قرار بود ننویسم... گرچه دیر بهم گفت... اما پر حرفم... نگم نمیمیرم... حداقل هر چی تو ذهنم میادو خالی کنم... بدم میاد از سکوت هام... گم شدم... حس میکنم گمم... پیدا نمیشم... هر چی میگردم نیستم... نمیدونم کیم... چی ام... کجاام... چه کار میکنم... حالم خیلی بده... پر غصه و سوالم... اما انگار که لالم... حس میکنم پشت همه خنده هام غمه...
جانان میگه بالاخره دارم دنبال خودم میگردم... میگ بالاخره مرهمم تونست منو بندازه دنبال خودم... نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت...
گیجم... اصلا میدونی؟
میخوام بفهمم من واقعا شوخی میکنم؟ یا جدیامو در باب طنز میزنم؟! دلبر میگه من اهل شوخی نیستم... اره نیستم... اما پس اون حرفام چیه... خدایا رسما دارم خل میشم...
به خودمم شک کردم... میخوام بدونم کی ام چی ام... گم شدممممم... گممممم... تو چی نمیدونم اما میدونم گمم...!!!
دلم میخواد تمام این سردرگمی هامو بالا بیارم و راحت شم...
اصلا دلم میخواد مغزمو بیرون بکشم و لای در بذارمش بترکه...
به جانان اینو گفتم میگه حالا که داری راه درستو میری میخوای ببندیش؟ خب اخه میدونی؟ سخته... درد داره... خوشم نمیاد... حرف میزنه... اما من نمیفهمم جی میگه... انگار به یه زبون دیگست... من فقط میخوام از دستشون فرار کنم... خیای حرف میزنن... خیلی خیلی...
نمیدونم... فقط نمیدونم... نه میدونم... میدونم... اما نمیتونم بگم...

