нαм∂αм

دُختــَــرِ مـــ🌙ـــآه

من میدونم قوی تر از مشکلاتم... میدونم اون بالا سری به هر کس به اندازه قدرتش سختی میده... اما نمیدونم چرا اینقدر ناامیدانه زندگی میکنم... بخدا قسم که از این حال و احوالم بیزارم اما خودمم از پس خودم برنمیام... تا میخندم حس خیانت بهم دست میده... خیانت به خودم... اما باز هم لبخند میزنم و تظاهر به حال خوب میکنم... دلم میخواد حرف بزنم اما لبهامو به هم میدوزم... صدای سکوت من شنیده نمیشه... سکوتم بلند تر از هر فریادیه اما گوش ها توانایی شنیدن صدا به این بلندی رو ندارن... مثل خودکشی... خودکشی بلندترین درخواست کمکه ولی کسی نمیشنوه... همه میگن ضعیف بود... همین؟! از نظر من ضعیف نبود... حداقل زندگی رو مردگی نکرد... درسته کم اورد و نتونست بیشتر بجنگه اما ضعیف هم نبود... هیچ کس ضعیف نیست... راستش میترسم... از چی؟! دلیل زیاد دارم... نمیدونم کدومش واقعی تره... نمیدونم کدوم اصلی تره... دلم گریه میخواد... پشت تک تک خنده هام یه بغض کهنه نشسته و میترسم که بشکنه و با شکستنش من دیگه نتونم بلند بشم... راستشو بگم؟ آخه بیشتر از این نمیتونم تو دلم نگهش دارم... جدیدا برای عزیزانمم تظاهر به حال خوب میکنم... از خودم بخاطر این شاکی ام... اما... دلم نمیخواد ناراحتشون کنم... نمیخوام ببینن اینقدر برای حال خوبم تلاش میکنن و من هنوز همونم... میدونی؟ من حتی از شادی هم هراسونم... آخه... آخه وقتایی که چشام میخنده خندشو به اشکی از خون تبدیل میکنن... خیلی ترسناکن... خیلی... من میترسم... بعضی وقتا با خودم میگم اذیت هاتون و نقشه هاتون قدیمی شده حداقل ایده های جدید به کار بگیرین... اما راستش میترسم اگه فکرای جدیدی به سرشون بزنه بدتر زخمی بشم... سرم درد میکنه... میخوام بخوابم... اما از کابوسام وحشت زده ام... خوابام اذیتم میکنن... بعد از خواب میپرم و طبق عادتم از تاریکی ها و وحشت ها به روشنایی آب پناه میبرم... بدو بدو روونه حموم میشم... توهمه یا خرافات رو نمیدونم اما حس میکنم پاکی آب میتونه سیاهی کابوسمو از بین ببره... نمیدونم پشت سرم چیا میگن... اما پچ پچ میکنن... میترسم... از افکارشون میترسم... از اینکه خوشبختی و رستگاری یه دختر تو ازدواجشه... ترسناکه مگه نه؟! خستم... از ترسیدن خستم...

پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ | 22:38 | 𝐏𝐚𝐫𝐚𝐝𝐨𝐱
بیوگرافی

من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...
من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند بکشم . آنان دوست دارند رها شوند...
من می نویسم تا نمیرم!
*-*
دو پست اول ثابت هستن... به عبارت بهتر پست "می نویسم تا..." ثابته و اکثر اوقات یک پست #سوال_طوری هم به عنوان پست ثابت متغیر وجود داره! ^-^
آخرین مطالب
خونه نه ، کافه راه انداختم! | پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ | 20:47
می نویسم تا... (ثابت طوری) | دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ | 23:37
محبوب دل ما... | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ | 19:19
لطفا نظر🤗 | چهارشنبه نهم خرداد ۱۴۰۳ | 22:20
تو هم دیوونگی کردی؟! | سه شنبه یکم خرداد ۱۴۰۳ | 7:41
پرندهٔ کوچیک زندگی... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:39
تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20
الان بهتر میفهمم که ترجیحم تنهاییه... | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:57
بپرسید😌 | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:18
این روزا با‌ خودمم غریبه ام...! | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:13
شما چه خبر؟! | شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱ | 3:24
قلمم رو پس میگیرم! | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:29
تو بزرگ شدهٔ پسرک رویاهای من بودی... | جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ | 23:17
امید و آرامشم | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:55
دلتنگی به بهانه نبات! | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 3:9
به تلخ ترین شکل ممکن خندانم | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 1:22
بعد از مدتها... سلام جانکم... | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:50
حال دل | شنبه نهم مرداد ۱۴۰۰ | 13:44
پرسش | یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ | 12:25
تعبیر یک رویا | سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ | 17:17
کد

زیبا سازی وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

ایکن عاشقانه

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

زیبا سازی وبلاگ

ایده قالب از 💙Baran💙
طراحی شده توسط بلک تم