پدر گفت «تولدت مبارک» به "ممنون"ـی اکتفا کردم به شوخ گفت «چند تا بهارو دیدی؟» و من لب گزیدم و خونم را مزه مزه کردم -"دیدم اما نفهمیدم" غصه اش گرفت یا چه را نمیدانم اما گفت «تا آخرش همینه» آمدم بگویم "گر آمدنم بخود بدی نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی"... لیک زبان به دهان گرفتم و هیچ نگفتم...
"سیزدهمین ساعت از سیزدهمین روز آخرین خرداد آخرین دهه 1300" است
و من برای نوزدهمین بار متولد شدنی که به خواست من نبوده را جشن میگیرم... تبریک ها بر سرم آوار میشود و دل کم طاقتم ، طوفانی تر از همیشه به انتظار اتفاقات خوب و آرامشی از جنس رنگین کمان مینشیند...
ثانیه ها به دنبال هم می دوند و دقایق از واپسین یکدیگر می گذرند... و من تا ساعاتی دیگر اولین لحظات بیست سالگی ام را میسازم...
خوابم؟ یا بیدار؟ دروغ است اگر بگویم رعبی در دل و وحشتی در جان ندارم...! میترسم... میترسم از زمینی که با بی رحمی به گرد خود میچرخد و زمانی که به انتظار من نمی نشیند تا دمی نفسی تازه کنم و شتابان می گذرد...! میترسم عمر بگذرد و به خودم بیایم و ببینم منی که خود را زادهِ ماه میدانستم اشتباه پنداشته ام و خاک بودم و به سوی خاک میروم... میترسم اوج نگیرم و دختِ مهتاب به ماهش نرسد...

اما... اما امیدوارم... آخر اگر امیدم را از من بگیرند دیگر چگونه زندگی کنم؟ مگر بی امید نفسی هست؟ امید دارم به آغاز بیست سالگی ای در دومین روز از ششمین ماه سال دو هزار و بیست میلادی... امیدوارم به آغاز آرامشی ناب و تمام ناشدنی در آخرین سال قرن شمسی جاری...
خدایا دستانم را بگیر و رها نکن... امیدم تویی و بی تو نمیتوانم... دستانم را بگیر و دخت بلند پروازت را به پیش ماه ببر... بگذار تا ثابت کنم دخت ماهم و فارغ از زمین...
به امید خودت خدا جون... کمک کن بتونم دنیامو رویایی کنم...
#Mahoor

