нαм∂αм

دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه

خود عزیزم، سلام... بذار اول از دیروز شروع کنیم، دیروز رو ننوشتیم... دیروز... پنج و نیم تا نه و نیم خوابیده بودیم بعد دوباره بعد از ظهری هم خوابیدیم... خلاصه که ۷ ساعت و ۴۵ دیقه شده بود... امتحان هم متون تخصصی داشتیم... بالاخره متون هم هر دو تا درسش تموم شد و رفت پی کارش اما خب... جدا باید از بابتش یه فکری به حال خودمون بکنیم... نمیشه تا همیشه با دیدن متون عذا بگیریم! واقعا باید یه کاری کنیم! رسما تایم امتحان ۶+۸ دیقه بود... چون دو بخش بود امتحان ، البته قبلا هم دوبار ازمون امتحان گرفته بود و خلاصه دستش درد نکنه درسو برامون سبک کرده بود که راحت تر بخونیم... اما برای یه امتحان حدودا یک ربعی ، یک ساعت منتظر بودیم تا استاد بیاد! خلاصه دیگه اینطور... بعد از اونم واقعا کار خاصی نکردیم... یعنی اگر هم انجام دادیم یادمون نمیاد... خلاصه که ساعت شد دوازده و دیدیدیدینگ!!! 🌙💫💜💙... ده و نیم ساعت بعد پنج سال پیش فندق اومده دنیا‌... واییی متن ها... یعنی از اولیش بغض کردم سر سومی زار زدم سر چهارمی و پنجمی دیگه نمیشد اشکامو جمع کنم... وای بعد از اونم که ساعت دو بود فکر کنم... ویدیو کال دلبر... من یهو زدم زیر گریه... ذوق کرده بودم... 

بعد از اونم حرف هام با جانان و مرهمم و دونه برف... من شوخی میکنم اما جدا ته دلم اون نیست خودم میدونم چقدر بچم چقدر زوده برام...

عه یادم رفت حرفام با جانان... داشتم میگفتم چون من زود باور میکنم میگید بچم؟! باید بزرگ شم؟! گفت باید خودت بفهمی... گفتم نمیخوام خودم بفهمم... اخه هر چیزیو خودم تنهایی فهمیدم درد داشته... وقتی فهمیدم نباید دنبال عشق باشی بلکه اون باید سر وقتش بیاد سراغت... وقتی فهمیدم عادی نیستم و تفاوت هایی خاص تو سلایقم با بقیه دارمم تنها بودم... حداقل وقتی که فهمیدم نباید پامو میذاشتم تو دنیای آدم بزرگا پر و بال زخمیمو بستن پشتمو گرفتن که خم نشم اما اون یکی... خوب یادمه نمیتونستم با هیچکس حرف بزنم... جانان از قبل میدونست و بهم نگفته بود... اما کاش میگفت ک خودم تنها باهاش روبرو نشم... دلبر اون زمان میگفت حرف بزن میدونست یه چیزیو توی خودم ریختم ، اما لام تا کام حرف نمیزدم... نمیتونستم... چی میگفتم؟ چیزی ک خودمم درست درمون نمیدونستم چیه؟! فقط میترسیدم... 

برای همین راستش ترجیح میدم به کل نفهمم تا اینکه خودم تنها بفهمم... جانان اومد گفت... مرهمم میگفت... اما من با بغض و لج میگفتم که نمیخوام بزرگ شم نمیخوام دنیای ادم بزرگا بده ، میگفت دنیا دنیای ادم بزرگاست اما من نمیخوام... دوستش ندارم... من از دنیام راضی ام... دنیام دنیای واقعی نیست میدونم... همونجور ک جانان میگ من کلا دایورت کردم یا فاطمه میگ فارغ از جهانم... من خودمم میدونم توی دنیای واقعی زندگی نمیکنم اما دنیام قشنگ تره... توی دنیام همه ی ادما خوبن ، قشنگن... حتی خلافشم ثابت کنن من بازم بهشون فرصت میدم تا برگردن تا خوب بشن... مگه اینکه واقعا بد باشن و نتونن خوب باشن... اما من این دنیایی که سیاست توش نداره رو دوست دارم... ادمای این زمونه خودشون نمیدونن اما نیاز دارن به باور نیاز دارن به مخبت نیاز دارن به لبخند چرا اونا رو بهشون ندیم؟! راستش... نمیدونم... خودم بالاخره فریاد زدی... الان صداتو شنیدم... فریاد زدی "مطمئنی خودت اینطوری ای؟!" راستش نه مطمئن نیستم... من درسته لبخند میزنم درسته هر کاری بتونم انجام میدم اما تا نزدیک نباشن نمیگم دوستشون دارم در و پنجره رو میبندم میگم حدس بزن تو خونه چیه... هوووف هوووف... خدایا... دارم خودمو روانی میکنم حقیقتا... راستیا خودم جان... بعد ۴۶ روز بالاخره یه صدایی ازت دراومد بالاخره فهمیدم هستی... امیدوارم بازم حرف بزنی... خب‌... اره خلاصه من میگفتم نمیخوام بزرگ شم... جانان هم گفت نشو... راستش میدونی؟! حس کردم اونم بدش نمیاد که من توی دنیای خودم باشم... اینکه اونم راضیه که من با بی دقتی و موهای خرگوشی بپر بپر کنان بازی کنم و حتی خودمو به دردسر بندازم... نمیدونم... فقط میگم که یه لحظه فقط احساس کردم...

