нαм∂αм

دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه

سَ‌لاااااام خودم جان... خوبی؟ وای امروز... امتحان اموزه های روانشناختی داشتیم ، رسما بیدار بودیم تا صبح از صدقه سری کم کاریمون توی فرجه!!! از بس بازیگوشی کرده بودیم کلی از جزوه مونده بود و دیگه مجبور بودیم بیدار باشیم تا تموم شه... جدا این ترم خیلی کم کاری کردی اینقدر ازت شاکی ام که میخوام های های گریه کنم ، البته با عقل جور در نمیاد که از بابت شاکی بودن و غضبم نسبت بهت گریه کنم اما این روزا به شدت حساسم و واقعا دلم بهوونه میخواد برای گریه کردن عجیب غریبه که این چند روز دریاچه از اشک هام تشکیل ندادم!!! خلاصه ک تایم فرستادن جوابا تا ساعت ۱۰ بود که ما ۹:۴۶ فرستادیم... تا همینقدر بلد بودیم دیگه بیشتر صبر میکردیم که فایده نداشت منم از اینکه کاغذو تو دستم نگه دارم بیزارم در نتیجه همون لحظه که تموم شد ازشون عکس گرفتم و فرستادم ، دستم درد گرفته بود کلی کلی!!! هشت تا سوال رو توی ۷ صفحه و چند خط جواب داده بودیم😑 ساعت ۹:۵۵ دیقه بود که دیدم پیام اومد ، نگاه کردم سه تا عکس بود ، یکی از بچه های ترم پنج جواباشو اشتباها برا پی وی من فرستاده بود برای اینکه متوجه اشتباهش بشه زودی فرستادم سلام عزیزم فکر کنم اشتباه کردین ، خلاصه اینکه اونم زودی پاک کرد من گفتم نکنه نگران بشه که چون چند لحظه برام فرستاده بوده ذخیره کرده باشم و تقلب کنم از روش شات فرستادم از پیامی که برای استاد فرستادم و گفتم عزیزم من زودتر از شما جوابامو برای استاد ارسال کردم کلا اینو گفتم که اصلا نگران نباشی بابت تقلب و اینا... خلاصه دیگه همین...

بعدش ساعت ده و ربع اینا بود الناز اومد و پرسید چه کار کردی ، براش جوابامو فرستادم گفتم فکر کنم خوب داده باشم هر چی بلد بودمو نوشتم نگاه کرد گفت چند تا غلط داری اما خوبه خیلی اضافه تر نوشتی منم گفتم والا هر چی به نظرم ربط داشت به سواله رو نوشتم ، جدا حس میکنم اینقدر امتحانامون تستی بوده دیگه هیچی از امتحان تشریحی بلد نیستم ، بنده خدا استاد میخواد برای ۸ تا سوال اون همه نوشته منو بخونه...

دیگه اینکه ساعت ده و ۴۵ بود گفتم برم بخوابم اما بابا کارم داشت و خلاصه ۱۱ اخرین بازی بود که به ساعت نگاه کردم و فندق هم ساعت ۲ بود که بیدارم کرد که اجی مامان بابا کجان😑حالا من خودم خواب اخه بچه من از کجا بدونم کجان ، رفتیم یه دور خونه رو گشتن تا رضایت داد که مامان بابا بیرونن و گوشی گرفت دستش و کنارم دراز کشیدم منم به ادامه خوابم رسیدم و ساعت ۳ بود که دیگه همت کردم بیدار شدم... 

خلاصه اونم بیدار شدم و هی فکر میکردم که حالا واقعا منکه خلاصه نویسی بلد نیستم و کلا بخوامم خلاصه ندیسی کنم بدتر مطالبو دوبرابر میکنم و نظریات و فهم خودمم بهش اضافه میکنم الان چه جور قراره ۲۰ صفحه کتابو خلاصه کنم؟! راستش اعتراف کنم که هنوز هم نفهمیدم چه طور باید خلاصه کنم ، امیدوارم این پروژه ۱۵ روزه کتابخوانی حداقل یه کمکی به این خلاصه نویسی من کنه و یاد بگیرم که چه چیز هایی از مطلب مهمه و چه چیز هایی نیست و چه چیز هایی رو باید نوشت و چیا رو نه و کلا که خلاصه نویسی رو یاد بگیرم چون وجدانا تو دوران دانشگاهم دهن خودمو سرویس کردم بخاطر اینکه خلاصه نویسی بلد نیستم😑😑😑...!!! 

