اگر به جای شخصیت دوست داشتنی فیلم مورد علاقه ام بودم چه میکردم؟! راستش سوال سختیست برای کسی که تصمیم گیری برایش دشوار ترین کار است... حال ذهنم به تب و تاب افتاده که انتخاب کن... و از آن طرف من دیگری که گوش هایش سنگین است و از کهولت سن به آلزایمر دچار شده است فریاد میزند "چه؟ چه چیز را انتخاب کند؟" دوباره به او میگویم فیلم یا سریال یا اصلاکارتون... میگویند "وا مگر اصلا من چیزی دیده ام؟!"... از آن طرف منِ دیگری نطق میکند که "مورد علاقه؟ کدام مورد علاقه اصلا مگر تو به چیزی علاقه مندی؟" و من با خودم میگویم که خب هرگز به چیزی آنقدر علاقه نداشته ام که حتی دوبار آن را ببینمش... من از تکرار بیزارم... از روتین شدن برنامه هایم نفرت دارم... هرگز یکم دو نمیشود... حالا هرگز هم نه شاید بهتر باشد بگویم دویم ، سه نمیشود!
شاید میخواستم داستان زندگی خودم را از نو با تصورات خودم بنویسم... قول میدادم آنقدر ها هم رویایی فکر نکنم و همه چیز زیادئ از حد خوب نباشد... فقط آن را کمی بهتر تصور میکردم... شاید مثلا چون برزخ رنگی ام میپنداشتمش... نه به مانند رویا پر از آسانی و نه به مانند دنیا پر از سختی... نامش را... آه نامش... باز هم به یک تصمیم گیری رسیدیم... من سه بار خواستم داستان زندگی ام را بنویسم اما راستش را بگویم اگر فرصتی داشته باشم برای اینکه زندگی ام چون فیلمی شود و من کارگردان آن... نامش را نه "لجبازی با تقدیر اشتباهی" میگذاشتم و نه حتی "سرنوشت غرور من" و "زندگی اجباری ، خودکشی اختیاری" ... از آن فیلم نامه ها هم هرگز استفاده نمیکردم... شاید نامش را میگذاشتم "به ماه میرسم"...

