خود جانم... سلام... من بلد نیستم مقدمه چینی کنم... بلد نیستم آروم آروم منتظر باشم... من یهو میگم و خودمو خلاص میکنم از استرس... چون شاید احساس میکنم نمیتونم اون حجم از نگرانی و انتظار رو نگه دارم... خوب یادمه یک سال پیش بود... همین تاریخا میشد... برنامه درسی داشتم و باید تا ساعت مقرر تحویل مرهمم میدادم... آخ که نگم چه اوضاعی داشتم با خواب هام... یعنی نمیرسیدم با اون اوضاع و مقدار خوابم بخونم... نمیتونستم طبق برنامه باشم... یه اوضاعی بود عجیب غریب... بهم سخت نمیگرفت اما منی که فراری از مقررات و برنامه ام جدا کار سختی بود پایبند بودن بهش... میدونستم برام وقتشو گذاشته میدونستم وظیفمه که انجام بدم اما جدا نمیتونستم با نخوابیدنمم مقابله کنم... نمیتونستم خودم و بازیگوشی هامو جمع و جور کنم... نمیتونستم بین درس های دانشگاهم و برنامه ای که داشتم همه رو بخونم... مطمئن نیستم حتی اگه الانم اون برنامه رو میداشتم به اون تکالیفم میتونستم برسم یا نه... اما یادمه که یه روز که طبق معمول نرسیده بودم برنامه رو انجام بدم بهم گفت تا ساعت سه باید نمیدونم چند تا تست رو انجام بدی وگرنه؟!... خدایی زیاد بود... منم تا دو فک کنم دانشگاه بودم... جدا هر جور حساب میکردم نمیرسیدم... وای وای... امان از حرفی که زدم... فکر کنم گفتم وگرنه چی؟ میشه همین الان به حسابم برسی نه سه ساعت دیگه؟! استرس میگیرم تا اون موقع... حرفم خوب نبود... خیلی خوب میدونم که حرفم بد بود... اما هم حقیقتو گفته بودم هم اینکه حرفی که زدی رو نمیتونی پس بگیری که خصوصا اینکه خونده بودش... وای وای... یعنی خب میگن هر راستی رو نباید گفت همینه دیگ... خلاصه اینکه خودم جان امروزم حس میکنم زیادی گند زدیم... صبرم نداریم که اروم اروم یواش بگیم که شخص مقابل یهو با همشون مواجه نشه و لولو نشه!!! یهو قشنگ همه گُل کاری هامونو رو میکنیم و میشینیم که ببینیم نتیجش چی میشه!!! چون نمیتونیم استرس اینکه وای الان چی میشه وای اونو بفهمه چی میگ وای فلان وای بیستر رو توی وجودمون قبول کنیم... هووووف... نمیدونم عادت خوبیه یا بد... اینو یادت باشه حتما بپرسیم... خب خلاصه که عین همیشه یهویی که هنر های امروز رُ رو کردیم!!! بلع بلع!!! حق داشت دیگ... اون وقتی که میذاره و قانوناش که الکی نیست... چرا اخه اذیت میکنی؟! خدایی با اون هنر هات کمت هم بود... کلی حق داشت...