دیگه به این فکر کردم که واقعا امتحان شنبه رو نخونم؟! واقعا امتحانمو میده؟! وای نخونم؟! نمیدونم نمیدونم!!! اصلا چه جور جام امتحان بده وقتی که باید من پاسخبرگ رو به پی وی استاد بفرستم!! راستش هنوزم خوددرگیریم پابرجاست!!!

بعد نشستم سراغ تمرین چشم پیر، خدااااا چه سخته!!! نمیدونم چی کارش کنم هی به هر جاییش دست میزنم عذا میگیرم که وای خرابش کردم!!!

اومدم لاک میزنم، نشون مامان میدم میگم مامان یاد چیزی نیوفتادی؟! میگ نه چی؟! میگم روز کنکورم... همین مدل لاک رو زده بودم اما ترکیب با رنگ زرد... میگه اون وقت من باید یادم باشه؟! گفتم چمیدونم گفتم شاید یادت بود ، اخه استرس داشتم ناخونامم بلند کرده بودم نمیخواستم بلایی سر ناخونام بیارم از استرس ، خلاصه که دو لایه فقط لاک اکلیلی زده بودم که نابود نکنم ناخونامو!!! یعنی برگشتم از جلسه لاک به ناخونام نبودحتی ذره ای! -_- بعله همشونو کنده بودم!!! بعد به مامان میگفتم میخندید میگفت تو و استرس؟ با هم غریبه اید اصلا چی میگی؟! تو بیشتر خواب بودی دوران کنکورتو تا استرس داشته باشی ، ادمی که استرس داره واکنشاش شبیه تو نیست... منم سکوت کردم هیچی نگفتم... راستش خودمم نمیدونم ادم استرسی ای هستم یا نه... اما میدونم که بیشترین عاملی که من نمیتونم تو فرجه ها درس بخونم چیه ، من از استرس زیاد به بیخیالی رو میارم... اینقدر اینو کسی درک نمیکنه که اصلا خودمم به خودم شک کردم که واقعا اینطوره یا نه... خوب یادمه ترم اول برای امتحان فیزیولوژی اعصاب و غدد بود ، خیلی میترسیدم ، کتاب و جزوه خودم و جزوه استاد و دو تا جزوه از ترم بالایی ها رو دور خودم گذاشته بودم و فقط نگاهشون میکردم ، نمیدونستم چی کار کنم و  در کمال ناباوری حتی یک کلمه از هیچکدومشونو نخوندم و خیلی ریلکس با همون اطلاعات خودم که از دهم یازدهمم داشتم و توی طول ترم گوش داده بودم ، جواب دادم... خودم خوب میدونم اگه توی طول ترم نخونم بدبختم چرا که موقع فرجه ها که میرسه منو اصلا نمیشه یه جا بند کرد... من از استرس بیذارم و برای رهایی ازش خودمو به بیخیالی میزنم و میگم اصلا فدای سرم ، هر چی شد ، شد... اما هنوزم حقیقتا برام این سواله که من بیخیالم یا استرسی؟ نمیدونم... واقعا نمیدونم... دلم میخواد یکی منو بدونه و اون جیز هایی که سرش مرددم و یا اصلا نمیدونمو بیاد جواب بده... که من اینقدر گیج و سردرگم نباشم و از خودم نترسم... خلاصه اینم از این...

