خود عزیزم سلام... یازدهم دی عه... راستی... ۹ سال و ۱۰ روز پیش همزبون بیزبونمون پاشو به خونمون باز کرد... نمیدونم چرا یهو دلم خواست بگم که هنوز هم یادمه... خب برگردیم سراغ ناممون... دیشب آخرین باری که ساعتو نگاه کردیم ۵ و ۴۵ دیقه بود و بعد از اون دیگه نمیدونم کی اما خب خوابیدیم دیگه... یه ربع دو هم بیدار شدیم... امروز... یکم عجیب بود... جانان از حرف های بامزه پردیس میگفت... از اینکه آخرین آدم روزی زمین باشی... و من از فکرش مو به تنم سیخ میشد... یعنی مرگ همه عزیزاتو دیدی... یعنی حداقل مجبوری یک نفرو قسل بدی و خاک کنی... یعنی تنهایی... همزبونی نداری... تا به کی با خودم و حیوونا حرف بزتی؟! خب آدم دیوونه نمیشه؟!... قبل اون داشتم پیاما کانالیو میخوندم که اون شخص فوبیای گربه داشت... خب فوبیا یه چیز ژنتیکیه ، ولی درمان پذیره... داشتم با خودم فکر میکردم من چه فوبیایی دارم؟! و واقعا جواب خودمو نمیدونستم... تا اینکه جانان اون تعریفا رو کرد و من داشتم جدی جدی و تلخ جواب همشونو میدادم... من میگفتم اگه من بودم خودکشی میکردم تحمل نداشتم... یاد رمان آخرین آدم روی زمین افتادم... فکر کنم اسمش این بود دقیق یادم نیست، خیلی خیلی وقت پیش خوندمش... اون زمان فکر کنم ششم یا هفتم بودم... چیز آنچنانی از رمانه یادم نیست اما یادمه با یه سگ دوست شده بود... یادمه تهش فهمید همه چی خواب بوده... جانان میگفت که گفته حتی اگه اینطور شه هم کاش جفت باشن... آره اگه جفت باشن و با هم بمیرن... کسی بی دیگری نمونه... دقیقا بین حرفامون فهمیدم که من چقدر از تنهایی میترسم... بهش میگن Monophobia ترس از تنها شدن...
خودم جان میترسم... میترسم از اتفاقاتی که انتظارمو میکشن... میترسم از محبت های شدیدی که همیشه در واپسینشون طوفان و ویرانیه... میترسم اینبار دووم نیارم... جانان هم حس بدی داره... خیلی میترسم خیلی... انگار همه جا سرما شده یخبندونه من دارم میلرزم... هوای خونه اصلا سرد نیست و من دارم دیوونه میشم از این لرزش... معدم بدجور به پیچ و تاپ افتاده... استرس و نگرانی داره دیوونم میکنه... من از چشم به انتظار بودن متنفرم... من از صبر کردن بدم میاد... اما میترسم... دلم نمیخواد تو این حال باشم که منتظر یه اتفاق بدم... اما دلمم نمیخواد زمان زودتر بگذره و تموم بشه... آخه همیشه انتظار و فکر کردن به هر چیزی از روبرویی با خودش و تجربش سخت تره... اما من حقیقتا از این تجربش هم گریزونم... کاش میشد بخوابم... خیلی خیلی زیاد... مثلا دو سال سه سال... بعد بلند شم... بعد اروم باشم... زندگی کنم نکه فقط نفس بکشم...
وای خودم جان😂 یعنی فقط عالی بووود... امروز وای امروز... قشنگ چشما خمار خواب😐😂 یعنی به بدبختی نخوابیدیم! حس معتاد در حال ترک رو داشتم... نباید اینقدر زیاد بخوابم... واقعا روز اولش که سخت بود... خودمم تو اینه نگاه میکردم از چشمام خندم میگرفت... خصوصا اینکه حمومم رفته بودیم و واویلا!!! در حالت عادی بعد حموم غش میکنیم رسما😴... بعد حالا نمیشد حتی بیام اتاقم درس بخونم چون اصلا به خودم اعتماد نداشتم که پامو بذارم تو اتاق و خوابم نبره!!!
داشتم نقاشیمو میکشیدم ، مامان میگ تو درس نداری بس کن دیگ ، بابا میگ مشروت نشی ، گفتم ممنون اما امتحانای خودمه میدونم کی و چطور بخونم ، منکه چیزی نگفتم اما میگن بیادبی کردی... فکر کنم تنها کسی که تو زندکیم دخالت نمیکنه فقط خودمم! خودمم که توی زندگی خودم عملا هیچ کاره ام!!! نه حق انتخاب نه تصمیم گیری و نه حق زندگی... انگار که رباتم و فقط باید دستوراتو اجرا کنم... وای بعد اون فاطمه گفت جوابا مومنیو دراوردی... اوخ اوخ تازه یادم افتاد که شنبه علاوه بر امتحان میانترم روانشناسی یادگیری امتحان شفاهی روش تحقیق هم دارم!!! و بدو بدو وسایل نقاشیو جمع کردم و کتاب روش تحقیقو باز کردم!!! جدا من میگفتم فقط میانترم روانشناسی یادگیریه دو فصله تموم میشه زودی الان طراحیمو انجام بدم ولی شد دو تا و بعله گاوم ۶۰۰ قلو زاییده!!!
داشتیم با جانان حرف میزدیم... میگفتم دلم پوچی میحواد دلم بی حسی میخواد احساس میکنم دارم برمیگردم به خونه اول به پنج سال پیش به تلاشم برای سیاهی... خوب یادمه چقدر تلاش کردم که احساسمو بکشم اما بدتر غوغا کرد و قوی تر شد... از بنفشی که بودم نه تتها سیاه نشدم بلکم شدم قرمز... میگفتم حس میکنم که دلم میخواد دوباره امتحانش کنم... میدونم اونبار شدید ترین گمشدگیمو و تناقضاتمو داشتم... جانان میگفت تو هرگز سیاه نمیشی توی وجودت سیاهی نیست... نمیدونم... بازم دوباره گفتم و گفتم که گفت همون جمله طلایی رو میخوای؟! بین تمام غم هام خندیدم... کل حس و حال دپ مودی پرید...
دیگه همینا... خود عزیزم... اولین شب سال ۲۰۲۱ خوب بخوابی...
عه البته بریم سراغ روز یازدهم خودشناسی... که سوالش هست "لیست اخلاقیات و عادت های بدتون رو بنویسید"... شت... زیادن زیااااد...
۱. خودمو فراموش میکنم... خودمو گم میکنم... خودمو غرق میکنم...
۲. از انتظار بیزارم و خب شاید باید بگم عجولم صبور نیستم
۳. کمالگرایی کاهل
۴. کسی نزدیکم باشه جون به جونم کنن نمیگم دوستش دارم و هر کاری میکنم ک ابرازش نکنم ، فقط دور و برش میگردم مراقبشم من محبتمو از رو رفتارم کسی میکنم نشون بدم اما دور باشن... مجبور میشم که حرف بزنم... و به قول جانان وقتی در بستس چطور از پنجره چیزیو ببینن؟!
۵. شاید حرف نزدنم... من جواب پرسش های توی مغزمو از ترس جوابهاشون و فهمیدنش نمیپرسم تا نگیرم... ندونم...
۶. شاید بتونیم بگیم سیاست نداشتن...
۷. شاید بشه گفت وابستگی...
نمیدونم...
میدونم زیادن... خیلی زیادن... اما نمیدونم... ذهنم خستست...
سال نو مبارککک... امیدوارم امسال بتونیم پرواز کنیم...😌🕊

