خودم عزیزم سلام... امروز حالمون افتضاح بی دلیل بد بود... ساعت 6 و ربع بود که خوابیدیم و فکر کنم ساعت حدودای 12 و 10 دقیقه بود که بیدار شدیم... تا چشم باز کردیم تیری در سر و رعدی در چشم... کلا نابود!!!... حقیقتا یادم نمیاد که صبح بعد بیداری چه کار کردیم... اما خلاصه که قبل نهار رفتیم پروپوزالو آماده کردیم ، لعنتی چقدر کار داشت ، خصوصا اینکه سردرد هم کلافمون کرده بود... جدا نمیدونستیم باید چه کار کنیم... هی سرمونو میذاشتیم رو میز و میخواستیم مثلا با این کار یکم سردرد مضخرفو تسکین بدیم... خلاصه که ساعت سه بود که رفتیم بخوابیم... ساعتو گذاشتیم رو 4 و نیم اما خب... واقعا علاقه ای نداشتیم بیدار شیم... حتی حال نداشتیم از جامون بلند شیم زینگ زینگ ساعتو قطع کنیم... خلاصه که فندق اومد و ساعتو خاموش کرد... ما هم یه راست خوابیدیم تا حدودای شش و نیم هفت بود فکر کنم... مامان بابا و فندق بیدار بودن اما کجاشو نمیدونم... دوباره تا چشممونو باز کردیم روز از نو روزی از نو... سردرده شروع شد و هی توی چشممون زنگ میزد و توی سرمون انگار زمین فوتبالی بود که هی توپ اوت میشه و هی اینور هی اونور... نمیشد واقعا با سردرده هیچ کاری کرد کلافه بودم... آکادمی آمبرلا فصل دو قسمت هفتم رو دیدیم ندیدیم! (یعنی فقط به جهت این بود که بگم ولو نبودم اما توجه آنچنانی هم نداشتم!) مامان اینا اومدن فت فیلم فندقو درست نکردی؟! گفتم نه! خلاصه رفتم اونو درست کنم... که وسطش خیلی شیک 320 گیگ ماهانمون تموم شد! جدا نمیدونم چطور مصرف میکنیم! به عبارتی نتو میخوریم!!! خلاصه که خونه هم که آنتن دهیش برا دیوارا قطورش مضخرفه آنتن بخوای باید آویزون شی لب پنجره! سردرده هم که قطع نمیشد... با اون سردرد و کلیپی که هر لحظه یه جاش خراب میشد رسما روانی شده بودیم... ظهری حرف فندق بامزه بود... میلاد ازش میپرسید مسی رو دوست داری میگفت آره واقعیه و اینا بعد میگفت هری پاتر رو چی؟ میگفت دوست دارم ولی واقعی نیست ، چون بهمون میگفت ساعت بنتن میخواد منم پرسیدم آجی بنتن چی اون واقعیه ، گفت نه کارتونه... وای فقط میلاد! میگفت این عقلش از من بیشتره منه 7 ساله میگشتم تو نت دنبال ساعت واقعی بنتن که بتونم تبدیل شم به موجودات فضایی!!!! خلاصه که اینطور... اها از دیشب بگم... دیشب با خودم میگفتم یه نامه ای بنویسم از جای کسی به کسی دیگه... اما مروز اینقدر سردرد داشتم که نشد! ساعت 10 و خورده ای بود که مامان کار داشت ، منم نشستم کتاب خوندن ، تهشم دیگه رفتم حموم از حموم اومدم موهامو خشک کردم همچنان مامان داشت با تلفن حرف میزد... خلاصه که اینطور... دیگه چیز خاصی یادم نمیاد... چقدر دلم میخواد از دخترکم یا از خونه گِلینم بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه...
بایدم ذکر کنم امروز جدا درس نخوندیم! باید برم با استاد صحبت کنم بگم بیخیال همون نمره میانترمو برام بذار نمیخوام بشینم اون چهار فصل میانترمو بخونم پنج فصل ترم به اندازه کافی زیاد هست!
دیگه اینکه امشب و فردا باید بشینم خوندن روانشناسی رشد... نمیدونم چرا اینقدر از این درس خوشم نمیاد! برعکس روانشناسی اجتماعی!!!
اها یادم رفت بگم... دیشب بود داشتم نگران از جانان میپرسیدم که من خوب میشم؟! واقعا ناراحت بودم... نمیدونستم چه کار باید کنم... اخه کل زندگیمو مختل کرده... یعنی چی که هر هیجان و شوکی برام عین زهر و سم باشه... چقدر خوبه که هست... امید دادنشو دوست دارم... چند وقتیه که نمیدونم دقیقا چند وقت با دلبر حرف نزدم امروز پیام دادم حرف بزنی بوف نمیشیا کجایی نگرانتم... احتمالا سرش با درس هاش گرمه چند وقت دیگه ازمونشه...
دیگه خود عزیزم همینا بود... فعلا تا فردا!