بعدش دیگه رفتم جواب تمرین های متون تخصصی که شنبه امتحانشو دارم دراوردم... بسم الله چقدر زیاده کلماتش خدایی من کی میخوام هم این طراحی رو تکمیل کنم هم این همه کلمه رو حفظ کنم... وای من وجودم میخواد واقعا گریه کنه اما گریمم نمیاد انگار من همیشه خدا باید با خودم جنگ داشته باشم... میدونم بغض دارم میدونم سردرگمم میدونم همه اینا رو و نمیدونم چرا... و حتی نمیدونم چرا با خودم دارم میجنگم و نمیذارم اشکم دراد و اینقدر مقاومت واسه چی؟! اصلا منکه حالم خوب بود تا الان چرا الان زد سرم و بغضم گرقت؟! چرا من اینقدر گیج و سردرگمم؟! نمیدونم... کاش یکی جواب سوالامو میداد... اما هیچکس من نیست و من هم نمیدونه شایدم میدونه و بازم ازم قایم میکنه... عاااا راستی گفتم قایم کردن... فکر کنم یه مدت باشه که درگیر #نه_میدونم ها نشدم ، چشم نزنم خودمو -__- البته ۰ا داره به این اشاره کنم که چند دقتیه کلا خودم نه میدونمم ، نه اینکه فقط یه پام گیر کنه توش و کلافه بشم از لای در بودن ، الان رسما همه چی گم و گوره!!! خونه گلینم نیست رویام نیست صدای درون خودم نیست اصلا هیچی نیست... وای الان یادم افتاد که گفته بودم اساطیر رو هم میخونم و هر روز یکیو میذارم!!! خدایی این چه پیشنهادی بود که دادم؟! براش باید بشینم دو تا کتابی که دارمو بخونم تازه اونم تکمیل نیست باید از نت هم کمک بگیرم -__- پیشنهاد بیخود به این میگن!!! بعد دیگه باز هم تاکید کنم که کلافم؟ یا بازم بگم که این طراحی کوفتی رو مخمه و باید تموم بشه و من هنوز اولشم و هی میترسم که مبادا خرابش کنم و مجبور شم از اول بکشم... هووووف...😑 من تا قبل نوشتن در ارامش بودمااااا اما نمیدونم چرا یهو تا اومدم بنویسم سرعت تایپم بالا رفت و کلافه شدم... اه اه... من هزار تا آدمم هزارررر تااا اصلا از هزار تا هم بیشتر خیلی بیشتر به قول جانان یه شهر آدم توی ما خردادیا وجود داره و هر لحظه یکیشونیم... هعععع... اینو تموم کنم که زودتر برم سراغ خلاصه پروژه کتابخوانی و کتاب ۱۹۸۴... عاهااااا اینم بگم که اول خواستم آدم های سمی رو بخونم که فصل ششمش بودم (البته قبل امتحانا) بعد گفتم حالا که قراره خلاصشو بگم همه چی در هم میشه بیام از وسط کتاب شروع کنم برم یه کتاب دیگه... دیگه اینطورا...

خودم جان دمت گرم یه زحمتی بکش سر جات بشین ، بازیگوشی نکن که به همه کارات برسی... وای خدایی من نگران این ترمم خیلی کم کاری کردم ، نخونم برا امتحانا افتادن رو شاخمه... دیگه همینا... خودم جان حرف گوش کن باش ترو خدا برنامه بنویس و بهش عمل کن... البته که مینویسی اما عملت لنگ میزنه -__- اگه من تو رو نشناسم که دیگه تو نیستم... چه زیاد حرف زدیما فعلاااا تا فردا شب...!!!

جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۹ | 2:30 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
بیوگرافی

من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...
من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند بکشم . آنان دوست دارند رها شوند...
من می نویسم تا نمیرم!
*-*
دو پست اول ثابت هستن... به عبارت بهتر پست "می نویسم تا..." ثابته و اکثر اوقات یک پست #سوال_طوری هم به عنوان پست ثابت متغیر وجود داره! ^-^
آخرین مطالب
خونه نه ، کافه راه انداختم! | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 20:47
می نویسم تا... (ثابت طوری) | دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 23:37
محبوب دل ما... | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 19:19
لطفا نظر🤗 | چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 22:20
تو هم دیوونگی کردی؟! | سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ | 7:41
پرندهٔ کوچیک زندگی... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:39
تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20
الان بهتر میفهمم که ترجیحم تنهاییه... | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:57
بپرسید😌 | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:18
این روزا با‌ خودمم غریبه ام...! | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:13
شما چه خبر؟! | شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ | 3:24
قلمم رو پس میگیرم! | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:29
تو بزرگ شدهٔ پسرک رویاهای من بودی... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:17
امید و آرامشم | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:55
دلتنگی به بهانه نبات! | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 3:9
به تلخ ترین شکل ممکن خندانم | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:22
بعد از مدتها... سلام جانکم... | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:50
حال دل | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:44
پرسش | یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ | 12:25
تعبیر یک رویا | سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ | 17:17
کد

زیبا سازی وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

ایکن عاشقانه

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

زیبا سازی وبلاگ

ایده قالب از 💙Baran💙
طراحی شده توسط بلک تم