خودم جان... سلام... بگذار امروز را اینگونه آغاز کنم... یکی بود یکی نبود... توی دنیای سیاه دخترکی خسته نشسته بود... از یک طرف بوران و آتشفشان... اون ور ترش نیزه و خون ریزان... از طرفی طوفان و باد... اون طرف تر شلاق و داد... من ثابت میکنم گربه نه تا جون داره... چون این دخترک قصمون هنوز زندست...
صداها اذیتم میکنه... آهنگ یکی یکدونه رو گذاشتم و همون اول قطعش کردم... نمیدونم چرا این روزا همه صدا ها اذیتم میکنه...
خب از صبح شروع کنم... ساعت ۵ و ربع بود که خوبیدم و ۱۲ بیدار شدم... عجیبا غریبا واقعا خوابمم نگرفت!!!
همین اول کاری بگم درس نخوندم...! کلافم از خودم واقعا!! سه تا ویدیو هم گرفتم برا دلبر... کلی دنبال اهنگ بودم... اما خب خودشم خوب میدونه "دلبر خوش خنده" کلا مال خودشه هر چند تا هم ویدیو بگیرم اونو توش میذارم بی اون نمیشه... یه متن کوتاهم نوشتم...
خیلی تلاش کردم درس بخونم افکارمو جمع کنم اما همش خودمو کلافه تر کردم نمیتونم اروم بگیرم و یه جا بشینم به کار و زندگیم برسم... دلم میخواد بزنم تو سر خودم بگم نخونی میوفتی این ترم برنامه نریزی مشروت میشی اما دروغ چرا نمیتونم خودمو جمع کنم از این حس متنفرم... رفتم به جانان میگم تروخدا بیا یه کاری کن برم سر درسم ، نتونست ، از اون ور دلبر شات پیامم با فاطمه رو که دیده میگ برو سر درست اونم نتونست کاری کنه... کلافم بخدا از اینکه نمیخونم اما اینکه چه کار هم میتونم کنم که بخونم نمیدونم!!!
دیگه اینکه... اها با فندق نشستیم دو قسمت کارتون دیدیم ، خواستم قسمت ۱۰ اوریج رو ببینم که اولاشو دیدم بعد گفتم برم درس که هم۰نان بازم نرفتم... یعنی خدا خودش از بابت این ترم بهم رحمش بیاد!!!
دارم خودمو به فنا میدم!!! با این بازیگوشیهام آیندمو زمانی که ارزشمند ترین داراییمه رو از بین میبرم... میدونممممم همه چیو میدونم اما نمیدونم چرا عمل نمیکنم؟! نمیفهمم اینو واقعا نمیفهمم...
خب دیگه بسه... بریم سراغ روز چهاردهم پروژه خودشناسی که سوالش هست "لیست هنر ها و تخصص ها و توانایی هایی که دارید رو بنویسید"...
چه سوال سختی!!! به نام خدا... هیچی!!!
۱. نقاشیم بد نیست
۲. نوشتنم بد نیست
۳. معمولا شنونده خوبی ام بهم میگن ارامش دارم در صورتی که خودم همیشه طوفانی ام و در به در ذره ای ارامش (جدا این جز توانایی ها هست یا نه؟!)
۴. تزییناتم بد نیست
۵. 😐😐😐 افرین هنر ها و استعداد ها و توانایی ها و تخصص من به همین ها محدود میشه مگر اینکه جز اینها مروارید بافی و بافتنی البته در حد ابتدایی رو هم بنویسم...
فردا این خودشناسیا تموم میشه... راستش دلم براش تنگ میشه... جدا به این پی بردم من برای نه تنها ادما بلکه برای اشیا و حتی چیز هایی که وجود ندارن و فقط یه سری کلمات مجازی ان هم تنگ میشه... کلا دلم هی دوست داره تنگ بشه و خاطره بازی کنه... مرهمم راست میگه من توی گذشته ها گیر میکنم... این دلتنگی هامم از همین ویژگیم نشات میگیره!!!
خب دیگه... تا فردا شب فعلا... امیدوارم درس بخونی وگرنه دهن خودت سرویسه و این درسو افتادی حالا خوددانی خودم جان بهتر از این بلد نیستم بهت بگم... تهدید نیست والا حقیقته!!! تشریحیهههه میفهمی؟! نخونی نمیتونی جواب بدی!!!
خب دیگ... برو به کار و بارت برس... فعلا

