
فقط قسمت چت :/


فقط قسمت چت :/

من نمیخوام حرف بزنم اما میشه یکی منو بفهمه؟!
فهمیدن خیلی عمیق تر از شناخته!
ممکنه خیلی تو رو بشناسن اما خیلی کمن اونایی که میفهمنت!
گوشاتو بگیر فقط نگام کن تا بشنوی
آدمای تو مغزم دارن جیغ میزنن، میشنوی؟ انگار تو زندانن! دارن میسوزن، آتیش گرفتن... اون حبسشون کرده و داره شکنجشون میکنه! حسش میکنم... داره پیروز میشه... داره به حرفش عمل میکنه! من قدرت اینکه بهش حکمرانی کنمو نداشتم، اونم خودش قدرت و سلطنتو به دست گرفته! من ازش میترسم؛ خیلی میترسم!
اما باید با این ترس روبرو بشم! وگرنه منو نابود میکنه! وگرنه چیزی از من نمیذاره! وگرنه... وگرنه یاقوت ارزشمند وجودمو از دست میدم! به خاطر اون دختر بچه هم که شده باید با تمام خود های درونم دستامونو به هم بدیم و شورش کنیم بر علیه چیزی که داره منو توی خودش حل میکنه...! :))))...!
همدم...
جانان میگه بنویسم ،
اما با اینکه بهت قول دادم دست و دلم به نوشتن نمیره!
قرار بود نوشتنو ترک نکنم! اما راستش... همدم درست یا غلطشو نمیدونم اما فکر میکنم ادما از چیزی که هراس دارن و بدشون میاد تو وجود خودشون هست.
این روز ها سراسر حرفم اما دست و دلم به حرف زدن نمیاد! نمیتونم حرف بزنم... کلمه ای رو پیدا نمیکنم که بتونه تناقضات وجودمو توصیف کنه!
جانان گفت حتی شده کلمات منقطعی رو بگم اما بگم هر چی به ذهنم میادو بگم ، و تنها کلماتی که توی سرم بود سیاهی و پوچی بود اینکه این روزا علاوه بر اینکه کنترلی روی زندگیم ندارم بلکم نمیتونم ذهن و فکرمم کنترل کنم.
من میترسم از چیزی که احساس میکنم تو وجودم هست و بخشی ازش رو دارم میبینم! همین بخشی که نمیتونم کنترلش کنم و داره تلاش میکنه که روحمو نابود کنه! همین بخشی که سایه انداخته رو صبوری و مهربونیم! بخشی که حس میکنم خیلی قدرتمنده و اعتقادش اینه که یا بهم حکم رانی میکنی یا من به سلطنت میشینم. من از سلطنت و قدرت گرفتن اون میترسم، میترسم که مبادا نتونم کنترلش کنم، نتونم از بین ببرمش، نتونم از پسش بربیام و منو ببلعه و توی خودش هضم کنه!
همدم من میترسم!
خواستم دوستای جدیدی پیدا کنم! رفتم سراغ دوست خیالی ، نشد! سراغ عروسک رفتم، نشد! گفتم شاید باید زنده باشه، اما حیوون خونگی نه اخه یادته مگه نه؟! قول داده بودیم به همزبون بیزبونم که بعد اون وابسته حیوون دیگه ای نشیم ، پس گیاهو انتخاب کردم ، چهار تا دونه کاکتوس! اما راستش حتی سمتشونم نرفتم!
همدم... جانان میگه بزرگ نشو ، بچه بمون ؛ میگه نزدیکشم و خودمم حسش میکنم. دارم از دستش میدم ، میگه برگرد اما نمیدونم چطور. باید بهش مسلط بشم ، نباید بذارم روحمو بکشه ؛ اخه ارزشمند ترین داراییم همینه.
از خودم عصبی ام... افکارم پریشون و در هم بر همه! خواب هام افتضاح تر از اون!
از صدا و شلوغی از آدما و نور فراری ام!
پرخاشگر شدم و ازش متنفرم! آستانه تحملم به شدت پایین اومده...
همدم قشنگ دارم نق میزنما...
دیگه هیچی دیگه هر چی بگم تکرار ایناس! فعلا تا بعد
حال رو باید فهمید...
پرسیدنو که همه بلدن :))))...!
