی ام دوستم دیگه نداری... شروع کرد اروم کردن که تو تنها خواهرمی و اینا... من چند وقته کلافم... خودم خوب میدونم... اما هیچ تقصیری براش نمیتونم جور کنم که گردن اون بندازم...!
بعد از اون نیلوفر حالش بد بود... نمیتونستم ببینم حالش بده... میخواست یکی دستاشو بگیره... خیلی مدل نوشتار نیلگون رو دوست دارم... ناخوداگاه وقتی باهاش حرف میزنی تو هم عین اون میخوای ارایه ها رو به کار ببری تو جملاتت... میخوای کلماتتو گسترش بدی... عین اون قشنگش کنی... کلی نشستیم از پرواز صحبت کردیم... از اینکه ما افکارمون زندانیه... از اینکه ترسو ایم از این بابت که اینجا رو دوست نداریم اما میترسیم اون چیزی که میخوایم هم وقتی باهاش روبرو میشیم توهم و خیالی بیش نباشه پس معتاد شدیم به اینجا و دردی که میکشیم...
خلاصه که بعدش هم درس خوندیم...
ساعت ۵ و ۴۵ بود که رفتیم بخوابیم... خوابیدیم تا ۸ و نیم...
امتحان واقعا افتضاح بود... ۱۰ شدم!!! استاد از کتاب خودش سوال دراورده بود با اینکه بهش گفته بودیم کتاب ما چاپ جدیده فرق داره از کتابمون عکس گرفته بودیم براش فرستاده بودیم... اما بازم کار خودشو کرده بود... قرار بود ۵ سوال از بخش میانترم باشه و اونایی که میانترمو دادن اونو جواب ندن اما ۷ تا سوال از بخش میانترم بود... اصلا افتضاح بود امتحان...
به یکی هم تقلب رسوندم... ترم پیش با هم توی کلاس روانشناسی تحولی یک بودیم... اون الان ترم هفتمه... اومد گفت خوندین و دیدم داره من و من میکنه منم گفتم تا جایی ک میتونستم خوندم و هر چیو بزنم برا شما هم میفرستم... جدا شرمنده شدم وقتی اونقدر نمرم افتضاح شد... اما خب چی کار کنم... همه بچه ها کم شدن... استاد هم باهامون لج کرده... یکی از بچه ها بهش گفت که استاد شما اصلا سوال طرح نکردین از مخزن سوالاتتون سوال دادین اونم لج کرد و گفت که دیگه دوباره امتحان نمیگیره... خب اخه مقصر اون بوده نه ما... بهمون میگفت تنبل... خب مسلمون ما تا جایی که تونستیم خوندیم تو از کتاب قدیم سوال دراوردی... حتی پاسخنامه اش هم ایراد داشت سه سوالش... بهش گفتیم این سوالا ایراد داره حتی از کتابمون عکس گرفتیم گفتیم نگاه کن... اما خب... لج کرد دیگ... واقعا نمیدونم چی میشه...
چقدر فاطمه ناراحت بود... توی گروه خیلی شلوغ میکرد... میگفت بریم به مدیر گروه بگیم... من و کیانا که تجربه مومنیو داریم گفتیم میدونی مدیر گروه مومنیه؟! به اون نمیشه هیچی گفت... بدتر بات لج میوفته تا ترم اخر باهاش درس داریم هی میندازتمون... هیچ کس هم از پس مومنی برنمیاد اروم باش با ارامش حلش کنیم اما خب... بعد از اونم کیانا داشت در مورد رفتن به سوئد میگفت... میگفت نباید بمونیم... من میگفتم منم نمیخوام اما الان اول کارشناسیمونو بگیریم... خلاصه اونم دلایلشو توضیح میداد که نکنه دیر بشه و قانونی بیاد که نتونیم بریم... چمیدونم والا...
بعد از اون دیگه خسته شده بودم گرفتم خوابیدم... دو و نیم بود تا چهار و نیم خوابیدم... اما با سردرد بلند شدم... خدایی خیالم راحت شد که سردرده خودم نیستم... خیلی دلم به درد میاد وقتی میبینم بخاطر من درد میکشن... جانان میگفت از این به بعد بعد از ظهرا نخواب... گفتم چرا؟ گفت وقتتو میگیره، شبا کامل بخواب بجاش... والا نمیدونم... اگه بشه اینطور میکنم...