دیگه بیا از امروز تعریف کنیم... خدایی کلی بازیگوشی کردیم... -___- رسما با این سن و سالمون نشستیم با فندق Ben10 دیدن و براش انجلز فرندز گذاشتن و همراه باهاش دیدن!!! یعنی اصلا ترکوندم امروز!!! بعد با پری و خاله و مادربزرگ صحبت کردیم... امروز فهمیدم دلبر قرارمونو گفته اما برای انجام دادنش کرونا دست و پامونو گرفته... بعد رفتم قسمت ۹ فصل ۴ اوریج رو دیدم... دیگه... آها... تکلیف تربیت بدنی رو انجام دادم... بعدش قشنگ حس میکردم دل و رودم به هم چسبیدن!!! :| بیا اعتراف کنیم که خدایی قد نخود درس خوندیم اما همون در حد نخود... امروزم که بزنن به تخته اعصاب یوخ!!! با فندق بحثمون شده بود که خدا خیرش بده بابا اومد بردش از اتاق گفت وقتی اجی اعصاب نداره نرو پیشش!!! :/// ولی دردش به جونم خسته که بود اومد بغلم گرفت خوابید باهام بازی میکرد تا خوابش برد... جدا خودم از دست خودم عذاب وجدان گرفتم اما دست خودم نبود که... وای امروز اومدم به بابا میگم دارم دندون در میارم ، میگه سنت دیگه بالا رفته ؛ آخه یه بیبی ای هست که صد سالش که گذشت شروع کرد دندون دراوردن... خلاصه اونطور اما خب... دندون عقل بالا سمت راستم نیش زده :( و داره در میاد... بابا میگ کاش زودتر دربیاد که بری بکشیش... امروز یادم افتاد ۱۵هم دی عه... پارسال این موقع چقدر پریشون بودم... یادمه رفته بودم و ازش میخواستم قولی از برای من بهم بده... که خیالم راحت شه و اروم بگیرم... خوب یادمه با قول دادنش چه جور پریشونیم اروم شد... یادمه سه روز قبلش حسابی گند زده بودم... زنگ زده بودم به جانان و خلاصه... نمیخوام یادم بیاد... یا حداقل نمیخوام بازگوشون کنم... چون امروز تک تک اون لحظاتو مرور کردم... عجیب بود کوچکترین جزئیاتی که بخاطر داشتم اما خب خط قرمز حافظه و این حرف ها دیگ...! بعد از اونم با پیام نیلو یاد رویای رنگی افتادم و کلی دلتنگش شدم... چقدر دلم میخواد دوباره اونطور بنویسیم... دلم ارامش میخواد... اهاااا... ساعت یه ربع به ۰۰:۰۰ هم که بود ، تو ذهنم هزاران هزار متن نیومد... از حرفام به دلبر... اما به جای همشون فقط نوشتم "لبریز از حرفم... کلماتو گم کردم... خودت منو بخون..."... میدونم منتظر یه متن بلند بالا از منه... اما تمام مدت اون زمانی یادمه که کنار هم نشسته بودیم و تولدش بود و یواشکی بدون اینکه کناری بخونه چی نوشتیم ، به هم پیام میدادیم... پیام هاش اینقدر قشنگ بود... یکیش این بود که مشبه که تو باشی مشبه بهت میشوم... اون برام نوشته بود پارادوکس که باشی ........ راستش یادم نیست بقیش...!!! دلم براش یه ذره شده!!! و اینکه... اضافه کنم که اینقدر کلافه ام از دست خودم که خدا میدونه!!! دلم میخواد زار بزنم... دلم میخواد بگم چرا ها اما نمیتونم... اصلا بذار بگم... بگم خلاص شم... قشنگ توی لپمو از بین بردم از بس جوویدمش... دارم خودمم کلافه میکنم نمیدونم چرا از وقتی فهمیدم این کارو میکنم نمیتونم کنترلش کنم... رو اعصابم رفته... جانان خواست ارومم کنه اما نتونست... نمیدونم چی کار کنم... نمیدونم... حتی الانم از شدت کلافگی اشک از چشام چکید...
خب دیگه... بریم سراغ روز سیزدهم چالش خودشناسی که سوالش هست "لیست ترس هاتون رو بنویسید." اوه... زیاده...
بذا قبلش بگم که ابا اینکه طالع بینی رو قبول ندارم اما هر هفته چک میکنم... وقتی که خوب میگه ذوق میکنم... خلاصه امروز طالع رنگی این هفته رو هم چک کردم دیگه همین... بریم سراغ لیست...
۱. تنهایی Monophobia
۲. شکست ... یا نه... بهتره بگم من از اینکه شکست بخورم و باعث شکستم خودم باشم میترسم... میترسم از اینکه خودم مقصر باشم و خودخوری کنم... درستش اینکه که بگم من از اشتباه کردن میترسم... برای همینه که اینقدر تصمیم گیری برام سخته...
۳. باور نشدن... از اینکه کسی باورم نکنه میترسم... واقعا میترسم و زیاد هم به سرم میاد...
۴. فراموش شدن... میترسم از اینکه فراموش بشم...
زیادن... خیلی...
با اینکه باید لیستو حداقل تا پنج مورد ادامه بدم اما نمیخوام بیشتر بنویسم...
خود عزیزم تا فردا شب فعلا...
لطفا درستو بخون😑بازیگوشی نکن😑بچه خوبی باش خلاصه آفرین آفرین... الان که دم صبحه ولی شبت بخیر😴

