нαм∂αм

دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه

گفته بودی بنویسم... گفته بودی آرام آرام با ترس هایم روبرو شوم... گفتم ناگهانی دردش کمتر نیست؟ گفتی غیر منتظره‌اش هم شوک است و هم درد...
قول دادم سعیم را بر نوشتن بگذارم... گفته بودی فرار نکنم مگر نه؟! مینویسم... اما، نه از خودم! تو هم در نه‌میدونم ها اسیر شده ای ، تو هم چونان من می‌گریزی... پس #از‌تو‌به‌تو‌مینویسم .

گاهی تکرار و گذر زمان نمیتواند دردی را کمتر کند و عادی جلوه بدهدش، گاهی با هر تکرار بیش از پیش عذاب میکشی... 
گیج و گنگ و سردرگمم... در سرم کودتایی برپا شده ، ذهنم در حال انفجار است، لیک نمیخواهم بشنوم... می‌دانم اما نمیخواهم باور کنم...! سخت است باور به اینکه فراموش کرده ام ، میخواهم بگریزم... این قسمت فراموشی را نمیتوانم بپذیرم ، تمامش درد دارد اما با خود صادق باشم نمیتوانم با این بخشَش کنار بیایم برایم صعب الحصول ترین کار ممکن است خودمانی بگویم در کتم نمی‌رود! به هر ریسمانی چنگ میزنم تا بهانه‌ای یابم برای سرپوش گذاشتن بر جای مفقود الاثر شدهء کسی که خط قرمزی بوده و نباید فراموش میشده...! فرار بهترین راه نیست، اما آشکار ترین راه و سهل العبور ترین راه ممکن است، ناخودآگاهم فریاد میکشد میداند آخر فرار چیزی جز ورطه و پرتگاه چیزی نیست اما خودآگاهم قصد شنیدن ندارد ، شاید هم آمادگی اش را...! به دنبال آرامشی ام که نمی‌دانم کی و کجا گمش کرده ام؟! به دنبال همان خاطرات کودکی ای که سرچشمه تمام آسودگی هایم است اما در ذهنم جز چندی تصویر محو دیگر تاریکیست و تاریکی... فانوس های که به دستم میدهند را خود خاموش میکنم ، چشمانم را میزنند... ناخودآگاهم خودش را به در و دیوار ذهنم میکوباند تا نشانم دهد که او سکون و قرارش را فراموش نکرده و امانش را میشناسد... 
سراسر حرف های ناتمامم... کلماتی که حالم را وصف کنند نمیابم... با سکوت میانه خوبی ندارم اما از بی حواسی این روز ها و مبهم بودن حالم گویی به سکوت محکوم گشته ام! باید کم کم و آرام آرام چشمانم را به نور وفق دهم... درد دارد اما باید نور را دنبال کنم... باید به یاد آورم هر آنچه که نباید فراموش میکردم را... آرامش و آن کسی که تکیه‌گاه و پناه‌گاهم است را...

 

+ ۲۶ اسفند

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | 5:2 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
بیوگرافی

من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...
من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند بکشم . آنان دوست دارند رها شوند...
من می نویسم تا نمیرم!
*-*
دو پست اول ثابت هستن... به عبارت بهتر پست "می نویسم تا..." ثابته و اکثر اوقات یک پست #سوال_طوری هم به عنوان پست ثابت متغیر وجود داره! ^-^
آخرین مطالب
خونه نه ، کافه راه انداختم! | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 20:47
می نویسم تا... (ثابت طوری) | دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 23:37
محبوب دل ما... | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 19:19
لطفا نظر🤗 | چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 22:20
تو هم دیوونگی کردی؟! | سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ | 7:41
پرندهٔ کوچیک زندگی... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:39
تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20
الان بهتر میفهمم که ترجیحم تنهاییه... | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:57
بپرسید😌 | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:18
این روزا با‌ خودمم غریبه ام...! | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:13
شما چه خبر؟! | شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ | 3:24
قلمم رو پس میگیرم! | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:29
تو بزرگ شدهٔ پسرک رویاهای من بودی... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:17
امید و آرامشم | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:55
دلتنگی به بهانه نبات! | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 3:9
به تلخ ترین شکل ممکن خندانم | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:22
بعد از مدتها... سلام جانکم... | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:50
حال دل | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:44
پرسش | یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ | 12:25
تعبیر یک رویا | سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ | 17:17
کد

زیبا سازی وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

ایکن عاشقانه

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

زیبا سازی وبلاگ

ایده قالب از 💙Baran💙
طراحی شده توسط بلک تم