بعد دیگه تازه بعد اینکه بیدار شدم رفتم نهار بخورم... نق میزدم به جانان که مثلا مادری من الان دارم فقط قاشقو نگاه میکنم😐😂!!!
خلاصه که بعدش رفتیم بیرون و خرید... پیاده میرفتیم اخه خیلی نزدیک بود ، بعد من نق زدم که کی میرسیم...😂🤦🏻♀️ مامان یه چیزی برام پسندیده بود چون طرف گفته بود نمیشه تعویض کنید نیاورده بود خونه...
مدتها بود که خودم خرید نرفته بودم... مامان بابا میرفتن انتخاب میکردن می اوردن من میپوشیدم خوشم میومد برش میداشتم...
و البته جا داره بگم بعد حدودا دو ماه پامو از خونه گذاشتم بیرون...
دیگه اینکه بخاطر پرو لباسا تا اومدم خونه رفتم حموم...
بعد از اون رفتم سراغ درسام... لعنتی پنجتا جزوس ۲۰۰ و خورده ای صفحه... دهنم سرویسه!!! کاربرد کامپیوتر نیوفتم خوبه😑🤦🏻♀️!!!
حس میکنم معدلم داره کم میشه و علاوه بر همه ، احتمالا مرهمم هم کلمو میکنه!😐😂 خلاصه که خدا رحم کنه😐👌
چقدر "خلاصه" استفاده کردم مگه نه؟!
عه بیرون رفته بودیم صندلی راک بچگونه دیدم... دلم ضعف رفت براش... نمیدونم... شاید عید برا فندق گرفتم گرچه داره بزرگ میشه و دیگه کم کم به دردش نمیخوره...
دیگه اینکه یکم هم کتاب ۱۹۸۴ خوندیم... بعد یادم افتاد که باید به استاد خبر میدادم که فردا کلاس فوق برنامه و رفع اشکال بذاره زنگ زدم بهش جواب نداد یک ساعت بعد شماره اصلیشو فرستاد ک فردا به اون زنگ بزنم بعد مامان گیر سه پیچ داده که چرا اصلا به تو میگه چرا بت شماره داده مبگم خو من نمایندشم چه کنم چرا ایراد بنی اسرائیلی میگیری اخه... وای وای... فقط اوضاع گروه... گفت بپرس ببین واقعا کلاس میخوان بچه ها یا نه به نظر من بهتره که برا امتحان عملی و شفاهی کلاس بذارم نه امتحان تستی گفتم میپرسم فردا صبح بهتون اطلاع میدم... رفتم تو گروه اینو میگم یعنی خدایی دو دیقه نبودم یهو با ۶۰ تا پیام تو گروه مواجه شدم که همه میگفتن امتحان تستی نداریم؟! یعنی چی ما دانشجو ها بدبختیم استادا هر کاری دلشون میخواد میکنن ، داشتم دیوونه میشدم از دستشون... میگم امتحان تستی داریم... بعد میپرسن نداریمممم؟ ویس فرستادم تو ویس توضیح میدم!!! بعد شروع کردن پرسیدن سوالای تکراری که قبلا جواب دادم براشون... عصبیم کرده بودن... از اون طرفم مامان که گیر داده بود مگه چقدر میخوای جواب بدی...
خلاصه ساعت ۲۳:۵۵ بود که تلفن مامان تموم شد...
اها و منم از ساعت ۲۳ تا ۲۳ و ۴۵ دیقه خواب بودم...!!! کلا خوابم کاملا پراکنده شده!!!
بعد از اونم رفتم با جانان صحبت کردم... باید ارومم میکرد... میگه من نوجوونی دیر رس دارم این همه اشفتگی و پرخاشگری هام بخاطر اونه... میگه اون وقتی که گفتم اولین دندون عقلم نیش زده فهمیده... نمیدونم والا... اما من نوجوونیه واقعا خوبی نداشتم... بخوایم واقع بین باشیم اینی که میبینن تازه نسخه اروم از منه... گرچه واقعا نسبت به دو سال قبل شاید، یکم پرخاشم بیشتر شده اما من واقعا دوران نوجوونیم به شدت پرخاشگر شده بودم و بعد اروم شدم و واقعا نمیتونم حضمش کنم که الان تازه دارم به نوجوونی میرسم؟! و الان دوره بلوغم حساب میشه؟! نمیدونم واقعا... نمیدونم...
خود عزیزم اینم از امروز...
بریم سراغ خلاصه و دو شب رو در یک شب خلاصه کنیم...
فعلا خود جانم تا فردا