کلافه و بی قرار وخسته ام
نه تاب گریه ای دوباره هست و نه امان خنده
انگار دیوار های این اتاق هر لحظه به من نزدیک تر میشوند و من در حصر غمی بی انتها گرفتارم
باید کجا بروم؟ از این درد نهفته با که سخن بگویم ؟ اصلا چه بگویم ؟ چقدرکلمات این روزها گم میشوند ....
جواب هیچ یک از این سوالات را نمیدانم
انگاراین تنها نمیدانمی است که حقیقتا نمیدادنم
درد نهفته قلب من را گویی هیچ طبیبی مرهم نیست
گویی من راه بازگشت به خود حقیقی ام را گم کرده ام همان که خنده از لبانش خشک نمیشد حال هر لحظه ماهیچه ای درون سینه فریاد میکشد
« مبادا با لبخندی کوچک به درد من خیانت کنی »
و فراموشش میکنم و بازهم درحصاری فرو میروم که پایانی جز پایان تلخ ندارد
اما من باز میگردم برای بار دیگ ساختن باز میگردم ....
ازتو به تو مینویسم❤️
+ ۲۷ اسفند

