گفته بودی بنویسم... گفته بودی آرام آرام با ترس هایم روبرو شوم... گفتم ناگهانی دردش کمتر نیست؟ گفتی غیر منتظرهاش هم شوک است و هم درد...
قول دادم سعیم را بر نوشتن بگذارم... گفته بودی فرار نکنم مگر نه؟! مینویسم... اما، نه از خودم! تو هم در نهمیدونم ها اسیر شده ای ، تو هم چونان من میگریزی... پس #ازتوبهتومینویسم .
گاهی تکرار و گذر زمان نمیتواند دردی را کمتر کند و عادی جلوه بدهدش، گاهی با هر تکرار بیش از پیش عذاب میکشی...
گیج و گنگ و سردرگمم... در سرم کودتایی برپا شده ، ذهنم در حال انفجار است، لیک نمیخواهم بشنوم... میدانم اما نمیخواهم باور کنم...! سخت است باور به اینکه فراموش کرده ام ، میخواهم بگریزم... این قسمت فراموشی را نمیتوانم بپذیرم ، تمامش درد دارد اما با خود صادق باشم نمیتوانم با این بخشَش کنار بیایم برایم صعب الحصول ترین کار ممکن است خودمانی بگویم در کتم نمیرود! به هر ریسمانی چنگ میزنم تا بهانهای یابم برای سرپوش گذاشتن بر جای مفقود الاثر شدهء کسی که خط قرمزی بوده و نباید فراموش میشده...! فرار بهترین راه نیست، اما آشکار ترین راه و سهل العبور ترین راه ممکن است، ناخودآگاهم فریاد میکشد میداند آخر فرار چیزی جز ورطه و پرتگاه چیزی نیست اما خودآگاهم قصد شنیدن ندارد ، شاید هم آمادگی اش را...! به دنبال آرامشی ام که نمیدانم کی و کجا گمش کرده ام؟! به دنبال همان خاطرات کودکی ای که سرچشمه تمام آسودگی هایم است اما در ذهنم جز چندی تصویر محو دیگر تاریکیست و تاریکی... فانوس های که به دستم میدهند را خود خاموش میکنم ، چشمانم را میزنند... ناخودآگاهم خودش را به در و دیوار ذهنم میکوباند تا نشانم دهد که او سکون و قرارش را فراموش نکرده و امانش را میشناسد...
سراسر حرف های ناتمامم... کلماتی که حالم را وصف کنند نمیابم... با سکوت میانه خوبی ندارم اما از بی حواسی این روز ها و مبهم بودن حالم گویی به سکوت محکوم گشته ام! باید کم کم و آرام آرام چشمانم را به نور وفق دهم... درد دارد اما باید نور را دنبال کنم... باید به یاد آورم هر آنچه که نباید فراموش میکردم را... آرامش و آن کسی که تکیهگاه و پناهگاهم است را...
+ ۲۶ اسفند