خب برگردیم سراغ امروز... شش صبح بود که خوابیدیم تا ۱۱ و نیم... خلاصه نشستیم فندق داری😐 خونه نبودن و باید مراقب فسقلی میبودیم... کلی اذیت کرد... میلاد که بیدار شد سپردیمش به میلاد و گفتیم مراقبشی که من یک ساعت بخوابم؟! گفت اره... ولی وجدانا اصلا نشد بخوابیم... شاید حداکثر نیم ساعت... هی میومد اذیت میکرد... مو میکشید... وای خدا جیغ میزد... اب بیار... فلان بیار... خب برو به داداشت بگو منو که میبینی خوابم!!! خلاصه که بگذریم... بعد از اونم حقیقتا بیا اعتراف کنیم که اونقدری درس نخوندیم... در حال بازیگوشی بودیم... میشتیم پشت میز و پاکن خمیری رو می اوردم و عین خمیر بازی باهاش بازی میوردم اونو ول میکردیم میرفتیم سراغ اسلایم و اونو از این ور به اون ورش مبکردیم... رسما یه جا بند نمیشدیم که... راستش الانم کلی از درسمون مونده... اما خب میرسیم تا فردا بخونیمش... بعد خلاصه اینکه... اها... ساعت شش عصر هم بود که استاد کلاس گذاشته بود که بگه امتحان فردا چطوره اومدم سوال بچه ها رو ازش میپرسم قشنگ با خاک یکسانم کرد دیگ من هیچ حرفی نزدم که دیدم صدام میکنه گفتم بله استاد میگ سوالتو بگو میگم کدوم سوال میگ دست بلند کردی حالا من والا بلا اگه دست زده باشم به اون قسمت گفتم استاد سوالی نداشتم ببخشید اشتباهی شده... کلا علاقه شدیدی به ضایع کردن من داره... همینه هیچ این تزم سر کلاسش حرف نزدم... 

تولد فندقم نگرفتیم... خوابید و دیر بلند شد... مامان بابا هم گفتن که فردا میگیریم...

دیگه همینا بود فکر کنم...

خود عزیزم فعلا تا فردا...

دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۹ | 2:41 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
بیوگرافی

من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...
من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند بکشم . آنان دوست دارند رها شوند...
من می نویسم تا نمیرم!
*-*
دو پست اول ثابت هستن... به عبارت بهتر پست "می نویسم تا..." ثابته و اکثر اوقات یک پست #سوال_طوری هم به عنوان پست ثابت متغیر وجود داره! ^-^
آخرین مطالب
خونه نه ، کافه راه انداختم! | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 20:47
می نویسم تا... (ثابت طوری) | دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 23:37
محبوب دل ما... | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 19:19
لطفا نظر🤗 | چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 22:20
تو هم دیوونگی کردی؟! | سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ | 7:41
پرندهٔ کوچیک زندگی... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:39
تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20
الان بهتر میفهمم که ترجیحم تنهاییه... | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:57
بپرسید😌 | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:18
این روزا با‌ خودمم غریبه ام...! | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:13
شما چه خبر؟! | شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ | 3:24
قلمم رو پس میگیرم! | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:29
تو بزرگ شدهٔ پسرک رویاهای من بودی... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:17
امید و آرامشم | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:55
دلتنگی به بهانه نبات! | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 3:9
به تلخ ترین شکل ممکن خندانم | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:22
بعد از مدتها... سلام جانکم... | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:50
حال دل | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:44
پرسش | یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ | 12:25
تعبیر یک رویا | سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ | 17:17
کد

زیبا سازی وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

ایکن عاشقانه

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

زیبا سازی وبلاگ

ایده قالب از 💙Baran💙
طراحی شده توسط بلک تم