سلام خودم جان... راستش بگم که اصلا و ابدا حوصلتو ندارم... خوابم میاد و خستم... امروز اصلا نمیخوام برات تعریف کنم... میخوام سکوت کنم... تا به کی نمیدونم... اما فعلا میخوام خفه شم از تمام حرف هام... میخوام منتظر باشم تا روزی بترکم...
"با خودم هستم
دارم مینویسم
نمیدانم چرا حالا که وقت درد و دل من است
رشته کلام اینچنین گسسته است
افسوس!
بی مروت قافیه، این واحه
عرصه تنگ و واژه دزد این ذهن خسته است"
خود عزیزم این شعره رو دیدی... چقدر منو توصیف کرده... اینقدر نزدیکی که میگم خب بهش چی بگم و اینقدر دور که میگم اینو بهش بگم؟!
خود عزیزم زیادی خستم... چشام خمارن... ذهنمم خوابه...
امروز... امروز چی بود یادم نیست... خوب یا بد نمیتونم بگم... نمیدونم بدتر از امروز داشتم یا نه... هیچی نمیدونم و فقط خستم...
دلم میخواد فریاد بزنم اما توانی ندارم...
خود عزیزم میشه بعدا حرف بزنیم؟! من امشب نمیتونم... خیلی خستم خیلی...

