این روز ها بیشترین شکایت را از خودم دارم... دلم میخواهد خودم با خودم قهر کنم... با همان خودی که روز ها و شبها در به در به دنبالش بوده ام...!
دیروز بود... جانان میگفت که چرا عادت نمیکنم؟! میگفت چرا هنوز هم تمام اتفاقات چون روز اول خدشه به جان و روحم می اندازند و من در برابر آنها همان واکنش ها را میدهم... او از عادت کردن میگفت... اما... اما مگر خودش نبود که میگفت به این مرگ تدریجی عادت نکن؟! اصلا مگر مرهمم نبود که میگفت نباید به وضعیتم عادت کنم و باید خودم را نجات دهم؟! من چرا اینچنین پریشانم نمیدانم...!
در به در به دنبال خودم میگردم و در عین حال از خود فراری ام!
شاکی بودنم تنها به این گم شدگی ها و آشفتگی ها برنمیگردد... بلکم بخشی از آن مربوط به قانون شکنی هایم میشود... مربوط به بازیگوشی هایی که به هیچ وجه نمیتوانم جلویش را بگیرم... مرربوط به بی نظمی هایم... با شیطنت قانون را میشکنم و سپس منم با عذاب وجدان آن!!!
خودم جان دیوانگی هم عالمی دارد مگر نه؟!
خب ساعت 7 و 17 دقیقه است... امشب را هم مینویسیم اما نمیدانم چرا اکنون به نوشتن افتادیم؟! انگار که باید خود را رها میکردم...!

