آتشم...
شعله سوزانم... روشنایی و نور مادر... شراب زندگی ام...
مدتها بود که میخواستم برایت بنویسم... میخواستم بر ترسم از تو و خواهرت نوشتن غلبه کنم و به سویتان بازگردم... اما بگذار حقیقت را بگویم مشوقم متن داییات برای برادرزاده نیامده ام بود...
میدانی جگرگوشه ام؟! به نیلگون که از خوابم میگفتم، میگفت والدینمان به اسم صلاحمان اینگونه به حال و روزمان آورده اند و اگر ما هم برای صلاح فرزندانمان آنها را به دیگری بسپاریم،زیادی در حقمان ظلم میشود مگر نه؟! زیادی گناه داریم مگر نه؟! گفتم خب شاید بهتر باشد هرگز فرزندی نیاید و نسل این آدمها منقرض شود که شاید موجودات بعدی بهتر از ما باشند... اما میدانی؟! از شوق لمس نیامده گفت... حق با اوست... من تو را خواهرت را نیامده عاشقانه میپرستم... نیامده جانم را فدایتان میکنم... نیامده دلنگرانتانم... نیامده پریشانم مبادا روزی دل ببندید... نیامده دلواپس بزرگ کردنتانم... نیامدید اما من عاشقانه در آشوب تفکراتم برای سالیان سال پس از آمدنتان به سر میبرم... اولین خنده... اولین دندان... اولین قدم ها...
پسرکم... شاهزاده ام... به رسم متن تکدانه برفم میخواهم از نامت بگویم... که چرا آتش نام نهادمت... میدانی؟! جانان میگوید هر کس شبیه نامش میشود... و تو... میخواهم به قدرت نامت شوی... آتش یعنی پاکی... قرار است دنیا را از ناپاکی ها نیست کنی... قرار است نور شوی در دنیایم و راهنمایی در سیاهی ها... شور و شوق زندگی ام... شاهزاده ام... به مانند نامت پر قدرت و عاری از هرگونه سیاهی باش...
جانه دلم... روزی تک تک این نامه ها را میخوانی... نمیدانم آن روز چه حس و حالی داری نمیدانم از اینکه تو را خواهرت را آرامشی در طوفان ها و عشقی راستین میبینم چه احساسی پیدا میکنید... شاید من را خودخواه بخوانید... اما... بدانید عاشقانه نیامده دوستتان دارم...🔥❤️

