خود عزیزم سلام... تو این کرختی نوشتن هم قشنگه... وظیفمو دوست دارم... بذار از خواب شروع کنی م بعد به بقیش میرسیم... ساعت ۶ تا یه ربع به ۱۲ بود بعد از اون ۳ تا یه ربع به ۵... میدونستم درس دارم اما واقعا خسته بودم... خلاصه که اینطور... راستش واقعا دقیق یادم نیست که امروز چی به چی بود... اها فقط اینکه من از اوایل دیشب میخوام یه حرفیو بزنم و هنوز نتونستم!!! دیشب بود... ساعت دو اینا... سه قسمت آکادمی آمرلا دیدیم... میدونستم درس خیلی زیاده و هنوز نخوندمش... میدونستم میتونم بخونم... اما دلم بازیگوشی میخواست...
خود عزیزم سلام... تو این کرختی نوشتن هم قشنگه... وظیفمو دوست دارم... بذار از خواب شروع کنی م بعد به بقیش میرسیم... ساعت ۶ تا یه ربع به ۱۲ بود بعد از اون ۳ تا یه ربع به ۵... میدونستم درس دارم اما واقعا خسته بودم... خلاصه که اینطور... راستش واقعا دقیق یادم نیست که امروز چی به چی بود... اها فقط اینکه من از اوایل دیشب میخوام یه حرفیو بزنم و هنوز نتونستم!!! دیشب بود... ساعت دو اینا... سه قسمت آکادمی آمرلا دیدیم... میدونستم درس خیلی زیاده و هنوز نخوندمش... میدونستم میتونم بخونم... اما دلم بازیگوشی میخواست... یکی بهم گفت که اونی قویه که بتونه با خودش بجنگه... میدونستم قوی نیستم... اما... امروز راستش با فکر بهش حالم گرفته شد...
دیشب نشستم کتابمم خوندم... دوستش ندارم... اتفاقاتی که توش میوفته ازش بیزارم... از اینکه خودم اینقدر تصور خوبی دارم و لحظه به لحظشونو انگار حس میکنمم بیزارم...
خلاصه که نشستم درس خوندن...
بعد دیگه اینکه حرف زدم با جانانم و مرهمم... راستش چشام بعدش کلی پره خواب شده بود... دست خودم نیست کافیه اشک بریزم تا چشام خمار خواب بشن...
برای بار دوم اونطور خندیدم... همون خنده هایی که منتهی ان به گریه... همونایی که جز دلبر کسی اونا رو ندیده... نمیدونم چرا... اما هم دلم گرفت هم برام خیلی جالب و عجیبه... خب دلبرم و جانانم همزادن دیگه...
تازه اینم فهمیدم جدی جدی من و شهدختمم همزادیم... یه فکر... یه رفتار...
دو روزه فکر کنم ولی واقعا نمیدونم چند روز... اما عجیب دلم گرفته...
دیگه همبنا...
اها عنوان... نوشتم نمیدونم... اما حس میکنم فهمیدم... نه تنها جسمم انگار که روحمم وصله...
خود عزیزم فعلا تا فردا... حرف زیاد داشتم راستش اما... حوصلم نمیکشه... حس میکنم یه بغض سنگین تو گلومه...
خیلی تعریف ها دارم... اما میخوام فعلا سکوت کنم... نمیدونم تا کی... خدا کنه زودتر تموم شه این سکوتم... خودمم اذیت میکنه... یاد منه قدیم میندازتم... اما گاهی واقعا لال میشم... :))))...!
دیگه بریم سراغ خلاصه امشب و فعلا خود جانم...

