در فراغ یار ماه را مینگردم و هر لحظه از لحظه پیش دلتنگ تر میشوم... اما چاره چیست؟! راستی سیمرغم گفته بودم که زیباتر از ماهی؟! نفس هایم سخت میرود و سخت تر میآید... دلتنگ خانه خرابه ام... خانه ای که احساساتی به شدت متناقض درباره اش دارم... راستش هم دیوانه وار عاشقش هستم و هم از آن هراسان... به مانند عشق... به مانند همین عشقی که بار ها انکارش کردم... میدانی جانا؟ این روز های دشوار پریشانم کرده... اما نمیشود که ناآرامی کنم... نمیتوانم دلتنگی هایم را آزادانه به حال خود رها کنم... آخر اگر رها شوند که من دیگر اینجا نیستم و تو آنجا نیستی... در خانه رویایمان، در آغوش یکدیگر آنقدر نفس میکشیم تا تمام دلتنگی ها جبران شود... آن قدر به نظاهره گیسوان مواجت و دو گوی مشکینت مینشینم تا قلب بی قرارام آسوده خاطر گردد... میدانم دلتنگی و هیچ از دستم برنمی آید... و هیچ چیز بیشتر از این حالت دست به هیچ جا بند نبودن کشنده تر نیست... این روز ها سخت تر از دوری های توست... هیچکداممان انتظارش را نداشتیم که دست سرنوشت طوری بنویسد که اینبار تو آنی باشی که بدرقه میکند و من... بگذار از من هیچ نگویم... خودم را برده ام اما دلم را در میان خنده هایت جا گذاشته ام... عنقایم آرامشمان مفقود الاثر شده است... قسممان را به یاد داری؟! چگونگی وفا به عهدمان را گم کرده ایم... خاقانم میهراسم... نپرس از چه! دستت را به سوی سینه ات بگذار... او میداند از چه... میدانم که میداند... دیگر این قدرت را نمیخواهم... دلم ضعف و خستگی میخواهد... این قدم های محکم سخت زانوانم را سست کرده... این گونه های خشک و چشم های خالی از اشک... دلم فریاد میخواهد... به بالای قله ای روم و تا میتوانم فریاد بزنم... دلتنگم... اما باید در بغچه ای نهانش کنم... اگر زودتر از موعدش عیان شود در این دوری غوغا بپا میکند اما من خوب میدانم این شیدا چگونه با دیدارت آرام میگیرد... پس تا به آن روز باز هم صبر میکنم...
"جانانم، میگویی پر از حرفی و خالی از کلمه... حالت را درک نمیکنم اما میدانم... این را نوشتم تا از جای تو با خودت سخن بگویم... تا حرف های نگفته ات را بگویم و احوال کتمان شده ات را به خودت نشان دهم... راستش را بگویم نفس جانم؟! خود را به جایت زدن و از تو و اوقاتت نوشتن هم سارقی میشود و واژگان را میرباید... دلت آرام مکمل ترین مکمل دنیا"

